یک فنجان عسل و عاشقانه ها

از چی بنویسم؟؟!!

سلام خجالت

باور کنید حتی نمی دونم از چی و کی باید بنویسم.

خیلی اتفاقا برام افتاده که نمی دونم به کدومش باید بپردازم. البته پرداختن به بعضی موضوعات ( تجربه کردم که میگما ) فقط باعث میشه رنجم بیشتر بشه.

اینکه چرا گاهی درک نمیشم و شاید درک نمی کنم.

جای جدید که اومدم از مرتبه بالاتری برخورداره ولی سختگیرترن و من مشکلاتی پیدا کردم.

بچه خسته شدم از شل کن سفت کنای امید. یه روز میگه دیگه نباید بری سر کار یه دیگه میگه برو.

رسما اعصاب برام نذاشته. یه مدته کار ساخت آپارتمانش اونجوری که میخواد پیش نمیره و همین باعث شده اخلاقش خیلی تند و عصبی بشه. چندتا درگیری بد داشتم باهاش و در نهایت هیچی به هیچی.

احساس می کنم گیر افتادم با یه مرد خودخواه بی منطق که هیچ راه حلی هم برای این احساس پیدا نمی کنم.

مدیری که من انتقال داد و اورد به سایت جدید یه روز منو خواست و گفت: زمانی که برای انتقال شما صحبت می کردم بهم گفتم این خانم یه مدیر توانمنده و توانایی اینو داره که یه پست خوب داشته باشه و هرجا بره تحول ایجاد کنه. خیلی تعریفتون رو شنیدم ولی انزوا و رخوتی که شما داری این تعاریف رو نقض می کنه و وقتی پرس و جو کردم دیدم این جنب و جوش شما و انگیزه بالای کاریتون بعد از ازدواجتون از بین رفته. مطمئنم همسرتون مسبب اصلی این مسئله هستن.

من نه تایید کردم و نه انکار ولی باور کنید اصلا نیاز نبود اون بخواد اینارو بگه... خودم می دونستم و بارها بهش فکر کرده بودم.

یه جوری شدم که نه از خودم راضی ام و نه از کارم. 

به جای اینکه پیشرفت کنم احساس می کنم هر روز بدتر از قبل شدم. امید هیییییچ علاقه ای به پیشرفت من نداره و بارها به طرق مختلف اینو نشون داده. 

اینقدر این مسئله تابلوئه که یه روز مامانم بهم گفت: مریم امید پسر خوب و جذابیه برای هر دختر. ولی برای تو شوهر مناسبی نبود و ای کاش... تو یه دختر فعال و اجتماعی بودی که امروز تبدیل شدی به یه زن افسرده که انگار بالای 45 سال سن داری. امید فقط در صورتی می تونست یه همسر ایده آل باشه که یه دختر خیلی خونگی و مطیع رو برای خودش می گرفت.

راست میگه مامانم... نمیگم من مطیع نیستم ولی از اینکه بره ناز و رام باشم حالم بهم می خوره و همه می دونن اگر دارم کوتاه میام و هیچی نمیگم دیگه و سکوت محض رو در پیش گرفتم از رضایت نیست بلکه واقعا حوصله جر و بحث با امید رو ندارم.

آدمی که فکر میکنه هرچی میگه درسته و هیچوقت اشتباه نمی کنه و کاراش همه عقلانی و در بهترین حالته دیگه حرفی نمیمونه باهاش... جز یه به درک هر روزی صدبار زیر لب با خودم تکرار می کنم.

چندروز پیش تصمیم گرفتم از کارم استعفا بدم ولی مامانم نذاشت و گفت بهانه های شوهر تو تمومی نداره و کلا آدم خودخواهیه که همه چیز باید مطابق میلش باشه.

مادرشوهرم هم مرضه ویه مدته خونه نازنین رفته و پیش دکترای متخصصی که ایشون معرفی می کنن تحت نظر هستن.

چون پدرشوهرم تنها بود و امید، مجبور شدم بیش از دوهفته خونه اونا باشم که رسما با امید دیوانه و روانی شدم. از صبح تا ظهر سر کار بعدشم درگیر نهار و بعدشم شستشو و یه خواب کوتاه و عصرا هم پخت و پز برای شام ونهار فردا.

تا حالا شده از شریک زندگیتون متنفر بشید؟؟!! من این احساس رو این روزا دارم تجربه می کنم و به شدت روح و روانم آسیب دیده شده.

از انتظارات بیش از حد امید و کله ای که هیچی توش نمیره خسته شدم و وقتی بهش میگم من خسته م درک کن میگه دیگه نرو سرکار که خسته نباشی. 

هربار دندونامو بهم فشار میدم و صبر می کنم و میگم باشه بازم صبر می کنم تا ببینم تا کجا قراره اینطور ادامه پیدا کنه.

البته ادب کردن و شستن امیدبرام کاری نداره. من اگر چپ کنم با کسی دیگه محاله برگردم و تا به گ...ه خوردم و غلط کردم نیفته ولش نمی کنم ولی یه چیزی تو وجودم بهم میگه هر حرکت اینطوری الان به ضررمه چون تازه خانواده ها داره دوزاریشون می افته که امید چقدر لج درآره. نمیخوام به ناسازگاری متهم بشم و خب دوران عقد نباید زیاد جنگ و جدل داشته باشه به نظرم.

