یک فنجان عسل و عاشقانه ها

وقتی این مرد، غیرتی تصمیم می گیرد

دیروز رفتیم خونه رو دیدیم...

خونه که چه عرض کنم، 14 تا ستون و یه نیمه دیوار آجری.

ایستاد یه گوشه و گفت اینجا اتاق خوابه یه پخ 60 سانتی داره کنار پنجره که میز آرایشتو میذاریم. اونورم اتاق بچه هاس. ولی اتاق بچه ها یه کم تاریک میشه یه پنجره نیاز نداره؟

از دستش عصبی شده بودم. از سمتی صبح زود بیدار شده بودم رفته بودم اداره و تا همون لحظه ای که امید ایستاده بود و طرح خونه رو برام شرح می داد و با کارگرا سر و کله میزد، من سر پا بودم. خستگی و گرسنگی و احساس خواب آلودگی...

از سمتی چون دیروز یه امتحان سخت داشتم شب قبلش هم فقط یک ساعت خوابیده بودم که بتونم به درسام برسم.

حالا ببینید با چه وضعی من توی اون نصفه خونه قدم می زدم و دم به دقیقه می گفتم امید بریم من خسته م...

واقعا از چیزایی که در مورد خونه شرح می داد هیچی حالیم نمی شد. مثلا به نظرم آشپزخونه خیلی بزرگ و اتاق بچه خیلی کوچیک اومد...

به نظرم محاله توی حیاطی که نشونم داد بشه دوتا ماشین پارک کرد ولی امید می گفت mp3 از فضا استفاده کنیم 3 تا هم جا میشه.

البته اینم می دونم که تا سقف نیاد روی بنا، اندازه ها غیر حقیقیه.

خونه پدری من و همینطور خونه پدری امید در بهترین محله شهر واقع شده... فاصله آپارتمان ما با اونا فقط 15 تا خیابونه.

حالا شما یه چیزی بین این فاصله در نظر بگیرید، آهان ... توی این جایی که الان در نظر گرفتید امید داره یه آپارتمان خیلی شیک 7 واحدی میسازه در 7 طبقه... هر طبقه 180 متره.

چندتا خیابون بالاتر هم یه آپارتمان داره البته یه واحد از کل اون آپارتمان مال امیده که اونم بزرگه و اتفاقا توی خیابونیه که من همیشه آرزو داشتم اونجا زندگی می کردم.

هرچی بهش میگم بریم توی همون آپارتمان بشینیم میگه محااااله برم آپارتمان نشینی با چندتا همسایه فضول که مدام سر بکشن توی کارم.

من دوست دارم گاهی باهم بشینیم توی حیاط چای بخوریم و تو با یه لباس خیلی راحت باشی عمرا بشه توی آپارتمان از اینکارا کرد.

خب مسلمه اینا همش به خاطر تعصب عمیقشه که اینروزا داره منو خیلی می ترسونه و گاهی میگم خدایا خودت کمکم کن...

الان داره یه خونه دو طبقه میسازه که ما بریم طبقه بالاش و طبقه پایین هم پدر و مادرش بشینن...

امید تک پسر خانواده س و دوتا خواهر داره...

یکیشون 5 ساله ازدواج کرده و اون یکی هم ده روز قبل از نامزدی رسمی ما عقد کرد.

مامان میگه مریم برای رفتن به آپارتمان امید خیلی اصرار نکن ممکنه بهشون بربخوره... ممکنه فکر کنه نمیخوای نزدیک پدر و مادرش باشی.

من امیدو توی این مدت خوب غربال کردم... مشکل اینه که نمیتونه توی یه آپارتمان باشه و کنارمون آدمای دیگه و غریبه ها زندگی کنن...

به نظرم این رفتارش یکم عجیبه... خیلی بیشتر از یکم عجیب به نظرم میاد...

ولی می دونم اینارو نمیشه در اون تغییر داد... تلاشم کردم جواب نمیده... کلا اینطوریه خیلی غیرتیه و توی تموم تصمیماش همین طور عمل می کنه...

 از طرفی هم پدر و مادرش با محبت و بی آزار به نظرم میان خصوصا باباش که هر دو روز یه بار زنگ می زنه و سراغمو می گیره. فکر نمی کنم نزدیکشون بودن ضرری داشته باشه...

