یک فنجان عسل و عاشقانه ها

بازم لطف خدای مهربون!!!

من خودمو از یه موج کشیدم کنار...

از یه موج که می خواست کمکم کنه توی محل کارم ارتقاء پیدا کنم...

خواسته بودن اگر نیاز به جا به جایی و کمک دارم اطلاع بدم... من نیاز داشتم... جایی که هستم فشار زیادی رومه... خیلی آزارم میدن و با یک ساعت مرخصیم هم موافقت نمی کنن...

ولی من درخواست کمک نکردم...

تا اینکه روز 23 اردیبهشت از مدیریت مرکزی تماس گرفتن و گفتن برم دیدن یکی از معاونای کل...

منم فردای اون روز با امید رفتم معاونت...

وقتی مدیر اونجا با احترام و خواهش بهم گفت که نیاز به همکاری من داره تو پوست خودم جا نمیشدم... باورم نمیشد...

بدون اینکه کسی شفاعتمو بکنه... بدون اینکه کسی پارتی من بشه... یه ارتقاء شغلی عااااااالی... یه جای بالا... بالاتر و بالاتر از جایی که الان توشم و هر سگ و سوتکی به خودش اجازه میده به من بی رحمانه بتازه و انتقام بگیره...

حالا ورق برعکس شده... حالا مریم بدون کمک و حامی خواسته شده...

آقای مدیر بهم گفت: من از بین پرسنل در مورد شما تحقیق نکردم... می دونید که اگر احساس خطر و رقیب کنن اطلاعات نادرست میدن... نیاز به مدیر برای فلان قسمت داشتم با پیمانکارای بیرون سازمانی صحبت کردم و گفتم توی مجموعه با کی کار کردید که خیلی دقیق و منظم بوده؟ مسئولیت پذیر بوده و کاراشو می شناخته؟

گفت اکثریت اسم شمارو بهم گفتن و من مصمم شدم ببینمتون و ازتون دعوت کنم از منطقه بیاید مدیریت مرکزی و مسئول فلان جا بشید...

من دلم می خواست همون جا جیغ بزنم... بعد از اینهمه عذابی که کشیدم منو بدون پارتی بازی به خاطر خدمات سابق خودم خواستن...

یعنی خدا به بی توجهی من به اون حامی خاصم، توجه کرد... قلب

حالا امروز نامه درخواست من برای انتقال،،، از مدیریت مرکزی به مدیریت منطقه ارسال شده... عاجزانه درخواست دارم ازتون که برام دعا کنید... دعا کنید مدیر منطقه مانع نشه و اذیتم نکنه و با انتقالم موافقت کنه...

فقط 30 درصد کار مونده... ولی 30 درصدی که می تونه محقق نشه و 70 درصد رو خراب کنه... خواهش می کنم دعام کنید خیال باطل

امید محل کار جدید رو خیلی می پسنده و می دونم انتقالم تاثیر مثبتی توی زندگی زناشوییم داره...

 

 

+ دیروز بابت یه موضوع که دلگیرم کرده بود و مربوط به امید نبود، برای امید درد و دل کردم... یهو بی اختیار یه گوله اشک گنده از چشمم چکید روی دستش که دستمو گرفته بود... نمی دونم چقدر گذشت که دیدم امید چشماش قرمز و بعدش خیس شد... خیلی ناراحت شدم که روزشو خراب کردم... همش می گفت: چقدر دوست دارم با فکر بودن من به هیچ چیز ناراحت کننده ای فکر نکنی... ولی می بینم اینقدر خوب نیستم که اینجور بشه... انقدر کامل نیستم... من برات هنوز همسر خوبی نیستم...

امیدم... عزیزم... تو هدیه روزای سخت منی... روزایی که به امید روشنایی توی تاریکی مطلق قدم می زدم و از خدا می خواستم راهو نشونم بده... یادمه وقتی عاجزانه ازش خواستم و گفتم: من دیگه واقعا بریدم، بریدم نمی بینی؟ من خراب کردم تو با خداییت درست کن، تو پیدات شد...

درسته گاهی پر میشم از احساسات ناهمگون ولی وقتی ته قلبمو چنگ می زنم تورو لمس می کنم... مطمئن باش با هیچ چیز تو این دنیا عوضت نمی کنم... بهت قول میدم امید... قول...

[ ۱۳٩٢/٢/۳۱ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

سرزمین سحرآمیز

دیروز عصر امید رفت بیرون کاری انجام بده و قرار شد من دوش بگیرم آماده شم بیاد دنبالم تا بریم بازار تا من سرویس قاشق و چنگالمو بخرم بالاخره...

منم آماده بودم که دیدم زنگ آپارتمانمونو زدن...

