یک فنجان عسل و عاشقانه ها

امن ترین جای دنیا...

جمعه ای که گذشت به دعوت مادرشوهرم برای نهار رفتیم خونشون و البته تا آخر شب اونجا بودیم.

لحظه ای که وارد شدم مادرشوهرم منو بغل کرد و محکم چندین بار صورتمو بوسید. انگار که بخوان چیزی رو از دل کسی در بیارن...

اون روز متوجه شدم که جز سلام و خداحافظ کلامی بین امید و خواهر و شوهر خواهرش حمید رد و بدل نشد.

برعکس همیشه که امید به حمید می رسید برای هم کلی حرف داشتن... ضمن اینکه دست از شوخی کردن با نیلوفر برنمی داشت قبلا.

با مادرش هم سر سنگین بود و تمام مدت سرگرم صحبت با من یا پدرش و یا تماشای تلویزیون بود.

شوهر من دل کوچیکی داره و اهل کینه ورزی نیست تا جایی که شناختمش، اونجا بود که احتمال دادم بحثی بینشون پیش اومده که امید توضیحی به من نداده و احتمالا انقدر ناراحتیش تو دلش مونده که نمی تونه باشون همکلام بشه...

ضمن اینکه اینروزا انقدر دل نازک شده که حد نداره و متوجه شدم از مادر و خواهرش کدورتی به دل داره که نمیخواد به من بگه... هر چند مطمئنم بحث همین تبعیض ها و توقع های بیش از حد مادرشه که امید در خدمت حمید باشه که دیگه منم راضی نیستم!!!

به چیزای ریزی اونجا دقت کردم که واقعا بهم برخورد...عصبانی

مثلا اینکه موقع نهار مادر شوهرم به عادت همیشگیش که دوست داره از سر میز خودش بشقابا رو پر کنه و جلوی بچه هاش بذاره و به اصلاح تعارف شکنی کنه اول برای حمید تمام و کمااااال غذا کشید و حسابی دورش چرخید و بعد برای نیلوفر... بعد برای پدر شوهرم و در نهایت برای من بدون اینکه برای امید اینکارو بکنه... خیلی عصبی شده بودم و خودم برای شوهرم غذا کشیدمو ناز و نوازشش کردم.دل شکسته

از یه حرکتش هم که خیلی بدم اومد اینه که متوجه شده من میخوام تا قبل از عروسی وزن کم کنم و این مسئله الان برای خودمو و شوهرم مهمه توی غذا کشیدن برای من با بقیه فرق میذاره...اینجوری ملت رو متوجه این می کنه که من اضافه وزن دارم و تابلو  می کنه... در حالی که من اگر بخوام برای یه عده سر میز س‍ِروِر بشم حتی توی کشیدن غذا برای بچه ها هم فرق نمیذارم...

 ضمن اینکه میدونه من اصولا کم خوراکم و اضافه وزنم صرفا به دلیل بی تحرکی توی محل کارمه... هرچند که الان هم دختر چاقی نیستم و این 6 کیلو اضافه وزن جوری توی تنم پخشه که خیلیا بهم میگن احمقی اگر بخوای وزن کم کنی چون هیکلت الان پر و لونده بدون اینکه آویزون داشته باشی...

جوری شده که احساس می کنم انگاری دوست داره جلوی دامادش منو پایین بیاره... انگار دوست داره حمید رو متوجه کنه که ببین نیلوفر اضافه وزن نداره با توجه به این که دختر پرخوری هم هست... یا مثلا دیدم با توجه به اینکه کلا تمام هنر نیلوفر در درس خوندنه و ذاتا آدم تنبل و شل و ولیه مادر شوهرم از فرز بودن من و اینکه خیلی با شوهرم گرمم و همیشه اکتیوم وقتی دامادش اونجاست لذت نمی بره...

