یک فنجان عسل و عاشقانه ها

مریم عصبانی است

- من برای مراسم عقدت نمیام.

- آخه چرا مادر من؟ باز به چی میخوای گیر بدی؟

- این دیگه چه مهریه ایه؟ برای خواهرشم اینطوری مهر زدن؟ با زرنگ بازی؟

- کدوم زرنگ بازی؟ شرایط ما با اونا کاملا فرق داره مامان... اون بنده خدا که نیلوفرو گرفته هنوز باید درس بخونه، الان بخوان ازدواج کنن خونه ای ندارن باید اجاره کنن با کدوم پول اجاره بده اون پسر بیچاره؟ پدرش و پدر امید باید کمک کنن به این دوتا جوون... می بینی شرایطشون با ما فرق داره. آخه چرا تو شروع کردی مدام سر هر چیزی منو اذیت کنی؟

- من نممممیااااااام...

× خیلی دلم گرفته. عصبانی ام و کمی هم فریاد زدم.

دلم از تمام ناهماهنگی های زندگیم گرفته. مامانم لج کرده هر روز سر یه موضوعی با من جر و بحث می کنه. یه بار خرید جهیزیه یه بار مهریه یه بار حلقه یه بار لباس...

بخدا مشکلات من بزرگتر از جرو بحث سر این چیزاس...

مامان عادت کرده اینو اونو با من مقایسه کنه.

مسئله اینجاس که نیلوفر خواهر امید ده روز قبل از نامزدی ما عقد کرد.

هم خودش و هم شوهرش پزشک عمومی ان و هر دو تازه فارق التحصیل شدن و دارن برای تخصص خودشون رو آماده می کنن...

انقدر شرایط زندگی این دوتا جوون سخته که خدا می دونه... از سمتی فکر درس و امتحانات از سمتی فکر زندگی...

اونم پسری که تا الان دانشجو بوده و هیچی از خودش نداره. مسلمه که نگرانی ای که خانواده امید دارن بیشتر از نگرانی منه... چون اون پسر دقیقا همسن نیلوفره شایدم کوچیکتر... نه کار نه پس انداز ولی پسر خیلی خوبیه و نیلوفرو هم خیلی دوست داره و من به آینده زندگی این دوتا جوون خیلی امیدوارم...

من نمی دونم این چه قانونیه که مامانم واسه خودش در اورده و داره اعصاب منو بهم می ریزه؟

چرا برای اون اینطور خرید کردن برای تو اونطور؟

چرا مهریه اون اینقدره مال تو اونقدر؟

دیگه داره منم حساس می کنه با بکار بردن مداوم جملاتی مثل اینکه

- تو رو ساده گیر اوردن

- زرنگ بازی دارن می کنن

- فردا به ریش خودتو و خاندانت می خندن

خب مسلمه ناراحت میشم از شنیدن این حرفا ولی مهم اینه که منو امید با هم به توافق رسیدیم و خودم قبول کردم نه با اصرار اون.

فعلا که با این برخوردای مامانم برنامه عقدمون مرتب عقب و جلو میشه و نگرانم نکنه اتفاقات بدی در راه باشه...

خسته م... خسته مممممممم...

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]