یک فنجان عسل و عاشقانه ها

بوی بهبود ز اوضاع جهان می آید!!!

هفته ای که گذشت هفته خیلی خوبی برای من و امید نبود!!!

ماجرا اینجوری شروع شد که چهارشنبه هفته گذشته من خونه خوابیده بودم که امید زنگ زد و گفت مامان شام درست کرده و میگه برو مریم جونو بیار دور هم باشیم.

منم سریع دوش گرفتم و حاضر شدم.

اومد دنبالم و تا برسیم به خونشون ( از خونه ما تا اونا کمتر از 5 دقیقه با ماشین راهه و چون ترافیک بود ما بیشتر از ده دقیقه توی ماشین بودیم ) در مورد چیزای مختلف با هم صحبت کردیم تا حرف به لیزر رسید.

نمی دونم چرا ولی من با اینکه هیچ وقت تجربه لیزر کردن نداشتم ولی دید خوبی در این مورد ندارم و همش فکر می کنم ممکنه پوست دچار لک بشه و از چند نفر که این کارو کردن شنیدم تاثیر دائم نداره و یه کمم درد و سوزش داره روی پوست.

امید می گفت بیا برو تمام صورتتو لیزر کن که دیگه نری آرایشگاه.

حالا جالب اینجاست که من مثل بعضی از زنا موهای ضخیم ندارم ولی به خاطر اینکه وسواس دارم مرتب میرم آرایشگاه که مویی روی صورتم نباشه.

خلاصه از امید اصرار و از من در حد فقط یه جمله انکار

یهو دراومد گفت: باشه بابا اصلا هرکاری دوست داری بکن. دکتری دیگه تخصصت اینه می دونی پوست لک میزنه و ... بارها گفتم این اطلاعاتتو به رخ من نکش...

منم که مستعد منفی بافی گفتم مریم ببین این خواهرش دکتره دم به ساعت حرف که می زنی انگار به اجداد پزشکشون توهین شده میخواد بکوبتت...

گفتم: این چه طرز حرف زدنه؟ مگر من حتما باید دکتر باشم که نظرمو بگم؟ مگر همه مردم باید تو خونشون یه دونه دکتر داشته باشن که بتونن حرف بزنن. تو که دکتر می خواستی می رفتی می گرفتی؟ بهتم می دادن...

چشمتون روز بد نبینه یهو داد زد: بسسسسسه من از زن زبون دراز متنفرم...

 منم ساکت شدم و دیگه لام تا کام حرف نزدم   حتی نگاهشم نکردم.

حالا کجا بودیم؟ نزدیک خونشون و امید می دونست برام خیلی مهمه خانواده ش نفهمن دعوا داریم و یا باهم سرسنگین شدیم. خیالش راحت بود که دم در خونه هم شده باهاش آشتی می کنم.

چون یکی دوبار که بحثمون شد تا قبل از رسیدن به خونشون من صحبت کردم که گل و بلبل بریم توی خونه.

به خودم گفتم: آخه مگر تو چی گفتی دختر؟ نظرتو گفتی... مگر تو حق حرف زدن نداری توی این زندگی؟ چرا این انقدر خودخواه و مغروره؟ یادش رفته اون روزای اول که بهش گفتی نمی دونم چه تصمیمی باید بگیرم و شاید جوابم منفی باشه چطور صداش و دستاش لرزید و هی قسمت داد که با من اینطور نکن من میخوامت؟؟!!

گفتم: بذار خانواده ش بدونن... خودشون اخلاق پسرشونو می شناسن می دونن نمیشه بهش گفت بالای چشمت ابرو. تا ابد که نمیشه کوتاه اومد واسه دل این و اون. به خانومی هم باشه تا الان خانومی کردم و صبر کردم. با اینکارم این حق به جانب تر از قبل شده.

امید دم در خونه الکی خودشو مشغول کرده بود که مثلا ریموت در رو پیدا کنه. من با خونسردی با گوشیم ور می رفتم و می دونستم دقیقا می دونه ریموت کجاست و فقط منتظره تا باهاش حرف بزنم.

وقتی دید نه بابا این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست به ناچار درو باز کرد و با عصبانیت رفت داخل...

منم مثل همیشه وقتی رفتیم خونشون با مادرش و نیلوفرو باباش روبوسی کردم و با خنده وارد شدم. لباسامو زدم به چوب لباسی ... موهامو مرتب کردم و رفتم کنار میز شام که آماده کرده بودن.

حالا وقتی که وارد شدیم امید رفت پهن شد جلوی تلویزیون روی زمین. از توی اتاق صدای مامانشو می شنیدم که هی بهش می گفت: امید بیا سر میز شام و اونم می گفت نمیخوام.

اعصابم خورد شد از آبروریزی که راه انداخته بود.

از اتاق که اومدم بیرون حتی یه نیم نگاهم بهش نکردم. رفتم سر میز و شام کشیدم.

حالا هی مامانه صداش می کرد اینم می گفت نمیخوام.

قربون پدرشوهرم که انگاری فهمیده بود و هیچی نگفت و مرتب منو لوس می کرد و می گفت خانم امید گرسنه ش بشه میاد غذا می خوره عروسمونو دریاب.

می دونستم امید منتظره من صداش کنم. منم ابدا به روی خودم نیاوردم و برای خودم غذا می کشیدم و برخلاف هرشب که شام نمی خوردم اون شب شام خوردم.