نمی دونم شاید اینا توهمات منه... چرا وقتی حمید نیست رفتارش با من خوبه پس؟؟؟ چرا اون موقع یادش می افته باید هوای منو داشته باشه؟متفکر

شب هم مادرشوهرم شروع کرد به درست کردن ماکارانی که دیدم نیلوفر و حمید آماده شدن برن بیرون... حمید رفت توی آشپزخونه و شروع کرد لمه لوسی برای مادرشوهرم و از اونجایی که آزمون تخصصشون رو گند زده بودن و مادرشوهرمم خیلی براشون ناراحت بود کلی تحویلشون می گرفت بیشتر ... مثلا می گفت بابا عیبی نداره همش 10 تا تست کمتر از مقدار لازم زدید ماشالله خیلی خوب بوده... بابا شما تو دوران عقد بودید کی درس می خونه تو این دوران؟ مردم دوسال درس می خونن که تخصص امتحان بدن شما که نخونده رفتید امتحان دادید حالا هی اینارم رو به من میگه کلافه خب به من چه؟ انگار من نمی دونستم اینا کلا از اتاقشون بیرون نمی اومدن و این چند ماه در حال ... خونی بودن... والله...

بعد دیدم مادرشوهرم آروم به حمید و نیلوفر گفت: اگر برای شام میاید که من ماراکانی رو درست کنم...

حمید هم گفت: نه مامان شمام یه کم استراحت کنین خسته شدین ما میخوایم بریم یه کم بگردیم بعد از چند وقت و شامم بیرون می خوریم...

بعد مامانش گفت: امید که یه کم پیش از کبابای ظهر خورد مریمم که شام نمیخوره شما هم که نمیاید پس من زیر غذارو خاموش کنم... تعجب

مدیونید فکر کنید گوش دادم به حرفاشون... جوری بود که قشنگ میشد شنید البته اونا فکر نمی کردن من شنیده باشم...

بعد از یکی دوساعت پدر شوهرم اومد گفت خانم حاضر شید بریم دنبال بچه ها ببرمتون همون بستنی سنتیه...

مادر شوهرم رو به من کرد و گفت: مریم جون ما تعریف بستنی ... رو به حمید جون دادیم دوست داره بره!!! حالا بابا میگه امشب می برمتون... آماده میشید که بریم؟

که دیدم امید گفت: ما نمیایم خودتون برید... من خودم مریمو هرجا دوست داشته باشه می برم...

بعد پدر شوهرم گفت: خب اگر نمیای بذار مریم با ما بیاد...

که دیدم مادرشوهرم بهش چشم غره رفت و گفت: میخوای مثل اون سری بشه؟؟؟ ( احتمالا منظورش سیزده به در بود که امید نیومد، من تنها رفتم و بعدش امید اخم و تخم کرد و اینا فکر کردن به خاطر این بوده که من رفتم باشون... در حالی که ناراحتی ما به خاطر دخالت نازنین بود )

دیشب رفتیم خونه پدر بزرگ مادربزرگ امید...

وقتی امید می خواست ماشین رو بیاره تو حیا ط متوجه شدیم یه گنجیشک کوچولو افتاده رو زمین... انگار از درخت افتاده بود... خیلی ریزه  البته پر و بالش کامل در اومده... امید می خواست بذارتش بالای درخت که من قبول نکردم و گفتم ممکنه دوباره بیفته و گربه بخورتش... بردیمش داخل و من شب با خودم اوردم خونمون و براش توی یه جعبه کفش پنبه گذاشتم و آب و برنج له شده به زور بهش دادم و خوابوندمش خیال باطل

صبح با صدای جیک و جیکش بیدار شدم... امید رو هم بیدار کرد... گنجیشکا که بیرون سر و صدا می کردن اینم سرمست شده بود ولی هنوز نمی تونه بپره و ترسیده...

امید همش می گفت: الهی گنجیشکم ( منو می گفتااااا ) گنجیشک داره!!!

بدین سان طعم مادر پدری رو چشیدیمنیشخند

  

+++ صبح توی بغلش بودم... سرمو چسبوندم به سینه ش و گفتم اینجا امن ترین جای دنیاست... جایی که من براش اقامت دائم گرفتم...

بوسه ها بود که ریخت روی سرو صورتم...قلب

 

[ ۱۳٩٢/٢/۱٠ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]