البته اینم بگم امید وقتی خونه ماست و یا توی جمع دونفرمون خیلی خوبه... نه زبون دراز برام داره و نه امر و اوامر.

نمی دونم چرا توی محیط خونشون که قرار میگیره هار میشه...

منظورم همین دو هفته س... که من خونشونم.

انگار جلوی خانواده ش رفتارش مردسالارسبز میشه. اه بدم میاد مادرشم عین خیالش نیست برگرده...

حالا من نجابت می کنم خانمی کردم رفتم که پدرشوهر مظلومم یکی باشه آب و غذا بده دستش دیگه این مادر و پسر باید عقلشون برسه.

پدرشوهرم اونروز بهم میگه من می دونم امید بد اخلاق شده ولی بخدا دیروز که اداره بودی باهاش حرف زدم میگه من خودمم شرمنده مریمم ولی صدجا گیرم و کارام گره خورده داغونم.

دو هفته س که خیلی خیلی خیلی بد شده و من همش امیدوارم مادرش برگرده خونشون و امید هم کارش دوباره سرعت بگیره تا بلکه رها شم از این مخمصه...

---------------------------------------------------

 

چندروز پیش بهش گفتم: چرا اینجور میکنی؟ این چه رفتار بدیه پیش گرفتی؟ مگر اداره من مسخره تصمیمات توئه؟ من باید به کارم تعهد داشته باشم...

برگشته یه چیزی میگه خشکم میزنه.تعجب

میگه: مریم احساس می کنم از دستت میدم. تو اونجور که من مشتاقانه دوستت دارم دوستم نداری... هیچوقت این احساس رو نداشتم.

تعجب چرا اینجور فکر میکنی؟ مگه من اینهمه دور و بر تو نیستم؟ من که جز با تو وقتی با کسی نمی گذرونم...

میگه: برام کمه... ته دلت از دستم عصبانی هستی ولی من جز تو کسی رو ندارم. می دونم اذیتت می کنم و می دونم دارم از دستت میدم. خودم می دونم... تو هیچوقت تو صحبتات با من از آینده حرف نمی زنی چرا؟ چون که امیدوار نیستی کنارم بمونی.

تعجب... هیچی ندارم بهش بگم... نمی خوام اینقدر احساساتی باشم که سریع برگردم بهش بگم نه اینطور نیست و توضیح بدم... گاهی باید بترسه... آره باید بترسه و بدونه که بله ممکنه با این رفتاراش منو از دست بده...

هر چند که بارها میاد و بهم میگه مریم در هر شرایطی شده بمیرم و بکشمت نمیذارم به جدایی از من فکر کنی...

اکثر شما فیلم قرمز رو دیدید... عجییییب فکر می کنم این فیلم خودخود زندگی منه...

گاهی توجهات زیاد امید بهم حالمو بهم میزنه... اصلا برام جالب نیست که همه جا اون باید ببرتم و اینطوری بهم چسبیده... عدم اطمینانش از اینکه کنارش باشمو از این کاراش و رفتاراش فهمیدم... نمیذاره یه لحظه تنها و به حال خودم بمونم...

شاید باورتون نشه ولی به خداوندی خدا به این ماه عزیز قسم می خورم عین واقعیته وقتی از سرکار بر می گردم و بعد از کلی کار که باید انجام بدم تصمیم می گیرم مثلا یه ساعت بخوابم... هنوز چشمم گرم نشده می بینم امید محکم می چسبه بهم و بغلم  میکنه و با اینکارش غیر مستقیم بیدارم میکنه ، وقتی با سردرد بیدار میشمو اعتراض می کنم معمولا دعوامون میشه و در نهایت میگه: وقتی من خونه نیستم بخواب... وقتی خوابی مال من نیستی من دلم میگیره تنها می مونم کلافه 

گاهی با تمام وجودم دلم میخواد جیغ بزنم و حالشو بگیرم ولی نمی دونم چرا درست توی همون لحظات دلم براش می سوزه.

خیلیا حالا میان می نویسن ازش جدا شو... بابا این راه حلو روزی صد دفعه از ذهنم می گذرونم و می فهمم این علاج مشکل من نیست الان...

هرچی بهش محبت می کنم ترسوتر میشه... بخدا نمی تونم بفهمم چرا امید نگرانه اینقدر؟ چرااااا؟ من که جز محبت و علاقه باهاش هیچی ندارم...

این مرد ذره ای به تداوم زندگی من با خودش مطمئن نیست... مثلا کافیه حرفی بزنه در مورد یه سال دیگه ومن اتفاقی بگم حالا کو تا اون موقع؟ واویلا به پا میشه...

چکار کنم؟

خیلی ناله کردم... فردا پس فردا میام با یه پست بهتر... قلب

×× راستی توی حذف چندتا پیش نویس اشتباهی پست " گیفت " رو حذف کردم... چطور می تونم برش گردونم؟ به خاطر نظراتتون میخوام چون خیلی دوستشون داشتم.

[ ۱۳٩٢/٤/۳٠ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]