یک فنجان عسل و عاشقانه ها

عید مبارک...

اول از هر چیز عیدتون مبارک باشه امیدوارم نماز روزه هاتون مورد قبول خداوند بزرگ قرار گرفته باشه و هرروزتون عید باشه و شادی...

یه دوستی دارم که قبلا هم ازش گفتم.... اسمش نگاره

نگار خانوم معتقده من به شدت اهل خود آزاری و ایجاد ناراحتی و افکار منفی برای خودم هستم. البته راست هم میگه ها...

مثلا اینکه امروز که اتفاقا توی خونه با خانواده م هستم و امید هم نیست به جای اینکه بشینم تلویزیون نگاه کنم و یا به یاد قدیمترا با خواهرم آشپزی کنیم و بگیم و بخندیم نشستم وبلاگی رو خوندم که باعث شد ساعت ها اشک بریزم...

بعد یه اخلاق خیلی بدی که من دارم اینه که به شدت زندگیا رو تجسم می کنم و یا با اشخاص مختلف همزاد پنداری می کنم...

با بدبختی آدما حس بدبختی می کنم و با عاشقیشون عاشق میشم.

خیلی بده خیلی بده این اخلاق می دونم... مثلا اگر زمانی با دوستم از ناراحتیامون از شوهرامون حرف بزنیم ، بنده به سرعت ناراحتی های اونو جذب می کنم و غصه دار میشم و میرم تو فاز خودخوری و احتمالا یه کمم با امید بحثم میشه...

مثل امروز با خوندن بخشی از اون وبلاگ انقدر عصبی بودم که وقتی بینش با امید تلفنی حرف زدم و در مورد مسئله ای عادی خیلی خونسرد صحبت کرد من با خونسردی لج درآری جوابشو دادمو بعدشم دلخور شدیم از هم ولی به روی همم نیاوردیم و اون برای نهار موند خونه خودشون...

درگیریای محل کارم کم بود اسباب کشی هم بهش اضافه شده... موضوع اینه که جایی که بودیم به سازمان دیگه ای از زیرمجموعه ما واگذار شد و ما منتقل شدیم به چند تا خیابون بالاتر از محل فعلی و روز چهارشنبه تماما درگیر جمع کردن وسایل و میزا و کامپیوترامون بودیم و قرار شد هر کارمند جاشو روز اول بعد از تعطیلات مشخص کنه و بچینه...

با امید برنامه گذاشته بودیم این چندروز تعطیلات رو بریم اصفهان و یا شیراز... این مستلزم گرفتن یکی دو روز مرخصی بیشتر بود.  به دو دلیل رفتن به سفر کنسل شد... چون بلیط هواپیما گیرمون نیومد و از سمتی من دیدم اگر روز چیدن وسایلم نباشم احتمال گم و گور شدن بعضی مدارک هست و اینکه بدترین اتاق نصیبم میشه... بنابراین قرار گذاشتیم سفر درون استانی داشته باشیم که قرار بود امروز ظهر حرکت کنیم که بازم بهم خورده احتمالا...

اول قرار بود با ماشین امید بریم اصفهان که گذاشتتش بنگاه برای فروش و تا آخر هفته ماشین جدیدشو قولنامه می کنه و خب بدین صورت سفر درون استانی با اون ماشینی اتفاق می افته که کارهای اداریشو انجام میده و تا ساختمونی که داره می سازدش می ره و میاد...

هفته گذشته سرویس قاشق و چنگالمو خریدم و یه دست سرویس اوپال 6 نفره هم خریدم برای استفاده خودم و امید... دو دست قاشق چنگال 6 نفره خلی شیک هم خریدم برای استفاده دم دستی که جمعا شدن 1 میلیونو 280 هزار تومن...

یه سرویس خیلی ظریف و زیبای چینی هم دیدم که فروشنده گفت آلمانیه و 2 میلیون قیمتشه... 18 نفره س خیلی خوشگله ولی به نظرتون عاقلانه س بخرمش و یا به سرویسای کمتر رضایت بدم.. بچه ها خیلی چشممو گرفته... خیلی مجلله...

یخچال فریز رو هم خریدیم... اول یخچال فریزر دوقلوی سامسونگ انتخاب کردیم بعد مادر امید تا فهمید انتخابمون اونه رفت و برای جهاز نیلوفر خریدشون... امید گفت بیا ما انتخاب دیگه ای داشته باشیم... الان این مدل یخچالو همه می خرن... دنبال یه چیز خاص بود.

تا به یخچال فریزر آیینه ای هایسنس رسیدیم که با مدل هود و اجاق صفحه ای و سرویس آشپزخونه کاملا ست هست و همشون آیینه ی مشکی ان... و ظاهرا دیگه هم این یخچال وارد ایران نمیشه...

دوتا خریدم که 4 تا کشوی گود داشته باشم واسه فریزر و دوتا یخچال مجزا...

