یک فنجان عسل و عاشقانه ها

روزای پر مشغله...

خب من بالاخره تونستم برگردم و پست بذارم.

خیلللی خیلی دوستتون دارم. خیلی... می دونید خیلللی...

اینکه براتون مهمه حالم چطوره منو خیلی خوشحال می کنه.

اول اینکه من اومدم و در جای جدید که کارش خیلللللی زیاد و حساسه مشغول شدم طوری که به خداوندی خدا قسم وقت سر خاروندن برام نمونده...

ولی دلیل اینکه خیلی از کامنتارو نتونستم تایید کنم و یا جواب بدم یا بهتون سر نزدم این نیست...

اینه که توی اداره که وقت نمی کنم ولی خونه خودمون هم نیستم که از اینترنت خونه استفاده کنم.

چون حال مادرشوهرجان یه کم فقط یه کم بده و باباجونی امید ازم خواسته فعلا اونجا باشم و اونا هم اینترنت ندارن الان...

حالا چرا من اونجام؟ چون که نیلوفر رفته یه شهرستان محروم طرح بگذرونه و الان ازشون دوره... بنابراین یه کم به کمک و حضور من نیاز پیدا کردن و چون اونجام امید خیلی خوشحاله و گوش شیطون کر خیلی عشقولانه تر هم شده...

خدارو شکر می کنم بابت این روزایی که واقعا قشنگه فقط زشتیش دوری از وبم و دوستام بود.

از کارم راضی ام... خوبه... خودم خانم خودم شدم سخت تره نسبت به قبل ولی خب جایگاهیه واسه خودش...

بعضی از دوستام نگرانن و میگن شاید حمایت ازم شده و حامی خاص خواسته من تو این پست باشم...

جونم براتون بگم خیالتون راحت...

ایشون نه تنها با مدیر جدیدم دشمن خونی هستن و میخوان سربه تنشون نباشه که با این اوصاف صدسال سیاه محاااله بهش رو بزنه و خواهشی داشته باشه بلکه از صدتا کانال استفاده کرد که من به اینجا نرسم...

از تهدید عوامل گرفته تا صحبت با حراست به خاطر عدم انتقال تا پیغام برای خودم که بذار خودمون جای مناسبی برات پیدا کنیم.

خب این یعنی اینکه میخواد همیشه خودش تصمیم گیرنده باشه و این نقش رو بازی کنه...

خیلی عذابم داد ولی خدارو شکر الان تثبیت شدم و اگر خدا بخواد دارم نفسی می کشم...

توی تعطیلات هفته گذشته دومین سفر برون استانی رو با همسر رفتیم...

مقصدمون هم اصفهان بود که واقعا بهمون خوش گذشت...

البته شب اول واقعا اذیت شدیم چون هرجا می رفتیم هتلا پر بود و ما مونده بودیم آواره...

خونه فامیل هم نمی خواستیم بریم چون من دوست ندارم تا قبل از عروسی خونه فامیلاشون برم و صمیمی بشم...

با هزار زحمت هتل عباسی جا پیدا کردیم ولی نرفتیم چون یه سوویت کنسل شده داشت که شبی 800 هزار تومن بود و خب واقعا عاقلانه نبود همچین کاری و به امید گفتم نه...

ولی اون انقدر از رانندگی خسته بود که گفت حداقل واسه شب اول بریم و بیش از اینم حاضره بپردازه...

وقتی مخالفت منو دید رفتیم و با بدبختی هتل اصفهان جا پیدا کردیم... کثافت ازش می بارید...

فقط یه شب موندیم و روزای بعدرو رفتیم یه جای خیلی بهتر و با کلاس تر و تقریبا به آرامش رسیدیم...

احتمالا فهمیدید که ساکن اصفهان نیستم چون خیلیا پرسیده بودن...

جونم براتون بگه که امید محبت فرمودن و همین دو ساعت پیش تالاری که دوسش دارمو رزرو کردن...

بله اگر خدا بخواد من عروس زمستونم و عروسیم توی هیجان بی نظیری برگزار میشه...

چرا؟ چون تاریخ عروسیم اوج هیجان توی شهره...

22 بهمن هم نیست از این فکرا نکنید...

من 22 اسفند عروس خونه امید خواهم شد انشالله...

آخرین هفته سال... موقعی که هوا عالیه و همه دوست دارن خرید کنن جشن برن خوش باشن... اینجوری که حساب کردیم با مرخصی تشویقی اداره و تعطیلات ابتدا و انتهای سال حدودا بیست روز مرخصی دارم و می تونم خوش بگذرونم...

فامیلامونم از اینور انور جمع میشن دایی امید هم از آلمان میاد...

ایشون قرار بود 2 فروردین پیش خانواده باشن که الان قرار شده ده روز زودتر بیاد...

خب اینم از این خبر... بابت این تاریخ خوشحالم...

خیلی سریع همه چیزو گفتم...

راستی یه خانمی بود که من به دلایلی هیچوقت ازش خوشم نمی اومد ایشون الان کارمند بخش منه... باهاش غیردوستانه برخورد نکردم ولی خیلی هم دوستانه نبودم دوسه روز اول... ولی کارشو خیلی خوب انجام میده و بار بزرگی از دوشم بر میداره... متولد سال 59 هست و حدود 10 سال سابقه کار داره... چرا ازش بدم می اومد؟ چه ربطی به من داشت اون موضوعات؟ خدایا از سر تقصیرات همه بنده هات بگذر و همچنین من...

سخن رو کوتاه می کنم تا دوباره بیام و کلی براتون حرف بزنم...

 

[ ۱۳٩٢/۳/٢٢ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

هورررررااااااااا!!!!

سلام

من از محل کار جدید و البته از طریق موبایلم دارم این پست رو میذارم.

بالاخره با هر مکافاتی بود مراحل انتقالم البته به سرعتی اعجاز انگیز طی شد و از اونجایی که لطف خدا همیشه شامل حالمه به جای جدید منتقل شدم.

الان یه جای آرومم با تنش های به مراتب کمتر...

من رییس اداره تبلیغات و چاپ و انتشارات اداره کل روابط عمومی ... شدم...

به زودی میام با یه پست مفصل...

[ ۱۳٩٢/۳/۸ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

کاش اینجور باشیم!!!

 

[ ۱۳٩٢/۳/۱ ] [ ٩:٤٧ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]