یک فنجان عسل و عاشقانه ها

بزنم به تخته... آرامش دارم

سلام دوستای جون جونی نازنینمقلب

26 دیماه ساعت 7 عصر من رسما زن امید شدم و همه چیز به خوبی پیش رفت...

بعد از اتمام مراسم همه میهمانا که 37 نفر بودن به دعوت خانواده من رفتیم به یه مجتمع پذیرایی خوشگل و شامو با هم خوردیم.

امید سر از پا نمی شناخت و کلا یه جا بند نمیشد...

هرجا می رفتم دنبالم می اومد و این رفتارش توجه همه رو خصوصا غریبه های توی رستوران رو به خودش جلب کرده بود...

حتی وقتی برای شستن دستم رفته بودن سمت دستشویی اومدم بیرون دیدم پشت در ایستاده... شوهریه واسه خودش...نیشخند

از خوشحالی پدر و مادرش هم چیزی نگم که قابل وصف نیست...

ولی مامان من از موقعی که من بله رو گفتم تا زمان شام گریه می کرد... البته اشک شوق و دلتنگی...

خب بریم سر مراسم عقد و مختصر یه چیزایی بگم...

- اول اینکه مچ درد گرفتم از بس امضا زدم...

- زمان جاری شدن خطبه بار اول حواسم نبود که عاقد یه بار خونده از بس مشغول دعا و یاد دوستام و مشکلاتشون بودم... خدارو شکر که قبل از هر فول و گیج بازی نیلوفر ( خواهر شوهر کوچیکه ... همون که تازه عقد کرده ) بلند گفت عروس رفته گل بچینه و من یه نفس راحت کشیدم... و فهمیدم حالا وقت بله گفتن نیست... نیشخند

بار دوم دیگه حواسم بود که نباید بله بگم و بیصبرانه منتظر شیرین کاری نفر بعدی بودم... که نازنین ( خواهر شوهر بزرگه ... که از همسر من 4 سال کوچیکتره و من عاااااشقشم ) گفت عروس خانم زیر لفظی میخواد...

و بعدش لحظه ی خوشمزه زیر لفظی بود که مادر شوهر جان یک عدد تک پوش دستم کرد و من حسابی سوپرایز شدم... چون وقتی برای خرید حلقه رفتیم توی ویترین دیدمش و به امید گفتم خیللللی خوشگله و این شیطون هم رفته بود خریده بودش...

- جام عسل رو مادر شوهرم گرفت جلومون که عسل بذاریم دهن همدیگه... اول امید باید اینکارو انجام می داد... وقتی انگشتشو نزدیک دهنم اورد مادرشوهرم گفت انگشتشو گاز بگیر!!! که من این کارو نکردم و گفتم دلم نمیاد... خب به نظرم کار درستی هم نیست،،، این کار مصداق روشن نمک خوردن و نمک دون شکستنه... البته شایدم من دارم اشتباه برداشت می کنم ولی به هر حال اینکارو نکردم... و شوهر بعد از شنیدن این جمله جمع رو بیخیال شد و منو محکم بغل کرد... خجالت

بعد شوهر یه سرویس خوشگل بهم هدیه داد و مامان جون خودمم برام یه نیم ست رویایی خریده بود که بهم داد و جلوی فک فامیل داماد آبرو داری کرد برام... البته مادر شوهرم هم یه نیم ست طلا سفید بهم هدیه داد...

بعد هم خواهرا ( خواهر شوهرا و خواهر زنا ) خودشونو نشون دادن و سکه بارونمون کردن که من دوست داشتم به جای سکه بهم انگشتر و دستنبند و این چیزا میدادن ولی شوهر با سکه موافق تر بود.

شب هم بعد از رستوران شوهر منو برد خونشون و اونجا کمی شنگول بازی بود و بعدم اومدیم خونه ما....

جشن عقد هم قرار شد همون روز عروسی یه سفره رویایی بندازیم و یه کیک خوشگل سفارش بدیم برای ابتدای مراسم عروسی توی سالن...

خلاصه مبارک باشه،،، این از مراسم عقد...قلبقلب

..........................................................................

 

دیروز خونه مادر شوهر دعوت بودم برای نهار...