خب هفته گذشته بد نبود یه کم سبک شدم از لحاظ خرید جهیزیه...

از سمتی خواهرمم میخواد بینیشو  پیش دکتری که من سال قبل عمل کردم ، عمل کنه...

قیمتش شده بالای 6 میلیون ولی خواهرم بهش گفته که من دانشجوام و پول زیادی ندارم اونم گفته 4 و نیم عمل می کنم...

حالا منم جوگیر شدم این پولو از بخشی از پس اندازی که دارم و فقط منو و خدا و الان شما می دونید بهش بدم و هرگز هم ازش نگیرم... چون خواهرم کارمند نیست و واقعا هم دوست داره عمل کنه... دوست دارم آخرین هدیه تولدی که بهش میدم در شرایطی که هنوز خونه پدری هستم همیشه باهاش یادگاری بمونه ( عملش دقیقا یک روز قبل از تولدشه ) با توجه به اینکه می دونم بعد از ازدواجم نمی تونم در حضور امید از این هدیه ها به خانواده م بدم و این خواهرمم خیللللللی دوست دارم...

اینم تعریف کنم بخندید:

هفته گذشته شام دعوت بودیم خونه مادربزرگ امید... پدربزرگ و مادربزرگش خیلی خیلی خوبن و منو خیلی دوست دارن و منم همینطور دوستشون دارم...

نشسته بودیم کنار هم که امید اومد نشست روی مبل کنار دستی من و دستشو گذاشت روی شونم و رو به مادربزرگش گفت: مریم جون دستپختش محشره غذا درست می کنه انگشت برای آدم نمی مونه حرف نداره زنم...

قبل از اینکه مادربزرگش حرفی بزنه مامانش گفت: خب... آدم اینقدر از زنش تعریف نمی کنه... میذاره وقتی خونه یکی شد دیگرانو دعوت می کنه تا خودشون غذا رو بچشن و تعریف کنن...

امیدم گفت: به اونجا هم می رسیم و دیگه حرفی نزد...

آآآآآآ خی گوناه داشت طفلی چه بد تو ذوقش زد مامانش....

دو روز پیش هم رفتیم واسه دو تا واحد خودمون و مادرشوهرم هود بخریم... مامان امید از وقتی از خونه نازنین برگشت گفت من هود باریک آیینه ای مثل مال نازنین میخوام... منم به امید گفته بودم ما برای واحد خودمون از این مدل اریب ها بخریم...

خلاصه مامانش بامون اومد و رفتیم برای خرید... بعد از گرفتن سرامیکای حمام و انتخاب سرامیک برای سرویس های بهداشتی، نوبت هود شد...

امید هم مدلی که جنسش مرغوب بود رو به مامانش نشون داد و اونم گفت آره شبیه مدل هود نازنینه.... امید  پول هود رو داد و قرار شد یکی دو روز توی انبار یارو بمونه بعد امید بره تحویل بگیره...

مدلی که منو امید انتخاب کرده بودیم مغازه ی دیگه ای بود و ما از چند روز قبلش دیده بودیمش و پسند کرده بودیم...

از مغازه که اومدیم بیرون مامان امید گفت: چرا یه دونه خریدید؟

امید گفت: خب شما این مدلی خواستی حالا ما هم بعدا می خریم...

مادرشوهرم هیچی نگفت... ما خونمون مهمون داشتیم امید منو گذاشت دم در و رفت مادرشو رسوند و بعدش رفت بنگاه برای پیش فروش چندتا آپارتمان...

یک ساعت بعد بهش زنگ زدم گفتم بیا خونه شام بخوریم وقتی اومد گفت: مری تو زنگ زدی به مامان گفتی اون هودی که خریده خوب نیست؟

گفتم: نه... به من چه؟ تعجب

گفت: نیم ساعت بعد از اینکه رسوندمش خونه زنگ زده میگه من اون هود رو نمی خوام از همونی که واسه خودتون می خرید واسه منم بخرید...

امیدم عصبانی شده گفته مگه تعارف داشتی؟ من روم نمیشه برم پولو پس بگیرم من دارم با این فروشنده ها کار می کنم تو منو زیر سئوال بردی اینجوری...

مامانشم خودش فرداش رفت پولو پس گرفت و حالا امید باید از مدل هود خودمون دوتا بخره...

 

 

 

راستی ممنونم که یادآوری کردید که تنبل شدم و پست نمیذارم...

سعی می کنم مثل سابق سریع تر بنویسم...

الان میخوام برم مواد جوجه کباب آماده کنم تا برای شام یه غذای خیلی خوشمزه بپزم شوهرخان بدعنق تشریف میارن... البته نباید از حق بگذرم خودم یکم رو اعصابش رفتم...

راستی هیچ کدومتون نگفت چطوری می تونم پست گیفت رو برگردونم؟ یعنی راهی نداره؟

[ ۱۳٩٢/٥/۱۸ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]