یک فنجان عسل و عاشقانه ها

من مستقل می مانم؟؟!!

چند روزه امید بین حرفاش بهم می فهمونه از کار کردنم راضی نیست.

خب من همیشه این نگرانی رو داشتم که مسئله ای باعث بشه استقلالم از بین بره. امید ظاهرا از اینکه دستم توی جیب خودمه و اعتماد به نفس دارم راضی نیست.

به نظرم اوایل سعی می کرد به روی خودش نیاره ولی حالا دیگه نمی تونه انجام نده. یه بار توی ایام نوروز بهم گفت دیگه نمیخوام بری اداره. منم گفتم باشه اصراری ندارم.

ولی روز پنجم فروردین خودش منو رسوند اداره و یه جورایی حرفشو پس گرفت.

چند روز پیش امید برای انجام کاری اومد اداره مون و متاسفانه همون لحظه چندتا جوون خوش قد و بالا توی سالن بودن که یکیشون یه جورایی زل زده بود به میز من...

من بدون توجه به اونا رفتم استقبال امید و دستشو گرفتم ولی متوجه شدم حال شوهرم سرجاش نیست.

همون لحظه به خودم گفتم خدا به خیر بگذرونه. امروز مکافات داریم.

همون چیزی هم که فکر می کردم شد.

وقتی برگشتیم بین راه امید خیلی خوشگل گفت دیگه نمیخوام بری سرکار...

پرسیدم چرا؟ ما که هم اون اوایل آشنایی و هم توی ایام عید باهم قرارامونو گذاشتیم. پس این برخوردا واسه چیه؟

گفت: ما نیاز به حقوق تو نداریم. هر چقدر می گیری من یه چیزی هم میذارم روش و ماهانه بهت میدم نمیخوام دیگه بری اداره. من دوست دارم وقتی میام تو خونه باشی و به خودت رسیده باشی. نه اینکه با خودم برسی خونه... خسته و پر از استرس...

گفتم: بی انصافی نکن امید جان. من که تمام تلاشم اینه به بهترین شکلی که می تونم بهت برسم. سعی می کنم خستگیمو نشون ندم و تا میام خونه به سرعت همون شکلی میشم که تو دوست داری.

عصبانی شد و گفت: خب واسه چی اینهمه باید به خودت فشار بیاری؟ بمون سر خونه و زندگیت فردا بچه دار میشی به بچه ت برس.

من ساکت شدم و هیچی نگفتم...

وقتی دید جر و بحثی نمی کنم باهاش آروم دستمو گرفت و گفت: میدونی چیه مریم؟ من آرامش ندارم وقتی سرکاری... عصبی شدم امروز دیدم زنم سرش به کار خودش گرمه دوتا آدم هیز برو بر زل زدن بهش... اگر محل کارت نبود دوست داشتم فکشونو می اوردم پایین.

الهی بگردم امید کلا نمیذاره چیزی اذیتش کنه... مثلا اگر کسی توی محل کارم هیز بازی دراورد راه حل اینه که من دیگه به کل استعفا بدم. خنده

خیلی نگران شدم چون خصوصا الان که درگیر خرید جهیزیه هستم واقعا به حقوقم نیاز دارم و به جز جهیزیه هم من برام مثل مرگه که درآمدی از خودم نداشته باشم و بخوام از کسی پول توجیبی بگیرم. عادت ندارم چون از سن کم خودم رفتم سرکار و مستقل شدم.

بماند که امید کلا آلرژی داره از من بشنوه که من مستقل بودم و یا مستقل هستم. خیلی هم تعصبی با این مسایل برخورد می کنه.

یه همچین شوهر قیصرمآبی گیرم اومده نیشخند

بازم چیزی نگفتم و صبر کردم... بعد از ظهر یه چای توت فرنگی که امید خیلی دوست داره براش درست کردم و باهم رفتیم یه گوشه دنج خونه نشستیم و کلی مسخره بازی و ادا اصول دراوردیم و خندیدیم تا کم کم ذهن شوهر آماده شد برای پذیرش حرفام.

منم بهش گفتم که به کارم علاقه دارم و یه جورایی برام مهمه الان سرکارم باشم. بعد گفتم تو باید به من مطمئن باشی وگرنه مرد هیز همه جا هست. ضمنا چون من در این مورد باهات به توافق رسیده بودم و شما قبول کردی الان نگرانم نکنه یه وقت مابقی چیزهایی هم که با هم سرشون به توافق رسیدیم به همین راحتی رد کنی.