اممممما دوتا از دوستام مدام توی گوشم می خونن که از همین الان گربه رو دم در حجله بکش و بگو باید فاصله داشته باشیم و از این حرفا...

مهریه آنچنانی بخواه و بگو ملک به نامت بزنه و هربار باهاش میری بیرون ببرش بازار طلافروش ها و بگو یه تیکه طلا برات بخره و ...

ولی اصلا نمی تونم از اینجور حرفا بزنم... انگار زبونمو قفل می کنن...

راستش به زندگی این دوتا دوستمم که نگاه می کنم می بینم خیلللی هم موفق نیستن.

از سمتی من عقده و حرص چیزی رو به دلم ندارم. توی خونه پدرم هرچی خواستم برام مهیا بود و حقوق خودمم بد نیست.

همیشه هرچی خواستم خریدم و چشم به دست امید ندارم.

ولی خیلی ها بهم میگن داری اشتباه می کنی... حساباتو ازش مخفی کن، زیر بار خرید جهیزیه نرو، خرج دانشگاهتو بنداز گردنش و...

 .....................................................................

داشتم قسمت بالا رو می نوشتم که امید زنگ زد و گفت مبلمانیو که توی نمایشگاه دیدیم و خریدیم شرکت فرستاده و چون خونه خودشون جا ندارن داره میاره بذارن اتاق عقب آپارتمان ما... جایی که بقیه خریدامو چیدم.

منم بلند شدم حاضر شدم که وقتی میاد نامرتب و ژولیده نباشم.

صفحه وبلاگمم بستم.

اومد و کارگرا رو راهنمایی کرد و مبلمان رو جا به جا کردن و چیدن گوشه اتاق خواب.

کارگرا رفتن و امید نشست روی یکی از صندلیایی که کنار میز نهار خوریمونه...

همینطور که داشت در مورد مسئله ای با آب و تاب صحبت می کرد میخ شد روی صفحه لپ تاپ و یه دفعه با اخم گفت: مری این چیه دیگه؟

قلبم هررری اومد تو دهنم گفتم نکنه نوشته هامو خونده؟ چون دوست دارم خصوصی بمونن واسه دل خودم...

رفتم کنارش و دیدم یکی از پیجایی که باز کرده بودم و مدت هاس می خونمشو دیده...

وبلاگ مال یه خانمه که از مادرشوهرش می نویسه... زن زجر کشیده ایه و خانواده شوهرش خیلی اذیتش کردن ...

چون شیوه نگارشش طنزه و از بدبختیایی که براش پیش میاد به طنز می نویسه من خیلی وقته می خونمشو باش حال می کنم...

البته با الفاظ بدی از مادرشوهرش نام میبره که امیدم یکی از اون الفاظو دیده بود و جمله رو که خونده فهمیده قضیه از چه قراره.

خیلی بد شد... دوست نداشتم بدونه این طور وبلاگا برام جالبه...

با تحکم گفت: مری اینا چیه؟ نشین اینارو بخون توروخدا...

انقدددددرررر لجم گرفت که فکر می کنه من به آنی قراره تغییر رویه بدم یا موشه کوره باشم.

دیروز امتحان داشتم...

اومد در اداره دنبالم منو برد دانشگاه... بهش گفتم عزیزم برو من بعد از امتحان خودم بر می گردم... گفت نمیخواد خودم میام دنبالت بهم زنگ بزن

رفتم سر جلسه و امتحانمو خوب دادم...

وقتی از جلسه اومدم بیرون بهش زنگ زدم که امید جان امتحانم تموم شده...

گفت بیا بیرون من دم درم...

وقتی رفتم دیدم چشماش خواب آلوئه گفتم کی اومدی؟ گفتم نرفتم که بخوام بیام...

همین جا توی ماشین نشستم تا امتحانت تموم بشه یکمم چرت زدم.

بارها اینکارو کرده...

مثلا وقتی منو می رسوند برای کلاسام دانشگاه اگر تک کلاس بود منتظر میموند که برم گردونه و اگر چندتا کلاس داشتم می رفت و نیم ساعت زودتر از تموم شدن آخرین کلاس در دانشگاه منتظرم بود...

امیدوارم این رفتاراش تا به همین حد بمونه و بیشتر نشه...

یه سئوال اساسی....

روزی که میخوام برم محضر برای عقد، چی بپوشم؟

با توجه به اینکه اون روز جشن نداریم... فقط عقد محضریه...

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]