سرزمین سحرآمیز

دیروز عصر امید رفت بیرون کاری انجام بده و قرار شد من دوش بگیرم آماده شم بیاد دنبالم تا بریم بازار تا من سرویس قاشق و چنگالمو بخرم بالاخره...

منم آماده بودم که دیدم زنگ آپارتمانمونو زدن...

درو باز کردم دیدم امید نیشش بااااز از خوشحالی و یه فرشته کوچولوی خوشگل جفتش ایستاده با یه شاخه گل...

با غلط غولوط گفت: شلام ژن دایی...

یعنی من با دیدن دختر نازنین خواهرشوهرم پشت در خونمون جیغ می کشیدما...

انقدر که این دختر خوشگل و مودب و باکلاسه که من حظ می کنم...

خب باباش استاد دانشگاه بهشتیه... مامانشم که فوق لیسانس شیمی... فوق العاده برای تربیت این بچه وقت گذاشتن و اینور اونور سرچ کردن و مشاوره رفتن و از این دنگ و فنگا...

ولی باباهه نذاشته نازنین کار کنه و گفته تربیت بچه از هر چیزی مهم تره...

از همین حرفایی که شوهر خودمم تحویلم میده.

میگه بشین تو خونه به تربیت بچه ت برس من دوست ندارم بچه رو بفرستی خونه مامانم یا مامانت یا مهد کودک... ببین دختر نازنین چقدر مودب بار اومده...

آقا بذارید من در مورد این بچه چیزی نگم... هر وقتم میگم خوشگله امید میگه حلال زاده به داییش میره و منم میگم در این مورد نادر به زن داییش رفته...

البته اینم بگما شوهرم خداروشکر چهره خیلی خوبی داره و من از این بابت خوشحالم.قلب

بدین سان دوباره خرید قاشق و چنگالم منتفی شد و ما به دستور خانم کوچولو 3 تایی رفتیم سرزمین سحرآمیز و کلی خوش گذروندیم...

انقدر 3 تامون ذوق و شوق داشتیم همه بهمون نگاه می کردن...

خب فکر می کردن این دختر نانازی دختر ما دوتاس دیگه... خودم و شوهرمم که بچه دوست...

امیدم عاشقانه دست اونو گرفته بود منم گرفته بود تو بازوهاش قلب فکر کنم ما نی نی دار بشیم خیلی بهمون خوش بگذره خجالت ایشاله نیشخند

خلاصه شب خیلی خوبی بود...

و بعدش رفتیم خونه همسری اینا تا نازنین ( خواهر شوهر بزرگه ) رو ببینیم...

نازنین تا 10 روز اینجا میمونه... و امیدوارم اتفاقای خوبی بیفته و بتونیم کمی بگردیم...

الانم منتظر امیدم که بیاد دنبالم و ببینم میریم خونه خودمون یا خونه اونا... که با وجود نازنین و رایا گزینه دوم محتمل تره...

 

 

+ یعنی من آرزومه یه روز برای چند دقیقه بچه هامو تنها بذارم و بعد که برگردم با این صحنه رو به رو بشم... چنان ذوقی کنم... خیلی هم خوب تربیتشون می کنم... یعنی می افتم به جون بازوهای سفیدشون و می چلونمشون ابله

/ 51 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان آیلین

پس کامنت من کووووو[متفکر]

مرضیه

مریمی مگه نمی گی همه‌ی بچه های وب قبلی رمزتو دارن؟ پس چرا من ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟[سوال][تعجب][ناراحت] راستی انشالله خدا بهت یه جین بچه شیطون بده بعد بیای راجع به کاراشون نظرتو بنویسی، باور کن که اونوقت نمی‌خندی [لبخند] فكر كن يه روز پرهام اين جوري كنه من مي شم اين[عصبانی] شايد هم بشم اين[خنده] اما اگه تو رمز بدي ميشم اين[قلب]

حوایم

عزیز دلم چه بچه های نازی. انشالله که به آرزوهات برسی. همه چه بچه دوستند، من چرا حوصله بچه رو ندارم؟

گـُ لـ ی

مریم کجایی ؟! دلم گرفته .. [گریه][گریه]

یه مامان

ایشالا بزودی خدا از این نینیها بهت بده میخوام زودتر قیافتو ببینم[نیشخند]

نازنین

منم یادت رفته واسه رمز مریم جونم[ناراحت]

سپید

[ماچ][قلب]

فروغ

من که یه دونه نی نی میخوام اونم ایشالا دختر باشه که هم من و هم باباش قربونش بریم! البته اگه منِ حسود دلم بخواد عشقِ مصطفی تا ابد فقط و فقط مال خودم باشه باید آرزوی پسر بکنم که یه زنِ دیگه سایه ش تو زندگیم نیاد!!!!! [نیشخند][نیشخند] خواهرزاده ی آقای ما یه دخمل داره به اسم نهال که معرف حضورتون هست! بعدا با اجازه ی خان دائیش عکسش رو میذارم ببینی چه خوردنی خوشمزه ایه اووووووووووون!!!! من که عاشقشم!

گـُ لـ ی

خصوصی هایِ منو نخوندی مریم ؟![ناراحت]