ولی در کل حرف زدنم صدامو خیلی آروم و کنترل شده داشتم. خیلی شمرده باهاش حرف زدم و بهش گفتم فکر می کنم دوستمی نه شوهرم. باهات راحتتر از اونچیزی که تا الان بودم حرف می زنم...

اونم سکوت کرد و کامل گوش داد.

بعد که حرفام تموم شد بهم گفت: اگر یه زمانی احساس کردی کنار بچه هات بودن واجب تر از کارته صادقانه میای بهم بگی می مونم تو خونه تا به اونا برسم؟

گفتم: مطمئن باش مهم ترین رو انتخاب می کنم و در اون شرایط معلومه که از کارم کنار می کشم ولی الان وقتی سرکارم تو هم خونه نیستی و من تلاش می کنم تو سختی ای نکشی.

به این ترتیب فعلا قضیه استعفا منتفی شده...

یاد دوران تجردم می افتم اصلا نیاز نبود برای چیزی کسب اجازه کنم. چقدر سرعت کارام بالاتر بود اون موقع... ولی وقتی به مشکلات اون زمان فکر می کنم صدبار ترجیح میدم با سرعت کم پیش برم ولی فقط پیش برم لبخند

دوروز پیش تولد نیلوفر خواهر امید بود... ولی آخر هفته براش جشن می گیرن که شوهرش هم باشه...

گناه دارن این دوتا، آخه شوهر نیلوفر یه شهر دیگه زندگی میکنه و از وقتی عقد کردن یه پاش اینجاست یه پاش شهر خودشون... البته بیشتر اینجاست مژه

امروز قراره اگر شوهر همت کرد بریم خرید هم برای نیلوفر کادو بخریم و هم اینکه من یه دست مانتو شلوار بخرم بلکه شوهر کمتر غر بزنه که مانتوهات تنگه و مناسب محل کارت نیست...

ژنده پوشم نکنه شانس اوردم نگران

اینروزا خیلی آروم و راحتم با امید...

تمام وقتمون رو باهم می گذرونیم و امید لحظه ای حاضر نیست تنهام بذاره...

دیشب رفتم خونه دوستم که تازه ازدواج کرده... خواستم هدیه شو بدم. دو تا دیگه از دوستامم بودن. ما 4 نفر از سال اول دبیرستان با هم دوست بودیم و همکلاسی...

روزای خوبی با هم داشتیم و حالا 4 نفرمون متاهلیم...

همیشه توی این مهمونی دوره ای که جمع می شدیم من از همه دیرتر می رفتم و دیرتر بر می گشتم جز وقتی که مهمونی خونه ما بود...

این دفعه هم دیرتر از بقیه رسیدم خونه پریسا...

ولی فقط یک ساعت و نیم اونجا بودم... تازه داشتیم کلیپ و عکسارو نگاه می کردیم و کلی حرف نزده باهم داشتیم که امید زنگ زد گفت بیا پایین اومدم دنبالت...

بچه ها هم خنده شون گرفته بود هم تعجب کردن... قرار بود تا ساعت 12 شب پیش هم باشیم چون شوهر پریسا شبکار بود ولی من 8:30 رفتم ساعت 10 هم امید اومد دنبالم...

کمی دلخور شدم از دستش که چرا نذاشت درست و حسابی تو جمع دوستام باشم بعد از چندین ماه...

ولی وقتی اومدم پایین دیدم با چه ذوق و شوقی میگه دلم تنگ شده بود همین یکی دوساعت هم خودخوری کردم دلم نیومد بهش غر بزنم... وقتی هم خودش میره سمت دوستاش نرفته بر می گرده میگه حوصله نداشتم ، دلم زنمو می خواستقلب

 

+  کم کم باید دنبال رزرو تالار باشیم اگر خدا بخواد...لبخند خیلی ذوقشو دارم...

+ به بعضی از رفتارای امید که توجه می کنم می پرستمش!قلب دلتنگیای زود به زودش... محبتای بی ریاش و توجه های عمیقش... اینکه سعی می کنه آسیبی بهم نرسه و از نگاهم دور نمیشه و همیشه در دسترسه...

+ دوست دارم یه پست رمزدار در مورد یه سری خصوصیای زندگی زناشوییم بنویسم ولی نمی دونم کی اینکارو انجام میدم... شاید هم ننویسم نمی دونم...

[ ۱۳٩٢/۱/٢٧ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]