یک فنجان عسل و عاشقانه ها

بازم لطف خدای مهربون!!!

من خودمو از یه موج کشیدم کنار...

از یه موج که می خواست کمکم کنه توی محل کارم ارتقاء پیدا کنم...

خواسته بودن اگر نیاز به جا به جایی و کمک دارم اطلاع بدم... من نیاز داشتم... جایی که هستم فشار زیادی رومه... خیلی آزارم میدن و با یک ساعت مرخصیم هم موافقت نمی کنن...

ولی من درخواست کمک نکردم...

تا اینکه روز 23 اردیبهشت از مدیریت مرکزی تماس گرفتن و گفتن برم دیدن یکی از معاونای کل...

منم فردای اون روز با امید رفتم معاونت...

وقتی مدیر اونجا با احترام و خواهش بهم گفت که نیاز به همکاری من داره تو پوست خودم جا نمیشدم... باورم نمیشد...

بدون اینکه کسی شفاعتمو بکنه... بدون اینکه کسی پارتی من بشه... یه ارتقاء شغلی عااااااالی... یه جای بالا... بالاتر و بالاتر از جایی که الان توشم و هر سگ و سوتکی به خودش اجازه میده به من بی رحمانه بتازه و انتقام بگیره...

حالا ورق برعکس شده... حالا مریم بدون کمک و حامی خواسته شده...

آقای مدیر بهم گفت: من از بین پرسنل در مورد شما تحقیق نکردم... می دونید که اگر احساس خطر و رقیب کنن اطلاعات نادرست میدن... نیاز به مدیر برای فلان قسمت داشتم با پیمانکارای بیرون سازمانی صحبت کردم و گفتم توی مجموعه با کی کار کردید که خیلی دقیق و منظم بوده؟ مسئولیت پذیر بوده و کاراشو می شناخته؟

گفت اکثریت اسم شمارو بهم گفتن و من مصمم شدم ببینمتون و ازتون دعوت کنم از منطقه بیاید مدیریت مرکزی و مسئول فلان جا بشید...

من دلم می خواست همون جا جیغ بزنم... بعد از اینهمه عذابی که کشیدم منو بدون پارتی بازی به خاطر خدمات سابق خودم خواستن...

یعنی خدا به بی توجهی من به اون حامی خاصم، توجه کرد... قلب

حالا امروز نامه درخواست من برای انتقال،،، از مدیریت مرکزی به مدیریت منطقه ارسال شده... عاجزانه درخواست دارم ازتون که برام دعا کنید... دعا کنید مدیر منطقه مانع نشه و اذیتم نکنه و با انتقالم موافقت کنه...

فقط 30 درصد کار مونده... ولی 30 درصدی که می تونه محقق نشه و 70 درصد رو خراب کنه... خواهش می کنم دعام کنید خیال باطل

امید محل کار جدید رو خیلی می پسنده و می دونم انتقالم تاثیر مثبتی توی زندگی زناشوییم داره...

 

 

+ دیروز بابت یه موضوع که دلگیرم کرده بود و مربوط به امید نبود، برای امید درد و دل کردم... یهو بی اختیار یه گوله اشک گنده از چشمم چکید روی دستش که دستمو گرفته بود... نمی دونم چقدر گذشت که دیدم امید چشماش قرمز و بعدش خیس شد... خیلی ناراحت شدم که روزشو خراب کردم... همش می گفت: چقدر دوست دارم با فکر بودن من به هیچ چیز ناراحت کننده ای فکر نکنی... ولی می بینم اینقدر خوب نیستم که اینجور بشه... انقدر کامل نیستم... من برات هنوز همسر خوبی نیستم...

امیدم... عزیزم... تو هدیه روزای سخت منی... روزایی که به امید روشنایی توی تاریکی مطلق قدم می زدم و از خدا می خواستم راهو نشونم بده... یادمه وقتی عاجزانه ازش خواستم و گفتم: من دیگه واقعا بریدم، بریدم نمی بینی؟ من خراب کردم تو با خداییت درست کن، تو پیدات شد...

درسته گاهی پر میشم از احساسات ناهمگون ولی وقتی ته قلبمو چنگ می زنم تورو لمس می کنم... مطمئن باش با هیچ چیز تو این دنیا عوضت نمی کنم... بهت قول میدم امید... قول...

[ ۱۳٩٢/٢/۳۱ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]