یک فنجان عسل و عاشقانه ها

ولنتاین برای ما!

امسال اولین ساله که تصمیم دارم هدیه ولنتاین بدم.

پیش از این نه اعتقاد داشتم به اینکار و نه هدیه دادم. به نظرم این رسم ربطی به ما و رسوم ما نداشت...

دوشب پیش امید توی خواب و بیداری توی گوشم گفت: مری برات یه سوپرایز دارم چند روز دیگه!

خب من با خودم فکر کردم و هنوزم فکر می کنم احتمالا هدیه ولنتاینه...

حالا فکر کنید اگر اینطور نشه چقدر باعث اعصاب خردی من میشه.

تمام امروز توی اداره فکرم مشغول این قضیه بود که چی بهش هدیه بدم؟ ضمن اینکه دوروز بعد هم تولدشه... ای خدااااااااا چکار باید بکنم؟ گیج شدم.

خب حس هدیه خریدن و هدیه دادن خیلی خوبه. ولی نه الان...

نه الان که حسابی حالم گرفته شده و ...

متاسفانه تا الان چندبار بین من و امید سر مسائل مختلف بحث پیش اومده و این آقا انقدر سرسخت و لجوجه که من برای تموم کردن تنش های بینمون مجبور شدم پیشقدم بشم و سر صحبت رو باز کنم.

این برای آدم مغروری مثل من حکم عذاب الیم رو داره.

ولی وقتی دقیق میشم می بینم هربار که میرم سمتش و کدورت رو خاتمه میدم ، دفعه بعد که بحثمون می شه بیشتر از قبل سر حرفش پافشاری می کنه و بیشتر ناز می کنه.

اینکارش داره اعصابمو داغون می کنه و بارها براش توضیح دادم که باباجون من از تو صدبار مغرورترم. ولی اگر می بینی میام سمتت واسه اینه که دعوا و سوتفاهم بینمون طولانی و عادت نشه. اونم قبول می کنه و معتقده عذرخواهی درهرحال از سمت اون صورت گرفته نهایتا.

امروز ظهر وقتی اومد دنبالم در اداره توی 30 ثانیه اول فهمیدم امید امروز خسته س و توی مود غر زدنه.

از سمتی فردا هم عروسی یکی از دوستای صمیمی منه و از چندروز قبل من و امید برنامه ریزی کرده بودیم که چی بپوشیم و چه ساعتی بریم و چی کادو بدیم و غیره...

توی مسیر بهش گفتم امیدجان این چندروز انقدر سرت شلوغ بود فرصت نکردی منو ببری تا آرایشگاه ... که نوبت بگیرم.

گفت همین الان می برمت.

خلاصه ما رفتیم و نوبت گرفتم.

آرایشگاه رو امید پیشنهاد داده بود و منم نخواستم روی حرفش حرفی بیارم.

چون امید از آرایش های ملایم خوشش میاد و این سالن کارای تمیز و شیک و ملایمی داره. نازنین خواهر امید برای عروسیش همین جا رفته بود و امید خیلی خوشش اومده بود.

بماند که برای 2 ساعت عروسی کلی باید هزینه کنم. فقط آرایش صورت بدون موهام رو 220 تومن برام فاکتور کرد.

و صمیمانه بگم با اینکه ولخرجی می کنم ولی بابت پرداخت چیزی حدود 300 تومن برای یکی دوساعت عروسی، خیلی زورم اومد.

وقتی برگشتم توی ماشین سر همین نوبت و مدل آرایش فردا شب و لباس عروس آینده منخمیازه بینمون بحث پیش اومد و من هر چی می گفتم: امید چرا امروز انقدر غر می زنی به من؟ حالا کو تا اونموقع و ؟

ایشون بحث می کرد و من تا می خواستم باهاش حرف بزنم می گفت: باشه بیخیال... خسته م... باشه تو درست میگی...

و این لحن حرف زدنش منو بیشتر عصبی می کرد.

انقدر عصبانی بودم که بدون اینکه خداحافظی کنم باهاش، ماشینشو ترک کردم.

وقتی اومدم بالا تصمیم گرفتم اینبار شیوه م رو تغییر بدم.

یعنی اینکه اول نوبت آرایشگاه رو کنسل کنم و عصر هم برای خریدایی که داشتیم نرم.

می دونم امید منتظره مثل همیشه بهش زنگ بزنم. به خصوص اینکه عروسی هم در پیشه و آقا میدونه رفتن به عروسی هم برام مهمه...

خب با این حساب گفتم عروسی هم نمیرم با اینکه می دونم بعدا قشقرق پریسا ( عروس ) رو باید تحمل کنم.

اینجوری امید اوج عصبانیتم رو درک می کنه...

و زنگ هم نمی زنم بهش تا وقتی که خسته بشه و بفهمه دنیا همیشه قرار نیست اونجوری که اون فکر می کنه باشه... تا خودش مجبور بشه پیشقدم بشه...

ولی از سمتی دو روز دیگه تولدشه و وقتی فکر می کنم می بینم خیلی زشته اگر روز تولدش کنارش نباشم و بهش تبریک نگم... اصلا جلوی خانواده ش هم که با اون همه ذوق و شوق برای من جشن تولد گرفتن صورت خوشی نداره.

و وقتی مجبورم دوروز دیگه زنگ بزنم پس بهتر نیست برنامه عروسی رو کنسل نکنم و ادب کردن این شوهر بچه رو بذارم برای سری بعد؟

از سمتی با شناختی که از امید دارم می دونم عمرا مال پیش قدم شدن و شروع صحبت نیست... به طور قطع بزرگترین و شاید تنهاترین عیبی که در شوهرم هست همینه... چیزی که واقعا تحملش برای من سخته.

فردا هم ولنتاینه و اعصابی ندارم که بخوام بابت خرید هدیه و سوپرایز و این چیزا هزینه ش کنم...

 اینم از ولنتاین ما...

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]