یک فنجان عسل و عاشقانه ها

وقتی مادر شوهر زنگ می زند!!!

همین الان مادرشوهرم زنگ زد به تلفنم...

- سلام مریم جونم خوبی مامان؟ کجایی؟

- سلام مادر جون... خوبم به دعای شما... زیر سایه تون

- نمیایی اینور؟

- بخدا خیلی سرم شلوغه... کلاسامم فشرده س ولی خیلی تو فکرتون بودم...

- مریم جونم زنگ زدم بگم هفته گذشته خونه مادرجون برای نیلوفر یه تولد کوچولو گرفتیم... تولد که چه عرض کنم؟ یه کیک کوچیک گرفتیم دور همی... گفتم عذرخواهی کنم اگر بهت نگفتم مامان... چون دقیقا توی روز قبلش امید خیلی توی خودش بود و خیلی با حمید شوهر نیلوفر هم صحبت نمی کرد گفتم شاید دوست نداره توی جمعی که اون هست باشه یا شاید خدای نکرده بینتون حرفیه بهت زنگ بزنم توی رو در واسی قرار بگیری... یه وقت شوهرت نخواد بیاد بعد تو معذب بشی بابت دعوت من...

- نه مامان... این چه حرفیه؟ من نمی دونم چرا امید تو خودش بوده و یا چرا با آقا حمید صحبت نکرده ولی بحثی با هم نداشتیم...

- خدارو شکر مامان جون... ایشالله هیچوقت بحث نداشته باشید... خلاصه گفتم بهت زنگ بزنم بگم فکرم چی بوده و خواستم یه وقت ناراحت نشی ازمون...

- نه مامان... اتفاقا خیلی خوشحالم که واسه نیلوفر تولد گرفتید... گناه دارن طفلکیا... هم خودش هم شوهرش نه تفریحی نه گشت و گذاری ( قابل توجه مریم جونم )... حداقل اینجوری یه کم خوش بودن ابله

- قربونت برم... از بس که تو ماهی... بخدا هم من هم بابا انقدری دوست داریم و این چند روز که نیومدی بابا خصوصا همش بهونه می گیره... خدا شاهده هم توی روت میگم هم پشت سرت گفتم افتخار می کنم عروسمی... اصلا از وقتی تو اومدی همه میگن امید چقدر آروم و منطقی با مسایل برخورد می کنه... انگار همه مشکلش نداشتن تو بوده قبلا...

-نیشخند نیشخند نیشخند

- حالا زنگ زدم بگم بابا ما دلمون یه ذره شده فردا نهار منتظرتم عزیزم...

- باشه چشم مامان...

 

 

امروز نیلوفر و حمید رفته بودن برای آزمون تخصص... امید یه دوساعتی خونشون بود... احتمال میدم در نبودشون به مادرش گله کرده... حالا باید تا ظهر صبر کنم تا امید بیاد و ببینم چی میگه...

 

--- امید همون روز ظهر که اومد دنبالم گفت روحشم از تلفن مادرش خبر نداره و اصلا با مادرش حرف نمیزنه. گفت: احتمال میدم مادر جون زنگ زده به مامانم و گفته سوتی داده که مامان یه وقت از ما نشنوه عصبانی بشه و یا شاید واقعا مامانم خواسته از دلت در بیاره به هرحال نمی دونم...

عذرخواهی می کنم که کامنتای اخیر رو جواب ندادم ولی همه رو خوندم... ممنونم از محبت تک تکتون... انشالله از شرمندگیتون در بیام... واقعا واقعا سرم شلوغه...

[ ۱۳٩٢/٢/٥ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]