یک فنجان عسل و عاشقانه ها

تلویزیون، هود!!!

سلام

می دونم خیلی وقته نیومدم چیزی بنویسم و الانم انقدر دیر شده که نمی دونم واقعا از کجا و چی بگم...

اول اینکه مهسا خواهرم هدیه تولدشو از من گرفت اونم به مبلغ 5 میلیون و 300 هزار تومن و بینیشو پیش دکتری که من پارسال عمل کردم عمل کرد.

البته بعد از عمل من مرگ خودمو به چشم دیدم چون وقتی انتقالش دادن به بخش چند کلمه ای صحبت کرد و بعدش بیهوش شد دوباره...

من با ترس پرستارارو خبر کردم و بعدش یه لحظه به خودم اومدم دیدم کلی دکتر و پرستار بالای سرشن و دارن صداش می کنن و یه آن شنیدم یکیشیون گفت بیمار ایست تنفس و ضربان قلب داره سریعا برش گردونید اتاق عمل...

یادمه فقط و فقط خدا و پیغمبرشو صدا می کردم و قسمشون می دادم مهسا رو برگردونن و خودمو لعنت می کردم که چرا تشویقش کردم به اینکار؟

بعد از سپری شدن نیم ساعت دردناک که برام نیم قرن گذشت و در حالی که همه پچ پچ می کردن که بیمار cpr  شده و از دست رفته مهسا دوباره به هوش اومد و ضربانش برگشت... خدارو شکر

و الان صاحب یه بینی فسقلی خوشگل شده و خودش نمی دونه من چه جهنمی رو طی کردم.

پروسه خرید جهیزیه به قوت خودش باقیه و با امید کلا در حال جمع و جور کردن کارامونیم و خدارو صدهزار مرتبه شکر ارتباطم با همسر به مراتب بهتر  شده و بیشتر همو می فهمیم و امیدم انصافا خلی تغییر کرده و از غرورش می گذره و عادت کرده بعد از ناراحتی و دلخوریام ازم دلجویی می کنه و فضامون بسیار عشقولانه تر شده...

دیروز خونه مادر بزرگ امید نهار دعوت بودیم که امید توی جمع گفت: مریم خیلی داره خرج می کنه و همه چیزو لوکس و گرون بر میداره و منم هرچی بهش میگم نکن اینکارو و لازم نیست انقدر هزینه کنی به خرجش نمیره... مثلا برای یه سرویس اوپال 6 نفره که حتی دیس و کاسه هم نداره بیش از 500 تومن داده...

که مادرشوهرم برگشت گفت عزیزم قیمتش همینه!

من عصبی شدم که خودشو به نفهمی می زنه گفتم: این سرویس هیچی جز 6 تا بشقاب و 6 تا خورشت خوری و 6 تا فنجون نداره ولی سرویسای دیگه تکمیل ترن و کم هزینه تر. اینم من به اصرار امید چون می گفت شیکه خریدم وگرنه کلی تو بازار گشتم قیمتا دستمه و می دونم واقعا گرون خریدیم.

بعد تلفن امید زنگ خورد رفت جواب بده که مادرشوهرم رو به من گفت: مریم جون ببخشید البته نمیخوام فضولی کنم ها ولی به جای اینکه اینجوری پولاتو به آتیش بزنی 4 تا وسیله مهم تر بخر... که جلوی چشم ترن... مثلا تو فکر هود آشپزخونه تعجب یا مثلا تلویزیون باش...عصبانی

یعنی دلم  می خواست بترکونمش و بگم مگه تو برای نیلوفر هود آشپزخونه خریدی؟ شوهر من بساز بفروشه خونه رو به مردم کامل تحویل میده بعد به من که می رسه هود جهیزیه میشه؟ کجای دنیا دختر تلویزیون می خره برای جهاز؟

تو فکر بودم که اینارو بگم یا نه؟ ( که البته طبق معمول نگفتم و الان فقط مثل احمقا دارم حرص می خورم ) که ادامه داد: یا مثلا نمیخواد عروسی رو خیلی پر هزینه برگزار کنید... یا چند نوع غذا بدید؟ همون یه نوع کافیه... همین که خودتون ماشالله جوونید و پر انرژی کافیه به همه خوش می گذره خنثی

سکوت کردم و کلا حرفاشو دایورت کردم ولی خیلی حرص خوردم. الانم ناراحتم که چرا همون موقع شیک جوابشو ندادم...

یعنی خاک برسرم رسما... ولله!!! همه چک و چونه منو شناختن ازم سواری می گیرن...

من چرا بهش نگفتم که: هود و تلویزون وظیفه پسرتونه حالا اگر شما توی وسایل دخترتون میذارید دستتون درد نکنه زحمت می کشید واقعا...

دیگه میخوام در مورد این رفتاراش صاف پوست کنده با امید صحبت کنم حتی اگر به گوششونم برسونه برام مهم نیست اتفاقا بهتر...

خب هر چیزی یه حدی داره... از وقتی متوجه این رفتاراش شدم ارتباطمو باهاشون خیلی کم کردم و فقط هر ده  روز یک بار یا یک هفته یک بار می رم یه سر کوتاه می زنم و بر می گردم ولی در عوض هروقت امید میگه بریم خونه پدر بزرگم با سر و کله میرم چون واقعا ماهن...

ضمنا دو هفته پیش تولد مادرشوهرم بود منم به تلافی تولد نیلوفر که دعوت نکرد و تولد خودم که به خاطر حمید شوهر نیلوفر یک هفته دیرتر برگزار کرد تا ایشونم تشریف بیارن و چون تولد اونم آخر آذره دوتا رو همزمان برگزار کنن، با 8 روز تاخیر بدون هییییچ علت خاصی رفتم خونشون و کادوشو دادم و تبریک گفتم.

در حالی که برای پدر امید شب قبلش توی یه رستوران مراسم گرفتم و کلی هم هزینه کردم.

به هرحال حتما متوجه میشه بالاخره... ضمنا میخوام عروسیمو باشکوه تر از باشکوه برگزار کنم تا عملا بفهمه نمی تونه برای من تصمیمی بگیره...

امید هم خداروشکر همراه منه و خوب میفهمه مادرش روی اعصابم در حال اسکیه... چون من واقعا خالصانه و متواضعانه باشون برخورد کردم ولی ارزش قائل نشد.

یه ماموریت اداری برام پیش اومده که احتمالا با امید میرم که هم تنها نباشم هم اینکه یه کم خرید بکنیم.

این مدت یه فولی کرده بودیم زن و شوهری که به لطف خدا حل شد و از اون استرس هم نجات پیدا کردیم.

دوباره هم کلاسا دارن شروع میشن و من اصلا حوصله درس و دانشگاه رو ندارم.

مریم مامی امیرحسین خواهشا اگر این وبلاگو میخونی یه خبر از خودت بهم بده خیلی نگرانتم...

ضمنا به همه دوستان سر می زنم این مدت واقعا در حد خوندن وبلاگاتون می اومدم و فرصت نمیشد نظر بذارم... هرچی میخوام غیبت این ننه شوهرمو نکنم خودش نمیذاره... همه پستام شده همین منتظر

 دوستتون دارمماچ

[ ۱۳٩٢/٦/۳٠ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]