کلی تدارک دیده بود و هی غر می زد چرا دیر به دیر میای سر می زنی و جالبه 3 روز پیش خونشون بودم...

شوهر نیلوفر هم بود و خلاصه همشون استقلالی بودن و من تنها طرفدار پرسپولیس...

دیروز هم که دربی بود...

شوهر خودخواه من دوست نداره که من از پرسپولیس طرفداری کنم...

موقع آماده شدن یه شلوار جین پوشیدم و یه بلوز قرمز خیلی خوشگل! که مهسا گفت حالا اینو نپوش... هیچ روزی قرمز نپوشیدی امروز میخوای بپوشی ، ممکنه شوهرت فکر کنه خواستی طرفداری کنی و از این حرفای خاله زنکی...

منم دیدم سری که درد نمی کنه دستمال نمی بندن یه بلوز طوسی پوشیدمو و آرایش کردمو شوهر اومد رفتیم...

بعد از نهار هم با امید ظرفارو شستیم که البته مادرشوهرم خیلی غر زد که مری جون من دوست ندارم وقتی میای اینجا خودتو خسته کنی و برید بشینین فوتبال ببینید از خود راضی

منم عین یه عروس ملوس ظرفارو شستمو خشک کردم و کلی کوزت بازی و رفتم با امید پای تی وی که یه بحث کوچیک بینمون پیش اومد...

کسی متوجه نشد ولی بعدش مامانش از اخمای امید و بی توجهی من بهش، فهمید احتمالا چیزی شده...

نمی دونم چرا خانواده ش از اینکه بینمون بحث پیش بیاد خیلی می ترسن... اینو با تمام وجودم احساس می کنم...

خلاصه من می دونستم مامانش استرسی شده دلم سوخت ولی از سمتی دلمم نمی خواست خودم برم سمت امید...

امید هم که انقدر مغروره که خدا می دونه... از روز اول بهم گفت هر وقت بینمون بحث شد تو بیا سمت من عذرخواهیش با من...

هه! خیلی زرنگه کار سخت همون پیش قدم شدنه هستا...

از سمتی هم می دونستم اگر با هم قهر کنیم تا صد سال امید ناز نمی کشه و پیش قدم نمیشه ولی همین که بهش یه لبخند بزنی بفهمه چراغ سبزه دیگه عذرخواهیش شروع میشه...

نیمه اول تموم شده بود... خم شدم چاییمو از روی عسلی بردارم که اونم خم شد و دستامون بهم خورد و امید فکر کرد من خواستم دستشو بگیرم یا بهش فنجون چاییشو بدم... به هرحال توی صورتم نگاه کرد و خندید و منم دلم نیومد بزنم تو ذوقش...

گفتم بذار فکر کنه من خواستم نازشو بکشم...

منم بهش لبخند زدم و دوباره ایشون بیخیال جمع منو گرفت تو بغلش و ماچ و بووووسقلب

و همه خیالشون راحت شد...

عصر هم رفتیم بیرون و برام یه جفت کفش خیللللللی خوشگل و یه گوشی hTC خرید... که کلی برام انرژی مثبت بود چون دیجیتال و تاچ بدنم واقعا فروکش کرده بود.

و کلی صابون و شامپو و شکلات و یه دامن کوتاه سبز آبی که به قول خودش به اسم من خریداری شد به کام اون...خجالت

و اممممممما

خبر بعدی...

فکر کنم امام رضا طلبیدتمون...

پس فردا مسافریم و میریم مشهد زیارت آقا...

خیللللی خوشحالیم...

امید پارسال که رفته مشهد نذر کرده که یا نطلب یا زنمو بذار سر راهم بذار متاهل بشم و با هم بطلبمون...

به قول خودش امام رضا هم سنگ تموم گذاشت توی نیمه دوم سال زنمو بهم نشون داد و کمتر از دو ماه زنم شدی...

راست میگه مثل برق و باد بود... هیچ وقت فکر نمی کردم ازدواجم اینطور باشه اینقدر یه دفعه اییی...

بلیطارو دیروز گرفت...

همتون رو دعا می کنم دوستای عزیزم...ماچ

[ ۱۳٩۱/۱۱/٧ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]