یک فنجان عسل و عاشقانه ها

در هم و برهم!!!

پنج شنبه خوشحال و شنگول از خواب بیدار شدم و از اونجایی که اداره تعطیل بود تصمیم گرفتم غذای مورد علاقه امید رو درست کنم...

مواد مورد نیاز رو از فریزر در اوردم  و وقتی امید از خونمون رفت بیرون دنبال کاراش منم سرگرم شدم.

اول اتاقمونو تمیز کردم و کمدارو نظم دادم... لباسای کثیفو شستم . برنج خیس کردم و شروع کردم مرتب کردن میز آرایشم... چندتا پیراهن هم واسه امید اتو زدم که توی هفته راحت باشم.

ولی اونروز از روزایی بود که مامانم حال داشت غر بزنه و روی اعصابم جت اسکی کنه... به هر چیزی بی دلیل گیر می داد و جیغ منو در می اورد. دیگه رسما داشتم دیوونه می شدم و همش می گفتم خدایا کاری کن زودتر از خونه این مامان بد خلق برم سر زندگی خودم که روانم راحت باشه. والله به خدا...

تو همین فکرا بودم که مادرشوهر عزیز زنگ زد و گفت نهار سبزی پلو با قزل آماده کردم اگه کاری ندارید بیاید اینجا که دور هم باشیم.

منم زنگ زدم امید اونم گفت حاضر شو میام دنبالت... خیلی ریلکس رفتم تو آشپزخونه زیر اجاقو خاموش کردم و گفتم هر زمان حال داشتید غذارو بپزید من که دارم میرم.

یه جورایی دلم خنک شد چون از سمتی تند و تند داشتم غذا می پختم و آشپزخونه رو تمیز می کردم از سمتی هم مامانم نق میزد. تو دلم گفتم وقتی مجبور شدید خودتون غذا بپزید و باقی مونده کارارو بکنید قدرمو می دونید منو بگو که یعنی داشتم بهتون حال می دادم.

خلاصه دوش گرفتم و آماده شدم و با جناب شوهر رفتیم خونه مامانش...

اول اینکه تا جمعه شب اونجا بودیم. امید هم تا میدید من با مامانش سرگرمم هی مثل بچه کوچیکا یه بهانه پیدا می کرد که نق بزنه و بره روی نروم.

یعنی این آدم به ارتباط من با جاکلیدیمم حسودی می کنه...کلافه

این ارتباط دوروزه با مادرشوهر خوب بود. الحمدلله کدورتی پیش نیومد و چندتا سوتفاهم به طور خیلی اتفاقی حل شد و منم که آدم رقیق القلب... سریع عذاب وجدان گرفتم که چرا با این زن توی ذهن خودم مهربون تر نبودم؟ زودی همه چیز یادم رفت و دوست داشتم یکی بزنم زیر گوش خودم واسه تنبیهم...

آدم اینقدر بی جنبه مثل من دیدید؟

خلاصه توی این دو روز تا چشم امید رو دور می دیدیم کلی با هم غیبت پسر لوسشو می کردیمو می خندیدیم ،کلا آدم خطرناکی شده بودم...ابله

ولی خدایی امید خیلی لوس و بهانه گیر شده بود گاهی شک می کردم پسر بزرگی باشه. تا می رفتیم توی اتاقش که مثلا مویی شونه کنم یا آرایشی تجدید کنم میومد سریع می بوسیدمو مثل حریصا بغلم می کردم ولی تا پا میذاشتیم توی هال و پذیرایی لج در می اورد... بدخلق میشد... انگار معذب میشد که باهام راحت باشه می خواست یقه خودشو جر بده ولی اعصاب منو جر میداد به جاش... 

یه سری صحبتای خوبی بینمون شد که اگر ازشون استفاده کنم از حساست های امید نزدیک ایام عروسی کم میشه!

نوبت از آرایشگاهی که منتخبم بود گرفتمو خیالم راحت شد!

این سه چهار خط آخر رو بعد از یک هفته دارم به این پست اضافه می کنم از بس پرکارم ماشالله!

الان مادرشوهرم خونه نازنینه چون شوهرنازنین رفته فرانسه برای یه سمینار و اونم رفته تا دخترش تنها نباشه! منم رفتم خونشون پیش پدر شوهرم و امید!

خواهش میکنم از بعضی از دوستان که سوالای خیلی شخصی ازم نپرسن که تالار کجاس? یا آرایشگاهت کیه? بهم حق بدید که نخوام توی دنیای مجازی اطلاعات زندگی شخصیمو اینقدر تابلو منتشر کنم!

بنابراین بعضی از کامنتای پست قبل رو با کمال احترام به نویسنده کامنت و دوستام تایید ' نمی کنم!!

ممنونم که همراهید و قول میدم هر چیزی رو که صلاح باشه خودم بنویسم!

[ ۱۳٩٢/٧/٢٠ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

آخرین چهارشنبه سال!!!

هفته گذشته برای من و همسر جانم خیلی مفید بود خدارو شکر...

اول اینکه بعد از کلی جست و جو توی تالارای مختلف، همون چیزی رو پیدا کردیم که واقعا می خواستیم.

