یک فنجان عسل و عاشقانه ها

میخوام خوبی هاتو ببینم...

دیروز وقتی امید اومد دنبالم ازش خواهش کردم بیاد توی اداره و نیم ساعت بشینه تا من مابقی کارامو انجام بدم و بعد باهم برگردیم خونه.

آخه طبق دستور مدیر پاچه خوار ما ( پاچه خواری استاندارو کلا زیاد می کنه ) از هفته گذشته تا روز 28 ام همه کارمندا باید تا ساعت 5 عصر توی اداره بمونن و به امور خلق الله برسن.

البته بدون انتظار ذره ای اضافه کاری. می بینید توروخدا؟

در نهایت تشویقش مال اونه جون کندنش مال ما...

منم بعد از قضیه پاداشا که خیلی داخلش حق خوری شد تصمیم گرفتم طبق معمول هر روز برگردم خونه. حالا هر کاری میخواد بکنه بکنه...

البته خیلی از کارمندا مثل من برخورد می کنن و نمی مونن.

خلاصه امید اومد توی اداره و اینم باید بگم که کارمندای اداره مون خیلی دوستش دارن و خانما هم که از حسادت دیدن امید کنار من... بهتره نگم...

یادمه یکی از خانما که تنها کسیه که باهاش توی اداره ارتباط دارم و با هم کیش هم رفتیم بعد از عقد من و وقتی از بهترین شیرینی فروشی برای تمام اداره مافین و چیز کیک خریدم بهم گفت: خانم ع گفته خوبه والله دختره هرکار خواسته کرده و تازونده و هرجا خواسته رفته ( منظورش سفرامه آخ ) حالا چه پسری هم تور زده... خدا شانس بده نیشخند

لازم به ذکر است که این خانم ع یک عدد ترشیده ی پشمالو هستن سبز که همه از دست فضولیا و زیرآب زنیاش توی اداره عاص شدن...

 ضمنا منظورم از ع فامیل همون همکارمه نه علامت اختصاری علیه السلام نیشخند

به هر صورت امید اومد و موقع برگشتمون به همکارام قول داد که خانم من فردا صبحانه میاره اونم چی؟ الویه هیپنوتیزم

حالا منم هی بهش اشاره میدم که باباالان نه... بذار برای اونور سال...

ولی کو گوش شنوا؟

وقتی اومدیم بیرون بهش میگم: امید من امروز نوبت اپیلاسیون دارم...

فکر می کنی درست کردن الویه برای 25 نفر کار آسونیه؟

میگه: خانمم من دوست ندارم بری برای اپیلاسیون آرایشگاه... خودت که اینکارو بلدی...

سالنا الان تو این شلوغی ممکنه بهداشتو رعایت نکنن... ضمنا خودم کمکت می کنم خنده

خلاصه منم که یک عدد زن مطیع پذیرفتم.

رفتیم نهار یه رستوران که تازه کشفش کردیم و بعد هم پیش به سوی خرید...

مرغ و ژامبون 90 درصد و خیارشو  و زیتون تا سیب زمینی و سس و ذرت شیرین و انواع کنسرو...

در نهایت برای یه الویه، شوهر محترم آخر سالی 150 تومن خرج سر دست خودش گذاشت ابله

بعدم رفتیم خونه ما و سریع دوش گرفتیم البته من هنوز نمی تونم به خاطر زخما سرمو بشورم.

و سپس رفتیم خونه شوهر و با کمک مادر شوهرم که تند و تند وسایلو برامون می پخت الویه رو درست کردیم...

کارایی که مادر شوهرم کرد: مرغو گذاشت توی قابلمه که بپزه... سیب زمینیا رو پخت و ظرف بهمون میداد و یه کمی هم جمع و جور کرد.

کارایی که مری جون که بنده باشم کرد: ژامبونا رو خرد کردم و سیب زمینی هارو پوست کندم...

کارایی که امید کرد: سیب زمینیارو رنده کرد، خیارشور خرد کرد... آب ذرت رو گرفت و تخم مرغا رو رنده کرد. سس رو مزه دار کرد، مرغ هارو ریش ریش کرد و مواد رو مخلوط و در نهایت توی ظرفا کشید و خیلی هم بچه م خسته شد بود و خوابش می اومد ولی منو و نیلوفر براش فیلم بی خود و بی جهت رو گذاشتیم و انقدر تعریف  کردیم که قشنگه که مجبور شد بشینه و تماشا کنه و همزمان 3 کیلو خیار شور و گوجه رو هم برای ساندویچا خرد کرد نیشخندقلب

قربونش برم در نهایت هم ظرفا رو شست و آشپزخونه رو طی کشید قهقهه

وقتی رفتم خونشون مادر شوهرم و نیلوفر خیلی برای رنگ موهام ذوق کردن ولی وقتی موهامو کنار زدم نیلوفر جیغ بنفش می کشید از بس ترسیده بود...

