یک فنجان عسل و عاشقانه ها

من بر گشتم

جمعه هفته گذشته از مشهد برگشتیم...

نائب الزیاره تمامی دوستان که خواسته بودن براشون دعا کنم و یا اینکه نخواسته بودن و خودم یادم بهشون بود، بودم...

امیدوارم اجابت بشه...

تنها مشکلی که وجود داشت این بود که از 5 روزی که اونجا بودیم بنده 2 روز رو به حال مرگ بودم...

نمی دونم چی شد یه دفعه تب و لرز و حالت تهوع شدید گرفتم و افتادم توی تخت...

بیچاره امید خیلی نگران شده بود و مدام می گفت آب به آب شدی...

توی 3 روز فقط یه وعده غذا خوردم اونم در حد صبحانه یه کودک 4 ساله...

یه روسری بسته بودم به سرم و روی چشمامو پوشونده بودم توی تخت ناله می کردم...

اصلا همچین وضعی رو تا بحال تجربه نکرده بودم...

برام ناراحت کننده بود که چرا شانس امید باید اینطور باشه. منی که کلا اهل سفر و گردشم سابقه نداشت همسفر بدی بشم و برنامه هارو خراب کنم...

شوهر بیچاره مجبور شد کلی از برنامه های تفریحی رو کنسل کنه و یکی دوتا خرید هم تنها بره که دست خالی برنگردیم... خمیازه

بعدش هم که کلی از وقتمون توی بیمارستان و آزمایشگاه گذشت...

یه چیزی هم میگم بین خودمون باشه نمی دونم چرا با اینکه خیلی توی این سفر کنار امید آرامش داشتم و بهم مهربونی می کرد ولی سفرهای قبلی که با دوستام می رفتم به مراتب بیشتر خوش می گذشت خجالت نمی دونم شاید هم حال خراب اون دوروز خاطره این سفر رو برام تلخ کرد...

وقتی برگشتم اداره همکارام بهم می گفتن چه کار کردی با خودت که اینطور سریع لاغر و نحیف شدی؟؟؟

راست می گفتن به طرز عجیبی زیر چشام گود رفته بود و گونه هام یه وری شده بودن...

چندتا عکس هم از اونجا گرفتم برای "برادر عزیز" که حتما توی پست بعدی میذارمشون... چون این پست رو توی اداره دارم میذارم و به کابل گوشیم دسترسی ندارم...

مشهد که بودیم برای اولین بار با امید بولینگ رفتیم و خیلی خاطره ی خوبی بود... البته خوبتر از اونجا که شوهر مدام به بنده باخت میداد با تفاضل زیااااااااد شیطان و یه جورایی توی سالن بولینگ بنده سالار شده بودم برعکس تمام جاهای دیگه که ایشون مردسالار مطلقه... خلاصه ادعای قهرمان بازی خیلی حال داد و اینکه شوهر رو توی موقعیت کمبود اعتماد به نفس قرار دادیم... بزن کف قشنگه رو تشویق

...........................................................................

 

دو سه روزه قراره یه خریدی انجام بدیم که براش دو دل هستیم... هربار آماده میشیم بریم برای انجام خریدمون پدرش حالش بد میشه و کلا این چند روز اخیر مدام توی بیمارستان در رفت و آمدیم... آدم خرافی نیستم ولی این قضیه احتمالا به دو دل بودنمون ربطی نداره؟

یه خبر دیگه اینکه بر خلاف دستور دکترم که گفته بود تا 6 ماه باید چسب بینیمو کامل بزنم بنده بعد از گذشت 5 ماه که مدام چسب روی صورتم بود، حالا دیگه بدون چسب توی خیابونای این شهر رفت و آمد می کنم مژه حس خیلی خوبیه و همه میگن آخییییش راحت شدیم اینطوری قیافه ت بهتره... البته شبا قبل از خواب بینی مبارک رو توی کلی چسب می پیچیم که یه وقت خط و خش نیفتد...نیشخند

توی این سفر خیلی چیزا دستگیرم شد... مثلا اینکه امید خیلللللی زودرنجه و باید مدام بهش توجه کرد و باهاش مهربون بود...

