یک فنجان عسل و عاشقانه ها

شروع هیجانی 92 - ادامه

امید هر کاری کرد نتونست منو به همون حالتی که مد نظر خودش بود برگردونه...

بعد از نهار براش چایی اوردم و احساس کردم بععععععله آقا سرسنگین شده. زیاد اهمیتی ندادم.

بعد از ظهر شد و مامانش بهش گفت: امید بلند شو کاراتو بکن مگه قرار نبود بریم دنبال مامان جون و باباجون ( مادر و پدر مادرشوهرم )؟ منتظرن...

امیدم گفت: سپاهان بازی داره نمیام.

حالا از مامانش اصرار که بابا بیا حداقل شب سیزده رو بریم یه پارکی یه جایی دور هم باشیم از اینم انکار که عمرا نمیام.

پدرشوهرمم گفت: خانم شامو آماده کن شام بخوریم بعد میریم بیرون. حالا امیدم نیومد و خواست فوتبال ببینه اشکال نداره خودمون میریم.

منم سریع گفتم: والله نیشخند

بازم موقع رفتن همه بهش اصرار کردن گفت نمیام.

بهش گفتم: میخوای من نرم؟ آخه نمیشه که تنها بمونی می مونم پیشت اگه دوست داشتی باهم بریم بیرون بعد از فوتبال.

گفت: نه تو برو من حوصله ندارم.

پدرشوهرمم بهم اشاره داد که نمیخواد اصرارش کنی و بیا بریم.

توی ترافیک بودیم تا یه جای مناسب پیدا کنیم که دیدم تلفن نیلوفر زنگ خورد و از صحبت کردنش فهمیدم امید بهش زنگ زده.

بعد هم به مامانش زنگ زد منم از عصبانیت درحال انفجار بودم که چرا این به جای زنگ زدن به من به اینو اون داره زنگ میزنه و منو سبک می کنه.

وقتی هم که جایی برای نشستن پیدا کردیم دیدم دوباره به نیلوفر زنگ زد و ظاهرا بهش گفته بود از من فاصله بگیره و اینم همون کارو کرد ، با فاصله از من قدم میزد و با امید چند ثانیه ای حرف زد.

به امید زنگ زدم و دیدم برخوردش خیلی سرده ... بهش گفتم: نمیای پیشمون که اونم گفت نه خوابم میاد.

تو راه برگشتن به خونه بودیم که دیدم نازنین خواهر امید زنگ زد به مامانش...

بعد از سلام و احوالپرسی گفت: مریم باهاتونه؟

حالا تلفن رو آیفون بود و من داشتم می شنیدم که دیدم نیلوفر دست پاچه شد برگشت به مامانش گفت گوشی رو از رو آیفون بردار.

خب معلوم بود میخواد در مورد من حرف بزنه.

وقتی هم که رسیدیم خونه مامان امید نزدیک یک ساعت توی پارکینگ با نازنین به تلفنش ادامه داد در حالی که بابای امید از پنجره صداش می کرد و ازش می خواست بیاد توی خونه.

خب من یقین حاصل کردم امید جریان دیشبو کف دست خواهر بزرگش گذاشته و ...

اون شب هرچی سعی کردم با امید بگم و بخندم مقاومت کرد و حرفش این بود که یک روز و نیم هست که ندارمت... اعصابمو بهم ریختی و اینا...

ولی دلیل اینکه من می خواستم به امید نزدیک بشم این بود که با زبون خودش اعتراف کنه که به نازنین همه چیزو گفته تا خونه رو روی سرش خراب کنم.

در نهایت فردا ظهرش آشتی کردیم  و با هم نهار خوردیم و قرار شد بعد از ظهرش منو بیاره خونمون که بتونم بعد از حمامم ماسک موم رو بزنم و بعدش با خانواده ش بریم خونه پدربزگ و مادربزرگش...

توی اتاق امید وقتی داشتیم حاضر می شدیم اومد بغلم کرد و گفت جز تو کسی رو ندارم باهام لجبازی نکن. مثل همیشه بزرگ باش خانوم باش...

منم با خونسردی گفتم چرا داری...

گفت منظورت چیه؟

گفتم: تو دیشب حتی یه تلفن به من نزدی ببینی کجام ولی فرت و فرت به نیلوفر زنگ میزدی... که چی مثلا؟ که مثلا به من ثابت کنی باهام قهری؟ انقدر فکرت کوچیکه؟

گفت: نخیر باهاش کاری داشتم...

گفتم: آها دقیقا موقعی که منو تو مشکل داریم و من باهاشون میرم بیرون تو یاد کارات می افتی...

گفت: می تونی بری ازش بپرسی... من بهش زنگ زدم و گفتم حواسش باشه اگه بابا خواست جای شلوغ ببرتتون مخالفت کنه و مواظب تو هم باشه... به تو که نمی تونستم زنگ بزنم و بگم نذار بابام جای شلوغ پیاده تون کنه...