در نهایت حمله ها به امید شروع شد که چرا اینکارو کردی؟ چرا زنتو بردی جایی که درست نمی شناختید؟ چرا به حرف هر کس که خودت صلاح بدونی اعتماد می کنی؟

من توی آشپزخونه بودم و متوجه شدم امید آروم به مامانش گفت: بسه نگو بهم انقدر... خودم دلم برای مریم خونه... دق می کنم وقتی می بینم زنم داره غصه میخوره شماها عذابم ندید دیگه خنثی

یعنی دلم می خواست همون جا می رفتم بغلش می کردم مثل بچه کوچولوها می چلوندمش انقدر که مظلومانه نشسته بود و اینارو می گفت. قلب اصلا دلم کباب شد...

راستی دیروز ظهر امید زنگ زد به همون خانم آرایشگر و محترمانه و با ادبیات شیک خاص خودش به معنی واقعی کلمه شستش...

بهش گفت: اگر می بینید من الان زنگ زدم بهتون چون خانم به اصرار من اومد پیش شما و من معرفتون بودم وگرنه خانمم مشتری دائم خانم ... که حتما می شناسیدش... شما خانم منو دیدی فهمیدید چقدر آروم و با حیاس و چون می دونم خودش هرگز به شما زنگ نمی زنه که گله شو بکنه مجبور شدم خودم بهتون بگم که واقعا پشیمونم از اصراری که کردم.

زنه هم گفت: من متاسفم بگید خانمتون بیاد درستش می کنم...

امید هم گفت: حتی برای یه اصلاح ساده هم نمی تونم اعتماد کنم به سالن شما با عرض معذرت... خانم به نظر من برید دنبال کاری که تخصص واقعیتونه بهتر می تونید موفق باشید و درآمد کسب کنید شیطان

- حساب بانک شهرو باز کردم و تمام مبلغ پاداش رو ریختم توش... نمی دونم شاید بعد از یه مدت غیر مستقیم به امید بگم که حسابی برای خودم دارم.

- برادر یه حرف خوبی بهم زد و گفت: احترام شوهرتو نگه دار و نذار کسی بهش بی احترامی بکنه... واقعیت اینه که احساس نکردم کسی بهش بی احترامی بکنه وگرنه طوفان میشم برادر عزیز خیالت راحت باشه... امید هدیه روزای پر مشقت منه که اومده و همه ناراحتیایی که قبلا داشتمو پاک کرده... این تجربه رو هم دارم بعد از چند وقت وبلاگ نویسی که گاهی باید از یه زندگی کنده بشی و یه سری از کامنتا و لحن ها کمکت می کنه و گاهی باید کنده نشی و باز همون کامنتا سردت می کنه. 

درسته امید خیلی حساسه ولی تصمیم دارم از سال جدید اونهمه خوبی رو ببینم نه فقط حساسیت هاشو که قطعا به خاطر علاقه زیادش به منه.

- یادم نمیره این روزا که اعصاب نداشتم چطور دور و برم می چرخید و نمیذاشت آب تو دلم تکون بخوره... پیشنهادای تفریحاتی که میداد که مثلا روحیه م خوب شه خنده م می ندازه... انگار می خواست یه دختر کوچولوی 5 ساله رو سرحال بیاره... پیشنهاد شهربازی سرپوشیده هم داد دو روز پیش تا این حد به فکرم بود یعنی خنده

- دیشب توی خواب و بیداری غلت زدی و بغلم کردی و درحالی که نیمه بیهوش بودی با صدایی زمزمه مانند که به زور شنیدم با خودت گفتی: خدایا شکرت که مریمو بهم دادی خیلی دوستش دارم این زنو از من نگیر!!! و خوابت رفت...

- خدایا ممنونم که تلخیای شدید اول سال 91 رو با شیرینی برام تموم می کنی... می دونم بنده خوبی برات نیستم ولی تو خوبی... تو خوبی که هربار دستمو می گیری و محکمتر از قبل پشتمی... من شوهرمو از تو دارم مردی که گرم و بامحبته و معنی توجه و محبت به زن رو می فهمه و بلده جوری عذرخواهی کنه که به کل یادم بره ناراحتیامو...

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]