در حالی که مامانش دیگه ساکت شده بود نیلوفر گفت: امید که وقتی داشت می رفت بیرون گرسنه بود چی شد پس؟

منم دیگه صبر نکردم و با لحن آروم ولی تحکمی گفتم: حتما گرسنه نیست تعارف که نداره با خودش... و دوباره مشغول غذام شدم.

وقتی از سر میز بلند شدم امید برگشت نگام کرد بهم خیره موند اما بازم بی محلی کردم بهش...

خلاصه سرگرم آکادمی گوگوش بودیم که آقا رفت و شامشو خورد.

بعد که اومد توی جمع هی به من خیره میشد تا نگاهش کنم بعد می خندید بهم یا چشمک می زد... یا حرفامو تایید می کرد اونم فقط به خاطر یه ذره توجه

ولی مریم دیگه اون مریم سابق نبود و خیلی تحویلش نگرفت.

و بدین سان امید هم زد به بیخیالی و تصمیم گرفت سرسنگین باشه.

معتقد بودم این موضوع باید یه جایی تموم بشه معنی نداره همش من کوتاه بیام.

دو سه روز طول کشید. می اومد دنبالم صبح زود می رسوندم اداره. بین روز زنگ نمی زد... ظهر می اومد دنبالم و می رسوندم در خونه... بین راه کلامی بینمون رد و بدل نمیشد.

دم در خونه که می رسیدیم انتظار داشت بگم بیا بالا ( امید نهار و شام ها رو با من می خوره ) ولی من فقط می گفتم خداحافظ و پیاده می شدم.

اینم بگم یه موقع هایی انقدر دلم تنگ می شد که تا زنگ زدن بهش پیش می رفتم ولی دوباره جلوی خودمو می گرفتم...

روز سوم وقتی ظهر رسوندم در خونه تا می خواستم پیاده شم گفت: کی خونتونه؟ گفتم مامان...

گفت نهار چی دارید؟ گفتم ماکارونی... گفت: من ماکارونی میخوام بیشتر از ماکارونی تورو میخوام... دلم برات یه ذره شده give_heart.gif

من از خوشحالی ... بذارید نگم چقدر خوشحال شدم که اون غرور لعنتی رو گذاشت کنار و به دلتنگیش اعتراف کرد... شاید خنده دار باشه ولی واقعا احساس زنانگی بهم دست داد... اینکه ناراحتیم خریدار داشته

خب این مسئله تموم شد تا پریروز!!!

سر مسئله ای حرفمون شد و من ناراحت شدم...

ناراحت شدن من همانا و داد کشیدن های بی وقفه امید همان...

در نهایت منو رسوند خونه و من موقع پیاده شدن فقط یادمه برای اولین بار نیم ولوم صدامو بردم بالا...

در ماشین تو دستم بود و می لرزیدمو تند و تند حرفامو می زدم...

یهو داد زد: زبون داری 40 متر... صداتو بیار پایین... از این به بعد برام ذره ای اهمیت نداره با کدوم دوستت میری بیرون... کی برمی گردی؟ با آژانس هم برو اداره و برگرد. من نمیام دنبالت...

منم گفتم: باشه خداحافظ...

فردا صبح که دیروز باشه آژانس گرفتم رفتم اداره... ظهر هم با سرویس اداره برگشتم...

با خودم گفتم بهش زنگ نخواهم زد!

عصر انقدر دلم براش تنگ شده بود که یه مسیج تایپ کردم براش بفرستم:

عزیزم درسته ناراحتم کردی ولی منم باهات بد حرف زدم... منو ببخش... ضمنا ممنون که مانتوی به اون خوشگلی برام خریدی... دوستت دارم...

ولی منصرف شدم و نفرستادم... احساس کردم اینو بفرستم دوباره پروژه ناز کردناش برام شروع میشه...

گرفتم خوابیدم که دیدم صدای زنگ موبایلم میاد...

- سلام خوبی

- من: ممنونم... تو چطوری؟

- خوبم... خواب بودی؟ میخوای بخواب مزاحمت نمیشم...

- مزاحم نیستی... می خواستم بیدار شم دیگه...

- صبح با کی رفتی اداره؟

- آژانس

- اوهوم... با کی برگشتی؟

- سرویس اداره

- ببین پشت خطی دارم.. بعد بهت زنگ می زنم...

سه دقیقه بعد زنگ در آپارتمانو می زنن...

از رختخواب میام بیرون میرم پشت در..

- کیه؟

جوابی نمیده و چشمی در هم بسته شده ... معلومه یکی از اونور انگشتش رو گرفته روش...

با اینکه یه شلوارک پامه ولی درو باز می کنم... حتما آشناس شوخی ش گرفته...

در باز شدن همانا و یه دسته گل بزرگ رز سفید و زنبق جلوی در همان...

- خیلی دلم تنگ شده بود... می دونستم زنگ نمی زنی بهم چون خیلی عصبانیت کرده بودم... دیگه نمی تونم قدر 24 ساعت ازت دور باشم... مریم منو ببخش... هرچی رعایت کردی و صبوری کردی اذیتت کردم. خانومم گلم ببخش منو ... نمی تونم فکر کنم یک دقیقه ازت بیخبر باشم... بذار خودم همه کاراتو انجام بدم از تو مهم تر تو زندگی م ندارم... اجازه بده همه جا باهات باشم... بذار من راننده ت باشم... بدون تو من تنهایی دق می کنم... عاشقتم ببخش منو

من:

من:

من:

من:

من:

من: kiss.gif

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]