یک فنجان عسل و عاشقانه ها

ما تولد دعوت نشدیم...

این موضوع بدطور توی دلم مونده...

نمی خواستم مطرحش کنم ولی وقتی دوستایی مثل شما دارم بذار بگم که هم درد و دل کرده باشم هم اینکه شاید چیزی به نظرتون بیاد که من بهش فکر نکرده م...

اون شب که برای پدر شوهرم توی سفره خونه سنتی تولد گرفتیم آخر شب که داشتیم از در سفره خونه بیرون می اومدیم مادرشوهرم آروم به من گفت: خوبه که تولد نیلوفر رو هم همین جا بگیریم...

من گفتم: خیلی هم عالی... کی هست تولدش؟

مادرشوهرم گفت: 23 فروردین تولدشه ولی چون شوهرش 28 ام میاد میذاریم همون وقت می گیریم...

منم ابراز خوشحالی کردم و گفتم فکر خوبیه و حتی جاهای دیگه ای هم پیشنهاد دادم...

خانواده شوهرم و خصوصا امید می دونن من اهل سفر و رستوران های خاص و شیک بودم ، وقتی جایی رو پیشنهاد میدم و امتحان می کنن خیلی خوششون میاد و میگن نظرت عالی بود.

دوباره چندروز بعد خونه امید اینا بودیم ... نیلوفر توی اتاقش مشغول درس خوندن بود. منو و امید و مامانش داشتیم توی هال پذیرایی چای می خوردیم که صحبت از یه فست فود فوق العاده کردیم که پیتزا ایتالیایی های محشری داره...

مادر شوهرم گفت: میخواید تولد نیلوفر رو اونجا بگیریم؟

من گفتم: مامان جون تنها بدی اونجا اینه که پله داره و فکر کنم برای آقاجون ( پدر مادرشوهرم ) سخت باشه که بیان اونجا...

ایشونم گفت: خب اینطور که گفتید خیلی نزدیک خونه آقا جون و مادرجونه... می تونیم پیتزا بگیریم و بریم اونجا و یه جشن کوچولو بگیریم...

منم کلی ذوق کردم و امید هم موافقت کرد...

روز 23 ام من زنگ زدم به نیلوفر و تولدش رو تبریک گفتم...

تا اینکه یک هفته بعد دقیقا یادمه پنج شنبه بود و من هرچی به موبایل امید زنگ می زدم جواب نمیداد... خیلی نگران شدم زنگ زدم خونشون کسی جواب نداد...

زنگ زدم به نیلوفر و خواستم سراغ امید رو بگیرم که دیدم صدای سوت و دست و موزیک میاد... چیزی نگفتم فقط سراغ امید رو گرفتم و اونم گفت: ما از خونه اومدیم بیرون و نیم ساعت پیش که داشتیم می اومدیم امید تو پارکینگ داشت توی ماشین رو تمیز می کرد ( خیلی سر تمیزی ماشیناش حساسه و ساعت ها وقت میذاره ) و احتمالا الان هم حمام باشه که جواب نداده...

شب امید اومد دنبالم و من اصلا نگفتم که زنگ زدم به نیلوفر...

تا اینکه چندروز پیش به امید گفتم: عزیزم بیا بریم یه کیف و کفش خوشگل بگیریم برای نیلوفر ( توی مرکز بوفالو یه جفت کیف و کفش چرم خیلی شیک پسند کرده بود ) که اگر مامان اینا تولد گرفتن کادومون آماده باشه...

امید هم قبول کرد...

دو شب پیش امید اومد خونمون و گفت پاشو بریم بیرون...

رفتیم یه جای دنج شام خوردیم که امید گفت: مریم دلم گرفته...

وقتی ازش پرسیدم اینو گفت: من دارم یه جورایی بار خانواده م رو هم به دوش می کشم... می تونستم عروسی بگیرم و بریم سر خونه و زندگیمون... ولی به خاطر اینکه مامان و بابا هم توی آسایش باشن و خونه شیک و بزرگی داشته باشن کار خودمو بیشتر کردم و بدون ذره ای چشمداشت خونه ای که می خواستم ویلایی باشه رو دو طبقه ساختم... هر چی که برای دکور و زیباسازی خونمون می خرم برای اونا هم میخرم... ولی بارها دیدم وقتی شوهر نیلوفر میاد مامان کوچکترین اهمیتی برای من قایل نیست... همیشه توی زندگیم با اینکه از همه بچه های فامیل سرتر بودم ولی مادرم کوچکترین کار اونارو می دید ولی اصلا من و کارام به چشمش نمی اومدیم... فقط بابام خیلی بهم میدون میداد و هوامو داشت...

دلم نمی خواست امید شروع کنه به زدن حرفای نا امید کننده که هم ذهنش بیشتر بهم بریزه و هم ته دل منو خالی کنه و یا ذهنیتم منفی بشه نسبت به مادرشوهرم...

بهش گفتم: امید جونم من از حساسیت هات خبر دارم... شاید مامان خیالش راحت بوده که تو روی پای خودت می ایستی... من بارها شاهد بودم که چطور با آب و تاب از تو و موفقیت هات برام تعریف می کرد دروغگو

پوزخندی زد و گفت: اصلا ما براش مهم نیستیم... همه جا میشینه و میگه بهترین عروس دنیا نصیبم شده... از هر بابت که می خواستم کامله هیچی کم نداره ( از خودستایی متنفرم ولی عین جملات امید رو می نویسم ) تو هم که مظهر احترام و محبتی براشون... منم که فقط جونمو نذاشتم توی طبق اخلاص بدم بهش...

