یک فنجان عسل و عاشقانه ها

خوبم من؟!

سلام به دوستای نازنینم خوشحالم که وقتی نیستم هم به یادم می مونید...

از روز و روزگار من بخواید بدونید ای بد نیستم...

چندتا درگیری با امید و توی محل کارم !!!توی این مدت اتفاق افتاد که این دومی بدتر بود و اینا باعث شدن واقعا از لحاظ روحی داغون بشم و حداقل روزی دوبار گریه کنم...

این روز زن بسیییییار بسیییار بد و حال به همزن بود برام...سبز

امید یه نیم ست طلا بهم داد ولی اون شب دعوای بدی کردیم که من داخلش مقصر نبودم.

قضیه هم اینطور بود که از چند روز قبلش یکی از دوستام منو چند تای دیگه رو دعوت کرد برای شام... همون روز زن.

امید هم موافقت کرد.

اون روز بارون خیلی شدیدی می اومد. طوری که تمام خیابونا رو آب گرفته بود.

خلاصه امید تغییر رویه داد و منم فهمیدم مکافاتی در راهه...

رفتیم شیرینی و گل خریدیم و منو برد خونه دوستم و چون خونه ش خیلی دور بود و من بلد نبودم و چندبار گم شدیم امید عصبااااااانی شده بود و جر و بحثمون شد.

توی همین حین و بین یه نفر هم یه سنگ گنده کوبید توی در ماشین امید که همین جرقه باعث شد ایشون رسما دهن منو سرویس کنه.

خیلی دلم برای خودم میسوزه... این از روز زن و مهمونی ای که خیر سرم براش آماده شده بودم.

آقا ما از موقعی که رسیدیم و امید اونطور گاز داد به ماشین و رفت که کل محله فهمیدن عصبانیه و آبروی منو برد تا بخوایم بلند شیم برگردیم این زنگ می زد می گفت بلند شو بیا خونه...

خلااااصه کوفتم کرد. منم عصبانیتام تابلوئه و نمی تونم ناراحتیمو قایم کنم.

به زور سعی می کردم تو جمع بچه ها لبخند بزنم که نفهمن شوهرم چقدر عتیقه شده اون شب!

شب هم نتونست محل رو پیدا کنه و اونور ( سمت خونه دوستم ) آبگیریش بیشتر بود.

بهم گفت آژانس بگیر بیا و من تکلیف تورو معلوم می کنم....

یکی از دوستام با برادرش منو رسوندن و دیدم امید دم در خونمون ایستاده. رفتم نشستم توی ماشین...

بماند که چقدر سرو صدا کرد و اگر شما یه کلمه جوابشو دادید منم دادم...

فقط وقتی می خواستم از ماشینش پیاده بشم گفتم بدترین سال تحویل و بدترین روز زن توی تمام زندگیم سال 92 بوده...

خیلی زورش اومد...

فرداش تلاش کرد آشتی کنم باهاش ولی زیاد تحویلش نمی گرفتم...

وقتی کاراش راه نمی افته و یا سنگین میشه عادت کرده غرغر کنه بدم میاد.

البته تلاشش اصلا به اندازه خرابکاری ای که کرده بود نبود...

در نهایت آشتی کردیم و خودشو مثل یه بچه لوس محبت ندیده هل داد تو آغوش ما... منم دستی به سرو گوشش کشیدم چون واقعا احساس کردم دلش گرفته و تنبیه شده... جیکش در نمی اومد...

روز زن رو تلفنی به مادرشوهرم تبریک گفتم چون نتونستم برم و امید هم تا الان قبول نکرده منو ببره خونشون...

 

 

 

یعنی کلا بدم میاد بنالم ولی چه میشه کرد؟

این روزا زندگی باهام سر سازگاری نداره...

یعنی من شکر بخورم بعد از ازدواجم و جدا شدن از مامانم اینا زودتر از ده روز یا دوهفته یکبار به مادرم سر بزنم...

یه کارایی می کنه که بچه 3 ساله انجام نمیده...

مثلا مثل دختر بچه ها با من قهر می کنه چایی میارم نمیخوره غذا می پزم نمی خوره...

خدا نکنه چیزی به مذاقش خوش نیاد زیرلب فقططططط غر می زنه... اه بدم میاد. بدم میاد از این رفتاراش...

پدر منو دراورده از هرچی زنه اینجوریه متنفرم...

مادر من یه زن مستبد و غد و لجبازه که فکر می کنه از دماغ فیل افتاده و واقعا تحملش برای اطرافیان سخته...

یعنی هرکاریش کنه ذات خودشو بعد از دوروز نشون میده...

بارها بهش گفتم نکن جلوی امید اینکارارو... با آبروی من بازی نکن... کلافه

چقدر حرصم میده... از روزی که یادم میاد اگر بهش گفتیم این کارو نکن اونجوری بکن اینور نشین اونجا بشین با اینکه صلاحشو میخوایم سریع قهر می کنه... اونم قهراش دست کم 1 ماهه...

مثلا بهش گفتم ببین مامان امید برای نیلوفر چقدر احترام جمع می کنه جلوی شوهرش...

به جای اینکه حرف منو بفهمه میزنه به سرو صدا که دستم نمک نداره و برو ور دل مادرشوهرت بشین تو که اینقدر دوستش داری و به من ترجیحش میدی... خوب کاری می کنم بدتر از اینم میکنم...

اون از دوران نامزدی و عقدم که رسما پدر منو دراورد با ادا و اصولاش این از حالا...

عمرا اگر یه لیوان آب دست امید بده... یا یه رفتار درست جلوی دامادش با بچه هاش داشته باشه... این زن برای من عجیبه واقعا!

فقط میشینه یه جا و دستور پشت دستور...

امید هم متاسفانه متوجه این رفتارای زشت مامانم شده و از بدبختی منه که وقتی از چیزی ناراحت میشم و بهش حرف می زنم میگه نکنه تو هم مثل مامانت بشی... مدام بخوای غر بزنی... قهر کنی...

حالا جالبه که من با اونهمه زبون و ادعا عمرا جرات کنم نیم ولوم صدامو سر امید بالا ببرم...

یا مگر جرات دارم باهاش رسما قهر کنم؟؟؟ که واویلا میشه...

یه موقع هایی احساس می کنم واقعا تو بعضی اشتباهاتی که گذشته داشتم جای یه مادر فرهیخته برای کمک و محبت به من خالی بوده...

یه موقع هایی احساس می کنم ازش متنفرم و نمی تونم به خاطر لحظاتی که با روح و روان و اعصابم با خونسردی بازی کرد و ککشم نگزید ببخشمش...

همون رفتارای بچه گانه ای که با خواهر بزرگم کرد که امروز دامادمون اینقدر حق به جانبه و همین آینده رو برای امید هم می بینم...

هر صدبار که بابامو دوست دارم یه بار هم مامانمو نه!!!

 

[ ۱۳٩٢/٢/۱٩ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]