گفتم: ببین امید من احساس می کنم خیلی از مسائل و مشکلات بین مارو نازنین میدونه... درست فکر می کنم؟

گفت: اگر منظورت دیشبه من خواب بودم زنگ زد با مامان کار داشت گفتم رفتن بیرون... گفت تو چرا نرفتی؟ گفتم حال نداشتم...

گفتم: خب چه ربطی داره؟ باید سیر تا پیاز مشکلاتمون رو براش تعریف کنی؟

گفت: من سیر تا پیاز نگفتم... پرسید چی شده؟ منم گفتم اون شب که از سفره خونه برگشتیم همه چیز خوب بود تا اینکه بینمون بحث شد و نمی دونم چی شد که مریم چپ کرد باهام که ای کاش نمی رفتیم...

حالا من از عصبانیت دلم می خواست بگیرم مثل گونی برنج پرتش کنم تو کمد درو روش قفل کنم عصبانی

گفتم: چرااااااااااااااااااااااا بهش گفتی؟

گفت: خب اون اصرار کرد منم مجبور شدم بگم... من دروغ نمی گم...

آخ یعنی فقط خدا می دونه چقدر عصبانی شدم از دستش...

گفتم: اون مسایل و مشکلاتش رو به تو میگه؟

گفت: نه...

گفتم: این مسایل زندگی منه اون اصلا نباید به خودش اجازه بده از تو بپرسه که چرا با زنت دعوات شده و یا چرا با هم قهرید؟ مگه خودش زندگی زناشویی نداره؟ پس حتما می دونه بین زن و شوهرا بحث پیش میاد.. اینکارش میشه دخالت می فهمی؟ من واقعا دلیلی نمی بینم اون انقدر روی زندگی تو حساس باشه منم برادر دارم خیلی هم برام مهمه ولی تا الان به خودم اجازه ندادم حتی یه بار بپرسم اختلافت با زنت سر چیه؟ اصلا می دونی چیه امید تو داری با اینکارات منو رو به روی خانواده ت قرار میدی...

عصبانی شد گفت: یعنی چی؟ خواهرمه دلم خواست باهاش درد و دل کنم...

گفتم: درد و دل تو نصفش زندگی شخصی و خصوصی منه... تو اینطوری داری روحیات و خواسته های منو برای خواهرت شرح میدی... آخه یعنی چی؟ من خوشم نمیاد نازنین به خودش اجازه بده هربار دعوامون بشه بیاد وسط دعوا تا سر از راز ما دربیاره...

امید هم گفت: میخواد مشکلاتمو حل کنه...

لعنت خدا بر دل سیاه شیطون... آآآآآآآآآآآآآآآآااخ هنوز به یاد که میارم دلم میخواد بکشمش..

گفتم: تو خودت روز اول به من گفتی اگر خودمون از پس مشکلاتمون بر نیومدیم نهایتا میریم پیش مشاور ولی به خانواده هامون ارتباطی نداره چون با دلسوزیاشون کارو خراب تر می کنن... مگه خودت نگفتی؟

گفت: تو داری تازگیا بچه بازی در میاری منم اعصاب ندارم خودم صدتا بدبختی دارم... دیدم مشکلمون حل نمیشه اون پرسید منم گفتم... شاید بتونه حلش کنه...

منم با فریاد گفتم: حالا حلش کرد؟

گفت: نگران نباش حل می کنه...

یعنی از اینهمه خونسردیش موقع حرص خوردنام دلم بهم میخوره...

لباسامو جمع کردم و گفتم: منو ببر خونمون تو چطور انتظار داری این رفتاراتو من 30 سال تحمل کنم؟

توی راه برگشتن هم اصلا محلش نذاشتم...

نزدیک خونمون پرسید: مری یعنی من قراره 30 سال فقط زنده باشم؟

گفتم: نه تو 120 ساله ای انشالله... منم که امیدوارم بیش از 92 دووم نیارم...

دم در خونه پیاده م کرد و بدون اینکه بیاد بالا ول کرد رفت...

شب هم طبق قراری که با پدر بزرگ و مادر بزرگش گذاشته بود رفتیم خونشون و اونجا هم سرگرم تماشای فوتبال کوفتی استقلال شد و من مجبور بودم بین اون دوتا پیرزن و پیرمرد بشینم و مجلس گرمی کنم... خیلی مهربونن ولی آخه من چه  حرفی می تونستم باهاشون داشته باشم؟

وقتی برگشتیم دعوایی شد بینمون در حد جنگ هیروشیما و امید شروع کرد تهدید کردن من به شرایط سختی که نام می برد و خط و نشون کشیدن و بعدش گفت وسیله هاش که خونمونه جمع کنم بدم بهش و نمیخواد دیگه بیاد اونجا... ولی تا صد سال سیاه هم منو از خودش جدا نمی کنه با این تفاوت که من از این به بعد با شرایطی که اون می گه زندگی خواهم کرد...

منم اومدم بالا تمام وسایلشو جمع کردم بردم بهش دادم ...اونم زورش اومد و دوباره چندتا شرط مسخره اضافه کرد و گازشو گرفت و رفت...