یه تالار بسیاااار شیک که مدیرش یه خانمه خیلللللی با سلیقه و جدیه...

پروسه انتخاب تالار برامون سخت بود چون هرجا می رفتیم نظرمون تامین نمیشد و خوشمون نمی اومد. یا کثیف بودن یا دی جی خوب نبود یا دور برش خیابونای شلوغ بود و یا اینکه کیفیت غذاشون جالب نبود.

تا اینکه بالاخره یه تالار خوشگل توی شمال شهر پیدا کردیم که با خونه ما 5 تا خیابون با خونه امید اینا 12 تا خیابون با آرایشگاهم 7 تا خیابون و تا خونه خودم و عشقم فقط 2 تا خیابون فاصله داره.

خب حالا یه کف به افتخار این تازه عروس باهوش بزنید چون که " آخرین چهارشنبه سال " تاریخ عروسی ماست و با انتخاب تالار توی این منطقه و با این تفاسیر اصلا توی ترافیک آخر سال معطل نمیشم. آتلیه هم نزدیک آرایشگاهمه با یه باغ بزرگ برای تصویر برداری فضای سبز...

تالار گنجایش 250 نفر رو داره و برای ما که جشنی با جمعیت نهایتا 180 نفر داریم مطلوبه...

تالار که مشخص شد رفتیم سراغ آتلیه ها و فعلا بین دو تا موندیم که در نهایت می دونم اونی انتخاب میشه که من باهاش موافق ترم. آخه کار دوتاشون عااااالی بود. اینم احتمالا تا فردا قرارداد می بندیم.

آرایشگاهمم انتخاب شده اونم 5 شنبه قرارداد می بندم. واااااای خدا چشم نخورم اینقدر پرکارم ؟؟؟ابله

چندتا تز هم دارم برای میز شام و توی سالن که جشنم یه کم خاص تر باشه...

خلاصه به لطف خدای مهربون این روزا کل صحبتای من و امید حول محور تور و تاج و سفره عقد و لباس عروس و این چیزاست...

امروز همکارم گفت جهازت تکمیله؟ گفتم آره ...

گفت یه لیست توی اینترنت هست برو دانلود کن هر چی رو خریدی توش تیک بزن ببین چی رو جا انداختی...

عاغا ما اینکارو کردیم دیدیم ای داد بیداد یه چیزی حدود 10 میلیون دیگه باید خرید کنم...

مثلا گوشت کوب یادم رفته بود یا سطل یخ پذیرایی...

یا مثلا دمپایی حمام... سطل آشغال و سرویس حبوبات... یا جای رخت چرک یا چوب لباسی... همکارم میگه پشه کش و بادزن کباب هم بذار تو جهازت علاوه بر این سیم سیار یادت نره...

چون وقتی میخوان وسایل برقی رو روشن کنن کسی حواسش به سیم سیار نیست بعد اون موقع یکی باید بپره سر کوچه بخره ولی وقتی تو وسایلت باشه یعنی جهازت خیلللی تکمیله تعجب خب البته اینم نظریه واسه خودش...

من چای ساز و اسپرسو ، هوا پز و بخار پز و بخاری سونا خریدم حتی تخم مرغ پز خریدم و یا دو نمونه گوشت کوب برقی و خرد کن بعد دستمال آشپزخونه یادم رفته نیشخند

لیست باحالی بود خیلی به دردم خورد مثلا یادداشت کردم قیف هم بخرم... ابله

یه چیزای چرتی هم داشت لیسته... مثلا پیچ و رول پلاک... پرینتر و فکس و چاپگر، آچار و اره برقی سبز اینا به من چه آخههههههه عصبانی

راستی ماموریت رو کنسل کردیم چون خیلی سرمون شلوغه...

چهارشنبه گذشته هم عروسی دخترعموی امید بود که بار اول بود من جشن اقوامش می رفتم... امید دوست داشت یه کم پوشیده تر از همیشه ی خودم ظاهر شم... منم همین کارو کردم و لباس مناسبی انتخاب کردم.

چون اکثر اقوامش اصفهان و شهرهای دیگه بودن من فقط یکی از عموهاشو توی عقدم دیدم و توی این مراسم با تعداد بیشتری از فامیلش آشنا شدم.  

نگاه تحسین آمیزی بهم داشتن و همش به امید می گفتن زدی به هدف... فکر کنم از نظرشون خیلی خوب اومدم... اینجوری فکر کردم چون کاملا خیره بودن به من و امید...

تایم اداری هم مستحضرید که اضافه شده و رسما دارم روانی میشم و نمی کشم... هم خسته میشم هم دلم برای شوهرم تنگ میشه...

اونم خیلی دلتنگی می کنه...

امروز ساعت یک زنگ زد گفت مری بیا دم در اداره... رفتم دیدم برام جوجه کباب با استخون از رستوران مورد علاقه م خریده اومده تا در اداره که من بدون نهار نمونم... انقدر پروانه ای شدم... انقدددددرررررر!!! قلب

[ ۱۳٩٢/٧/۱٤ ] [ ۳:۳٠ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]