اینکه خیلی مرتبه و اهل کار و کمک به خانواده و همسره... مثلا اون دوروز که مریض بودم همچین گل پسری شده بود تماشایی...قهقهه

فوتبالشو با صدای کم می دید و از انجام اداهای خز و خیلی خودداری می کرد... چون می دونست حالم بده و سر درد رهام نمی کنه...

زیاد توی اتاقی که خواب بودم رفت و آمد نمی کرد ولی من توی همون حالت نیمه هوشیاری متوجه بودم که شازده درحال سابیدن ماهیتابه ای بود که توش پنیر پیتزا داغ کرده بود برای روی چیپساش...

بعد کلی از لباسایی که روی مبل ولو بودن رو تا کرد و چید توی چمدون و کفشای منو که گلی شده بود تمیز کرد... میوه هارم شست و کمی هم میوه پوست کند چید توی بشقاب و به خیال خام خودش دیزاین کرده بود خنده و اورد آروم کنار تخت گذاشت که اگر من دیدم بخورم...

حالا من از یه سمت سرم دررررررد می کرد و می خواستم خودمو بکوبم تو دیوار از سمتی از خنده منفجر میشدم وقتی تش تقلای این پسر رو درحال کدبانوگری می دیدم... یه همچین شوهر کارکنی نصیبم شده از خود راضی

یه چیز دیگه هم دستگیرم شد که البته بابتش کمی ناراحت شدم... به نظرم امید به اندازه من دست و دلباز نیست... توی همین سفر فهمیدم...

نه اینکه خسیس باشه نه... ولی اهل بریزبپاش هم نیست... من زیاد با این خصوصیتش حال نکردم... یعنی اصلا خوشم نیومد... یعنی یه جورایی تو ذوقمم خورد...

میگه تو این وضع زندگی و اقتصادی که ما الان تو این م.. م..لکت داریم دلسوزیایی که تو برای بقیه می کنی و یا ریخت و پاش هات حماقت محضه... خیلی به نوع خرج کردنام ایراد می گرفت و می گفت باید این رفتارتو اصلاح کنی... تو دیگه یه نفر نیستی و قرار نیست کارت عابربانکت صندوق وام قرض الحسنه دوستات باشه...

آخه توی سفر برای یکی از دوستام 500 تومن واریز کردم چون نیاز فوری داشت... امید مخالفتی نکرد ولی معلوم بود خوشش نیومده و اگر دفعه بعد این اتفاق تکرار بشه مخالفت می کنه...

اینو از کجا فهمید که من پول قرض میدم به دوستام؟

بعد از عملم یکی از دوستام که خیلی برام عزیزه ازم خواست بهش 3 تومن قرض بدم که اونم عمل کنه... منم براش واریز کردم...

خب نتونست باقی پولو جور کنه و عمل نکرد... من و امید نامزد کرده بودیم و یه روز که بیرون بودیم این زنگ زد و گفت مریم من الان 2 تومن از پولیو که بهم دادی برات واریز می کنم یک میلیون هم تا آخر هفته میریزم به حسابت...

اونایی که گوشی hTC  دارن مستحضرن که کیفیت انتقال صدای این گوشی محشره و ماشالله دست به آبروریزی خوبی داره...

منم اون موقع گوشی عزیزتر از جانم hTC وان ایکسو داشتم که یه چیزی هم از بقیه شون بالاتره توی اینکار...ناراحت

خلاصه ما هرچی ادا و اطوار دراوردیمو خودمونو به کوچه راست و چپ علی کوبیدیم و صدای گوشی رو کم کردیم دوست تماما آی کیومون نفهمید که گاهی خفه شدن بهتر از هرکاریه و بدین شکل منو توی دردسر انداخت...

به این ترتیب امید شنید و خب اونموقع روش نمیشد خیلللی توی کارام دخالت کنه...

ولی به هر طریقی شد فهمید که اون پول به تومن نیست به میلیونه و اینکه من قرض دادم نه هیچ چیز دیگه...

توی سفر هم کمی غرغر کرد که تو دیگه نباید از اینکارا بکنی ، دیگه زندگیت تنها متعلق به خودت نیست و از این حرفا... منم در حالی که بهم بر خورده بود ولی پذیرفتم...

