یک فنجان عسل و عاشقانه ها

لطف دائم، حق مسلم نشود!!!

بعد از نوشتن پست پیشین و ارسال برای شما، یه کم خودمو به خواب زدم و سعی کردم به چیزای خوب و مثبت فکر کنم.

مثلا به یه زن خوب و فهیم که میتونه زندگیشو دستش بگیره و برای هر مشکل لاینحلی یه راه حل پیدا کنه.

بعد از گذشت 10 دقیقه تجمع افکار مثبت توی مخم انقدر زیاد شد که سریع افتادم روی گوشیم و بوووووق.

هه... صدای خواب آلود امید ( بمیرم که چقدرم میذاره بهش سخت بگذره منتظر )

- امید؟ میخوام برم خرید.

- کی میخوای بری؟

- الان... تازه الانم دیر شده.

- چی میخوای مگه که باید حالا بری؟

فقط خدا میدونه چقدددر زورم اومده بود که تشکر نمی کرد بابت بزرگواریم که بازم بهش زنگ زده بودم و داشتم اطلاع میدادم بابت کارم. تازه سئوال جواب هم می کرد.

- لباسم کوتاهه باید یه ساق بخرم.  اونایی که دارم نازکن.

- خمیازه...

-من : کلافه

- باشه حالا یکم بخوابم...

یک ساعت بعد زنگ زد با لحن طلبکارانه... گفت: کجا میخوای بری؟ حاضری بیام دنبالت؟

گفتم: اگه خوابت میاد نمیخواد بیای خودم میرم.

یه دفعه از اونور تلفن فریاد زد: اگه من نیام دنبالت تو هم هیچ جا نمیری.

بغض کردم. حرصم گرفته بود. حرررررصم گرفته بود...

بعد از چند دقیقه اومد و سوار ماشین شدم. اصلا به روی خودش نیاورد که داد و فریاد کرده.

رفتیم خرید کردیم و توی مسیر کم و بیش شوخی می کرد.

منم به روی خودم نیاوردم ازش ناراحتم یا اینکه مثلا تو داد زدی و اون رفتار زشت رو کردی. ولی خیلی هم مثل همیشه نبودم... یه چیز میانه.

توی مرکز خرید که بودیم وقتی داشتم یه شلوار جین رو از پشت ویترین برانداز می کردم متوجه شدم دقیق شده توی صورتم و انگار میخواد حرفی بزنه.

به روی خودم نیاوردم تا اینکه گفت: من می دونم اخلاقام خیلی بده اصلا غیرقابل تحمله. می دونم خیلی زود عصبانی میشم داد می زنم. فکر می کنی حواسم نیست مدام داری صبوری می کنی و حوصله به خرج میدی؟ فکر می کنی نمی دونم داری برای من ارزش قایل میشی و احتراممو نگه می داری... اخلاقم انقدر بده که پدر و مادرم به ستوه اومدن چه برسه به تو که تازه به من رسیدی. بهت قول میدم روی رفتارم کار کنم. توجیه نمی کنم ولی اینطوری بزرگ شدم... باید کمکم کنی. مری؟

- بله؟

- کمکم کن که کمتر عصبانی بشم

- یعنی اینکه هرگز روی حرفت حرف نزنم و مخالفتی نکنم. هرچی بگی بگم چشم... تو اینطوری فقط عصبانی نمیشی.

- نه... یعنی درکم کن... این روزا فشار کارم خیلی سنگینه فشار زیادی رومه.

دستشو گرفتم توی دستم و گفتم:

- به نظرت کدوم از این آدمایی که اینجان مشکل ندارن؟ به نظرت خود من هیچ مشکلی ندارم و یا قبلا نداشتم؟ به نظرت ممکنه من از بحران های زیادی رد شده باشم؟ یا فکر می کنی شکست و زمین خوردن فقط توی زندگی تو بوده؟

ساکت بود و حرفی نمیزد... معذب شده بود...

- ببین امید من برای تو کوتاه نمیام... برای ما و رابطمون از ناراحتی هام می گذرم...خودت خوب می دونی ابدا باهات لجبازی نکردم... بهت احترام گذاشتم همیشه... چون شوهرمی چون ازم بزرگتری... ولی قبول کن این جاده اگر یه طرفه باشه خطرناک میشه. من می تونستم اصلا بهت زنگ نزنم... خرید هم نیام عروسی رو هم بیخیال شم. اگر الان اینجام بابت یه جفت ساپورت نیست... بابت عروسی پریسا نیست... بابت زندگیمونه. میگی مشکل داری.. باشه قبوله... فکر می کنی وقتی ازت عصبانی میشم چطور خودمو آروم می کنم که بتونم بیام سمتت؟ به همین چیزا فکر می کنم. ولی اینو بدون امروز که ساخت آپارتمان تموم بشه فردا پروژه بعدی شروع میشه... چک های بعدی... کارگرای ناسازگار بعدی... آب و هوای بد... مراسم عروسیمون... درس من... بدهی های احتمالی... رکود بازار... بچه دارشدنمون و هزاران هزار مشکل که هر روز میان و میرن... یعنی من باید بپذیرم که تو اگر همه چیز گل و بلبل باشه یه امید منطقی میشی؟ هیچوقت اون شرایط کاملا آرمانی پیش نمیاد عزیزم... یادت باشه با خوب خوب بودن هنر نیست...اگه بتونی با رفتارای نسنجیده من خودتو کنترل کنی هنر کردی.

