یک فنجان عسل و عاشقانه ها

شروع هیجانی 92

سلام مجدد به همه شما دوستای نازنینم

بالاخره بعد از کلی تعطیلی امروز به ضرب و زور اومدم اداره...

البته بنده مثل یه کارمند مطیع روز 5 فروردین اومدم اداره ولی چون تعداد بیشماری نیومده بودن مارو هم ساعت 10 تعطیل کردن و از بعدش تا به امروز من نیومدم چون می دونستم وضع همینه...

خب اگر بخوام از اتفاقاتی که افتاد بنویسم باید طوماری از حوادث تلخ و شیرین تعطیلاتم براتون آماده کنم که ترجیح میدم فقط به چندتا دونه ش اشاره کنم..

اول اینکه امسال لحظه تحویل سال نو برای من خوب شروع نشد... به نوعی باید بگم یکی از وحشتناک ترین لحظاتم با امید دقیقا شب 4 شنبه سوری اتفاق افتاد و امید با حالت قهر خونه مارو ترک کرد و آخر شب به من زنگ زد که جواب ندادم...

ای کاش جواب میدادم تا کدورت بدی که پیش اومده بود برطرف میشد اینطوری به فردا نمی رسید و ما می تونستیم لحظه تحویل سال پیش هم باشیم.

فرداش که سال تحویل بود امید اومد خونه ما و یه کم با مامانم صحبت کرد و اینم بگم که از دو هفته قبل مادرشوهرم منو برای نهار سال نو دعوت کرده بود.

موقعی که امید می خواست بره مامان گفت مریم بلند شو آماده شو که بری و منم با اخم و غیض متوجه ش کردم اصرارش بی فایده س و گفتم : من هنوز دوش نگرفتم و تازه اپیلاسیون کردم و خیلی کار دارم.

از سمتی چون جناب امیدخان ازم نخواست حاضر شم و وقتی دید من تمایلی نشون ندادم به مامانم گفت: بذارید راحت باشه!!!

نمیخوام به بقیه ش بپردازم که لحظه سال تحویل خیلی گریه کردم و خیلی دعا کردم...

و تا شب یه دعوای دیگه بینمون اتفاق افتاد...

ولی آخر شب آشتیییییی کردیم و همه چیزای خوب شروع شد.

اول اینکه برای یک هفته طعم زندگی مستقل رو چشیدیم چون خانواده من برای مراسم عروسی یکی از دوستان قدیمی که بیش از 35 ساله با هم ارتباط خانوادگی داریم رفتن بروجرد و خلاصه خوش گذروندن و خونه رو به من و امید سپردن ابرو

منم توی این مدت یکم کدبانو گری کردم و چندتا غذای خوشگل و خوشمزه برای شوهر درست کردم تا حساب کار دستش بیاد. کلا فهمیدم زندگی دونفرمون خداروشکر خوب خواهد بود و اون مدت خیللللللی بهمون چسبید قلب

معمولا تا ظهر می خوابیدیم بعد نهار می خوردیم و آماده می شدیم می رفتیم خونه پدر شوهر و اونجا تصمیم می گرفتیم که بعدش به چه صورت تا آخر شب برنامه داشته باشیم.

روز دوازده فروردین هم با برنامه ریزی قبلی من برای پدرشوهرم توی یکی از سفره خونه های سنتی خیلی شیک که موسیقی زنده داشت تولد گرفتیم و امید خیلی خوشحال بود که من انقدر به پدرش علاقه دارم و یه همچین سوپرایزی براش دارم.

خلاصه هماهنگ کردیم که بعد از شام کیک تولد رو برامون بیارن سر میز با کلی فشفشه و خواننده هم آهنگ تولدت مبارک برامون بخونه.

شب رفتیم خونشون و همگی با هم به سمت سفره خونه رفتیم. قبلش منو امید رفتیم خرید و برای پدرش یه ادکلن خیلی خوشبو و یه پیراهن مارک دار خریدیم و کیک تولد رو تحویل گرفتیم و بردیم سفره خونه و هماهنگی های نهایی...

خانواده امید خیلی خوشحال بودن و منو باعث این اتفاق می دونستن و شوهرم هم کلی تعریف میداد که زنم فلانه و زنم بهمانه...بغل

ولی از بخت بد آخر شب بین منو و امید سوتفاهمی پیش اومد که منو خیلی بهم ریخت.

حالا قرار بود اونشب من خونه شون بخوابم که فرداش بریم سیزده بدر...

وقتی از سفره خونه بیرون اومدیم که بریم خونه ما تا من وسایلمو بردارم بحثمون بالا گرفت و من خیلی عصبی برخورد کردم.

امید خیلی سعی می کرد که منو متوجه شرایط بکنه و توضیح بده که تفکراتم اشتباهه ولی من بیشتر تندخو می شدم.

در نهایت یه آشتی سرسری کردم و رفتیم خونشون...

موقع خواب خیلی سعی می کرد بهم نزدیک بشه و از دلم در بیاره ولی من با بی حوصلگی تمام بالشمو ازش دور کردم و در حالی که بی توجه به غصه ش بودم و فقط به ناراحتی خودم فکر می کردم سعی کردم بخوابم...

ولی تا صبح خوابم نرفت و احساسات زیادی توی دل و ذهنم اومد... گاهی دلم براش می سوخت گاهی از دستش لجم می گرفت گاهی از خودم بدم می اومد و عذاب وجدان می گفتم که چرا اون شب قشنگ رو بین خودمون دوتا خراب کردم گاهی هم حق به جانب میشدم و دوست داشتم برگردم سمتش بیدارش کنم و دوباره شروع کنم به غر زدن. کلا زن بدجنسی شده بودم اون شب... ناراحت

ظاهرا امید هم نتونسته بود تا صبح بخوابه چون روز سیزده بدر که مثلا قرار بود بریم بیرون هردو ساعت 12 بیدار شدیم و من سلام سردی بهش کردم و ازش فاصله گرفتم و امید هم به خانواده ش گفت کباب هارو توی حیاط درست کنن برای نهار و برای شام میریم بیرون...

بازم بین روز تلاش می کرد که بهم نزدیک باشه و گاهی باهام شوخی می کرد و یا رد که میشد از کنارم بغلم می کرد ولی من در حدی که خانواده ش متوجه اختلافمون نشن باهاش هم کلام می شدم...

تا اینکه بعد از نهار...

 

 

بقیشو سعی می کنم خیلی زود بنویسم چون امروز سرم خیلی شلوغه و دیگه بیش از این نمی تونم ادامه بدم...

+ امید فقط خدا میدونه چقدر خوشحالم از اینکه هستی... امیدوارم لحظه ای غم توی دلت نباشه و خدا کمکم کنه تا همسر همراهی باشم برات قلب

[ ۱۳٩٢/۱/۱٧ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]