منم اومدم بالا دیدم مامانم اینا از رستوران مورد علاقه م شام گرفتم سهم مارو هم کنار گذاشته بودن... ساعت 2 و نیم نصفه شب شده بود... شروع کردم به شام خوردن که دیدم امید زنگ زد و گفت بیا پایین کارت دارم...

رفتم دیدم ساعتم تو دستشه توی خونشون جا مونده بود...

ساعتو گرفتم ولی معلوم بود نه میخواد غدبازیشو کنار بذاره نه میخواد بره... آروم و قرار نداشت..

گفت: من به نازنین زنگ زدم گفتم تو از حرفی که بهت زدم به کسی چیزی گفتی؟ گفته نه... پس تو از کجا مطمئنی اون حرفی زده؟

گفتم: حس کردم... از اونجایی که مامانت نیومد داخل حرف بزنه موند توی پارکینگ... شما ها که براش غریبه نبودید من غریبه بودم...

اصلا دلم نمیخواد ذهنم در مورد خانواده ش بد بشه... و یا در مورد نازنین...

اولین کسی هم که از خانواده ش منو دید نازنین بود و امید می گفت خیلی ذوق کرده بود که بالاخره قراره زن بگیرم و خیلی ازت خوشش اومده بود...

خود نازنین هم مرتب همینارو بهم می گفت و خیلی جاها هم نصیحتم کرده بود و در مورد اخلاقای خاص امید باهام صحبت کرد... دلم نمیخواد خوبی هاشو یادم بره ولی دلیلی هم برای اون کارش نمی بینم... شما باورتون میشه زن و شوهری باشن که مشکل نداشته باشن؟

بعضیا مشکلاتشون حاده بعضی ها معمولی... هر کدوم هم راه حلی داره...

ما هم که تازه اول راهیم به نظرم نگرانی نازنین تا این حدش کاملا بی معنیه...

ضمن اینکه وقتی آدم از غصه ش برای نزدیکی حرف میزنه و اون هم احساس دلسوزی بهش میده احساس می کنه دردش خیلی بزرگه و خیلی هم حق به جانبشه بنابراین دیرتر اون مشکل حل میشه...

خلاصه امید بهم گفت سوار ماشین بشم و تا 5 صبح توی خیابونا چرخیدیم دعوا کردیم... داد زدیم... بغض کردیم و در نهایت امید شروع کرد دلجویی و منم دوباره تموم اون چیزی که در اون مورد برام مهم بود براش شرح دادم...

اونم پذیرفت وگفت من اجازه نداشتم به نازنین چیزی بگم... باور کن مسئله رو نشکافتم براش... فقط فهمید دعوا شب تولد بابا بوده و اینکه من ازت ناراحتم و فهمید دوست ندارم بیش از اون چیزی بگم... ولی درسته نباید چیزی می گفتم...

گفتم: امید اگر چندبار دیگه اینکارو بکنی یه وقتی که مشکلی پیش اومد که خدای نکرده بزرگ بود و ما نیاز به کمک داشتیم اونا دیگه مارو جدی نمی گیرن...

پذیرفت و دستمو بوسید و گذاشت رو چشماشو عذرخواهی کرد که داد و فریاد کرده و قسم خورد که منظوری نداشته فقط دلش پر بوده و تکرار نمیکنه... گفت به جون پدرم که برام عزیزه تا به الان به مامان و بابا و نیلوفر حرفی نزدم نازنین هم چون پرسید گفتم و چیز خاصی هم نگفتم...

بعدش عشقولانه هامون شروع شد و برگشتیم خونه و همه چیز به حالت عادی خودش برگشت...

الان همه چیز خوبه...

نحسی سیزده به در توی همون سیزده به در جا موند و اگر خدا بخواد بقیه ش خوب هست...

تنها مسئله ای که ناراحتم می کنه اینروزا، ضمانتیه که برای کسی انجام دادم و اون آدم با بی شرفی تمام پول رو به صاحب مال برنمی گردونه و من شنبه باید 3 میلیون و 500 تومن ناقابل بریزم به حساب طلبکار ( یه غریبه س که یه کاری برای کسی که من سفارشش رو کردم انجام داد به مبلغ 3500 تومن ... یه سری کار براش چاپ کرد ) تا دست به حماقت هایی احتمالی نزنه که می دونم حماقتاش ممکنه زندگی خانوادگی منو بهم بریزه...

اون آدمی هم که تصمیم نداره پول رو برگردونه یه زمانی از نظرم حرفش حرف بود و قولش قول...

مریم خانوم هنوز مونده تا مردم این دنیا رو بشناسی...

توی این افسردگی هایی که گاهی رهام نمی کنه فقط امیده که بودنش بهم دلگرمی میده و روز به روز بیشتر بهش علاقه مند میشم... هرچند که یه وقتایی خودش با دمپایی ابری روی نرومه...

مرسی که اینهمه حرفو تحمل کردید قلب

[ ۱۳٩٢/۱/٢٢ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]