با تعجب پرسیدم چی شده؟

گفت: صبح از خونه شما رفتم خونمون دسته چکمو بردارم دیدم یه تیکه کیک توی یخچاله و چند تا شمع استفاده شده و فشفشه توی کمد لباسا... منم هیچی به روی خودم نیوردم...

با اینکه فهمیدم ولی با بی خیالی گفتم: خب؟

گفت: یعنی اینکه برای نیلوفر تولد گرفتن بدون اینکه به ما بگن...

گفتم: عزیزم دیدن کیک توی یخچال که دلیل نمیشه...

گفت: روی اون تیکه اسم نیلوفر بود که معلوم بود تولدت مبارکش خورده شده... دلم گرفته مریم... من چه جور فکر می کنم و احترام میذارم بعد مامانم چه جور...

گفتم: امید جونم حتما دلیلی وجود داشته که به ما نگفتن وگرنه کاملا مشخصه که مامانت خیلی دوستمون داره... ما هم که روزی از گل نازک تر نگفتیم و نشنیدیم پس خیالت راحت باشه و بوسیدمش... ولی اون شب خیلی بهم ریخته بود.

دیشب رفتیم خونه پدربزرگ و مادربزرگ امید... خیلی زن و مرد با محبتی ان...

مادربزرگ امید بین حرفاش گفت: واسه تولد نیلوفر کاش بودید اومدن اینجا تولد گرفتن... پدر شوهرت خیلی ناراحت بود که نیستی! مریم جون چقدر تو دلش جا کردی خودتو... اصلا حرف نمیزد و می گفت جای مریم خالیه...

منم انگار نه انگار گفتم: منم دوستشون دارم انشالله همیشه به شادی باشن...

بعد پیرزن گفت: عروسی خوش گذشت؟ تعجب

گفتم: عروسی؟

گفت: آره دیگه... ندا ( مادر شوهرم ) گفت: با امید رفتی عروسی دوستت  که نتونستی بیای تولد... دل شکسته

نمی دونستم چی باید بگم که امید دیگه تحمل نکرد و گفت: مادر جون نه من و نه زنم دعوت نشده بودیم... عروسی هم در کار نبود... مادرم کاری کرد که من جلوی زنم سرم پایین باشه...

فقط خدا می دونه اون پیرزن چقدر ناراحت شد... امید هم عصبانییییی...

برگشتم رو به امید گفتم: عزیزم این چه حرفیه؟ ایشالا همیشه به شادی و تولد باشن و رو به مامان بزرگش گفتم: به خدا خوشحالم که شاد بودن...

ولی دلم گرفت... من واقعا به مادر امید احترام میذارم و دوستش دارم... می دونم پدرش از این بابت ناراحته که دعوت نشدیم... ولی هر چی فکر می کنم دلیلی برای اینکارشون پیدا نمی کنم...

چرا باید یه دفعه ایی مامانش این تصمیم روبگیره با اینکه هیچ چیزی بینمون نبوده...

شاید توی ذهنتون بیاد که شاید مادرشوهرم به ازدواج ما راضی نبوده... نه اصلا اینطور نیست اتفاقا خیلی ذوق و شوق ازدواجمونو داره... و کلا اینا جد اندر جد پسراشون مستقل عمل می کنن و خودشون زنشون رو انتخاب می کنن... کما اینکه توی فامیلشون به گوشم رسیده  چندتا ازدواجی که پسراشون توی چند ماه اخیر کردن: انتخاب امید خیلی خوب و ... بوده و مادرشوهرم هم بابت این قضیه جلوی خودم و پشت سرم خیلی پز داده...

نازنین هم همیشه میگه: امید که حرف تو و تعریف از تو از دهنش نمی افته ما هم بدتر از اون...

پس اصلا این نیست... بی احترامی هم در کار نبوده...

راستشو بخواید ناراحت شدم... یه کم هم برام سخته برم خونشون... احساس می کنم به تموم اون ذوق و شوقی که براشون داشتم بی حرمتی کرده مامانش...

بین حرفای امید هم فهمیدم: شوهر نیلوفر به امید حسادت می کنه و اینو خودم هم از رفتاراش فهمیدم...

انگار مادرشوهرم امید رو از کانون خونه دور می کنه که وقتی شوهر نیلوفر هست در آرامش باشه خنثی

واسه همین برای ناراحتی شوهرم دلم پر می کشه...

دلم نمیاد بی انصاف باشم مادرشوهرم واقعا بهم محبت داره ولی با چشمای خودم می بینم وقتی داماداش ( خصوصا شوهر نیلوفر ) هستن خیلی دور ما نیست... در حالی که پدرشوهرم دقیقا برعکسه...

خب این اولین دلخوری من از مادرشوهرمه نیشخند

 

+ پست قبل با توصیه ای که مریم جونم  " مامان امیرحسین " بهم کرده بود حذف شد... نظراتتون رو خوندم و واقعا خوشحالم که اینطور درکم می کنید و محبت دارید...

[ ۱۳٩٢/٢/۳ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]