یک فنجان عسل و عاشقانه ها

مریم می نویسد

من مریم 26 سالمه ، منتظرم تا آخرین روزای ماه صفر تموم بشه تا با امید نامزدم عقد کنیم...

 امید فوق لیسانس مهندسی نفت داره و 34 سالشه... توی یه مرکز تجاری بزرگ شمال شهر یه مغازه داره که داده اجاره و خودش به کار آپارتمان سازی مشغوله...

برای انجام کاری اومد اداره ما و توی همون روزا که امید درگیر تکمیل پرونده ش بود من به همون واحد منتقل شدم و ایشون بار دوم که منو دید ازم خواستگاری کرد...

نفهمیدم چطور ولی همه چیز خیلی سریع انجام شد ،من جواب مثبت دادم و خانواده ش اومدن و حلقه نشون اوردن برام و رسما نامزد شدیم...

این روزا استرس انجام عقد، خریدای مربوط به عقد و جهیزیه و از سمتی امتحانای دانشگاهم به شدت وقتمو گرفته و دلمشغولی شده برام...

از سمتی کارمند بودنم هم بخش مهمی از زندگیمو به خودش اختصاص داده که متوجه شدم امید خیلی باهاش حال نمی کنه...

تصمیم دارم با یه مهریه سبک و یه عدد مقدس وارد زندگی مردی بشم که فکر می کنم قسمت من از این دنیا و تمام سختی هاییه که پیش از این کشیدم...

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]