یه جایی خونده بودم که فقط یه مرد ایرانی میتونه بعد از ازدواج عاشق مامانش بشه... حالا قضیه امید شده بود که وقتی تازه با هم آشنا شدیم به نظرم روابط عاطفی معمولی با خانواده ش داشت ولی تازگیا دارم می بینم انگار روز به روز علاقه ش به مادرش داره بیشتر میشه خدارو شکر... چه پاقددددمی دارم من ای خدااااااابله

روزی دوبار با مامانش صحبت می کرد مشهد که بودیم و منم مشکلی نداشتم تا اینکه متوجه شدم مثلا بعضی جاها نکته های بی اهمیتی رو برای مادرجانشون تعریف می کنن که لزومی نداره... نه اینکه گفتن اون حرفا بد باشه یا خدشه ای به من و رابطه م بزنه نه... ولی احساس کردم اگر براش عادت بشه مشکل ساز میشه در آینده...

بنده هم کمی به خودم فشار اوردم و سیاست زنانه م رو به کار برده و کمی در آغوش گرفتم همسرو... اولش با شوخی و تشویق گفتم: به به! چه خوبه که با مامان اینقدر نزدیکی... تو که مامانتو اینقدر دوست داری پس خوش به حال من... و کمی هم ایشون لوس فرمودن خودشونو و همه چیزایی که گفته بودن و جواب شنیده بودن ریختن رو میز و تعریف کردن...سبز

منم به همراه چندتا عشوه و ادا اطوار گفتم امید جان لزومی نداره اینارو تعریف کنی... قشنگی یه زندگی به خصوصیاییه که منو تو فقط واسه خودمون داریم مگه نه؟ البته من مطمئنم تو خودت حواست بیشتر از منه منم با این موضوع مشکلی ندارم ولی مثلا مامان من عمرا از زندگی منو تو هیچی نمی دونه دروغگو چون حاااال می کنم یه چیزایی فقط خاطره منو تو باشه... به نظرم اینجوری بیشتر کیف میده آدم یه کمم سکرت داشته باشه تو زندگیش... به قول معروف یواشکی... یواشکی های خودم و خودت... فقط و فقط... حالا نمی دونم تو هم اینطور فکر می کنی یا نه؟

چندتا هم ماچ و بوس لا به لای حرفام تقدیمش کردم که توی حالت نرم باقی بمونه و از کوره در نره چون واقعا از عصبانیتاش می ترررررسم...

دیدم با حالت شرمندگی رفته تو فکر... منم فرصت تیر نهایی رو دیدم و به تخت اشاره کردم و گفتم: فرق تو با خیلللی از مردای دیگه اینه که فقط اینو ( تختخواب ) خصوصی زندگیشون نمی دونن...چون اینو که همه دارن... فرق زندگی های موفق تو همین چیزاس دیگه... البته اشکالی هم نداره چون ما هنوز دوتامون بی تجربه ایم و باید کنار هم یاد بگیریم که چکاری درسته چکاری نه؟ خدارو هزار بار شکر می کنم فهم و منطق و متانتی که تو داری رو در هیچ کس ندیدم... نمیگم نیست من ندیدم... الانم اگر فکر می کنی من دارم زیاده روی می کنم بگو شایدم دارم اشتباه می کنم گلم...بغل

دیدیم همسر کاملا تغییر یافته منو بغل کرد و گفت: مریم تو خیللللی خانمی من چقدر چیز هست که باید از تو یاد بگیرم... شک نکن دیگه تکرار نمیشه حالا ببین عشق من... عمرا نمیذارم کسی سر از راز زندگی منو تو دربیاره... کاملا درست میگی... ببخشید گلم من حواسم نبود و از این حرفا... حالا می بخشی منو؟

و با کلی اصرار منو برد بیرون و کلی برام خرید کرد که مثلا تلافی کرده باشه... درحالی که من فقط خواستم جلوگیری از بعضی مشکلای احتمالی بکنم وگرنه چیزی نبود که بخوام ناراحت بشم قلب

خلاصه اینم از حرفایی که دوست داشتم بنویسم... ولی بازم طبق معمول پراکنده بود...

خیلی بی حوصله م پدر شوهر نازنینم حالش خوب نیست بیمارستانه لطفا براش دعا کنید...فرشته

دوستتون دارم......ماچ

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]