- می دونم درکم می کنی... قول میدم هر روز بهتر بشم... باور کن اعصابم ضعیف شده. حرفاتو کاملا قبول دارم. من تقصیر کارم ببخشید... وقتی میدونم حق با توئه چه حرفی دارم واسه گفتن؟ جز اینکه وقتی نگاه می کنم می بینم هر روز بیشتر از قبل مدیون مهربونیا و صبرت میشم...

خلاصه خرید اون شب به پایان رسید و برگشتیم خونه...

فردا شب هم رفتم آرایشگاه و کلی با آرایشگر حرص خوردم تا صورتمو اونجور که می خواستم آرایش کرد تازه 60% نظرمو تامین کرد. ولی از فرم موهام فوق العاده راضی بودم...

بعد امید اومد دنبالم... در کمال ناباوری دیدم با یه تیشرت و شلوار جین توی ماشین نشسته...

یعنی دلم می خواست همون جا بزنم زیر گریه.. ساعت 8 شب بود و اگر همون موقع حرکت می کردیم کلی باید توی ترافیک می موندیم تا برسیم به سالن.

سوار شدم بهش گفتم: امید پس چرا کت و شلوارتو نپوشیدی؟ گفت بابا تا یه کم پیش کارواش بودم فقط فرصت کردم برم دوش بگیرم بیام دنبال تو...

الان میریم خونه لباسمو عوض می کنم.

خب من سریع متوجه شدم میخواد منو ببره خونه که مامانشم آرایشمو ببینه. از کجا فهمیدم؟

چون مدیر سالن آرایش دوست مامانشه و همیشه دوست داشته عروسشو ببره اونجا.

و همشون می دونن که من برای عروسیم آرایشگاه دیگه ای مد نظرمه...

مامانش صدبار بهم گفت مریم جونم یه بار برو پیش خانم فلانی ببین کارش چطوره؟

خلاصه رفتیم خونشون و تا رسیدیم مامانش سریع بلند شد اسپند دود کرد و نیلوفر هم گفت بایستید چندتا عکس ازتون بگیرم...

کلا تو خونشون وارد میشی عطسه کنی عکس می گیرن... نیست عروس خیلی تحفه ای نصیبشون شده ذوق دارن از خودشون...

عروسی هم که جای شما خالی خوش گذشت... یعنی بد نبود ولی می تونست بهترم باشه... از سمتی بودن با امید توی اون جمع خیلی خوشحالم می کرد خصوصا اینکه دوستام صادقانه تحسینش می کردن و بهم تبریک می گفتن و از سمتی چون امید خیلی تعصبیه و اونجا جلوی هر قر و فری رو ازم گرفت یه کم توی دلم موند... یعنی به اندازه کافی خوشحالی نکردم... پریسا هم آخر شب مراتب دلخوریشو از طریق اس ام اس اعلام کرد.

امید هم گفت: چه دوستای خجسته ای داری تو...  طرف عروسه به جای اینکه الان تو فکر شوهرشو اینا باشه نشسته اس ام اس میده که مری چرا قر ندادی...خنده

فردای اون شب هم هدیه ولنتاینمون رو از شوهر دریافت کردیم... یه ساعت سوییس کرون خیلللی ظریف استیل... خیلللللی محشره... البته به خودشم هدیه ولنتاین داده بود طفلی...قلب

یعنی اینکه جفتشو برای خودش خریده بود...

دوتا عروسک قلب که توی یه شیشه پر از روغن و سنگ بود هم کنار کادوش گذاشته بود...

منم که تا الان فهمیدید هدیه ولنتاین ندادم... بوسش کردم و گفتم گلم هدیه ولنتاینت به انتخاب خودته...

مدیونید فکر کنید تعارف بود... چون امید آدم رکیه و تعارف براش معنی نداره. کاملا اروپایی برخورد می کنه... خیلی سریع پذیرفت و گفت اعلام می کنه چی نیاز داره همونو براش بخرم... ماشالله دست رو چیزای الکی و کم قیمت هم نمیذاره...

ضمن اینکه هرجا بخوام برم باهام میاد پس طبیعیه که نتونستم هدیه ای براش بخرم...

هدیه تولدش هم همین جور... صدتا تبریک ازم گرفت و هدیه ش مونده که امشب بریم بخریم...

خودم قصد داشتم براش یه لپ تاپ بخرم ولی راستشو بخواید مطرح نکردم... چون می دونستم می پذیره و دیدم برای تکمیل جهیزیه م به پولش بیشتر نیاز دارم.. حالا میخوام ببینم تا بعد از ظهر میگه چی میخواد...استرس

ببخشید که کامنتای سرشار از دلسوزی پست قبلتون رو جواب ندادم... باور کنید به حد نفله شدن توی محل کارم درگیرم... ولی از راهنمایی هاتون استفاده کردم...

فرصت کنم جوابشون رو میذارم...

* امید امروز صبح یه حرکت بچه گانه انجام داد که من توی محل کارم از سر دل شکستگی برای اولین بار اشکام سرازیر شد... تا الانم زنگ نزده که بفهمه من ناراحت شدم... به نظر خودش خیلی بانکمه... عصبانی

شاید توی پست بعد نوشتمش... شایدم نه... ولی دلم میگه ادامه این رفتارش شروع جنجالای خانوادگی خواهد بود در آینده وقت تمام( زبونم لال )

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]