درو باز کردم دیدم امید نیشش بااااز از خوشحالی و یه فرشته کوچولوی خوشگل جفتش ایستاده با یه شاخه گل...

با غلط غولوط گفت: شلام ژن دایی...

یعنی من با دیدن دختر نازنین خواهرشوهرم پشت در خونمون جیغ می کشیدما...

انقدر که این دختر خوشگل و مودب و باکلاسه که من حظ می کنم...

خب باباش استاد دانشگاه بهشتیه... مامانشم که فوق لیسانس شیمی... فوق العاده برای تربیت این بچه وقت گذاشتن و اینور اونور سرچ کردن و مشاوره رفتن و از این دنگ و فنگا...

ولی باباهه نذاشته نازنین کار کنه و گفته تربیت بچه از هر چیزی مهم تره...

از همین حرفایی که شوهر خودمم تحویلم میده.

میگه بشین تو خونه به تربیت بچه ت برس من دوست ندارم بچه رو بفرستی خونه مامانم یا مامانت یا مهد کودک... ببین دختر نازنین چقدر مودب بار اومده...

آقا بذارید من در مورد این بچه چیزی نگم... هر وقتم میگم خوشگله امید میگه حلال زاده به داییش میره و منم میگم در این مورد نادر به زن داییش رفته...

البته اینم بگما شوهرم خداروشکر چهره خیلی خوبی داره و من از این بابت خوشحالم.قلب

بدین سان دوباره خرید قاشق و چنگالم منتفی شد و ما به دستور خانم کوچولو 3 تایی رفتیم سرزمین سحرآمیز و کلی خوش گذروندیم...

انقدر 3 تامون ذوق و شوق داشتیم همه بهمون نگاه می کردن...

خب فکر می کردن این دختر نانازی دختر ما دوتاس دیگه... خودم و شوهرمم که بچه دوست...

امیدم عاشقانه دست اونو گرفته بود منم گرفته بود تو بازوهاش قلب فکر کنم ما نی نی دار بشیم خیلی بهمون خوش بگذره خجالت ایشاله نیشخند

خلاصه شب خیلی خوبی بود...

و بعدش رفتیم خونه همسری اینا تا نازنین ( خواهر شوهر بزرگه ) رو ببینیم...

نازنین تا 10 روز اینجا میمونه... و امیدوارم اتفاقای خوبی بیفته و بتونیم کمی بگردیم...

الانم منتظر امیدم که بیاد دنبالم و ببینم میریم خونه خودمون یا خونه اونا... که با وجود نازنین و رایا گزینه دوم محتمل تره...

 

 

+ یعنی من آرزومه یه روز برای چند دقیقه بچه هامو تنها بذارم و بعد که برگردم با این صحنه رو به رو بشم... چنان ذوقی کنم... خیلی هم خوب تربیتشون می کنم... یعنی می افتم به جون بازوهای سفیدشون و می چلونمشون ابله

[ ۱۳٩٢/٢/٢٥ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

لطفا درخواست رمز نکنید...

[ ۱۳٩٢/٢/٢۳ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

خوبم من؟!

سلام به دوستای نازنینم خوشحالم که وقتی نیستم هم به یادم می مونید...

از روز و روزگار من بخواید بدونید ای بد نیستم...

چندتا درگیری با امید و توی محل کارم !!!توی این مدت اتفاق افتاد که این دومی بدتر بود و اینا باعث شدن واقعا از لحاظ روحی داغون بشم و حداقل روزی دوبار گریه کنم...

این روز زن بسیییییار بسیییار بد و حال به همزن بود برام...سبز

امید یه نیم ست طلا بهم داد ولی اون شب دعوای بدی کردیم که من داخلش مقصر نبودم.

قضیه هم اینطور بود که از چند روز قبلش یکی از دوستام منو چند تای دیگه رو دعوت کرد برای شام... همون روز زن.

امید هم موافقت کرد.

اون روز بارون خیلی شدیدی می اومد. طوری که تمام خیابونا رو آب گرفته بود.

خلاصه امید تغییر رویه داد و منم فهمیدم مکافاتی در راهه...

رفتیم شیرینی و گل خریدیم و منو برد خونه دوستم و چون خونه ش خیلی دور بود و من بلد نبودم و چندبار گم شدیم امید عصبااااااانی شده بود و جر و بحثمون شد.

توی همین حین و بین یه نفر هم یه سنگ گنده کوبید توی در ماشین امید که همین جرقه باعث شد ایشون رسما دهن منو سرویس کنه.

خیلی دلم برای خودم میسوزه... این از روز زن و مهمونی ای که خیر سرم براش آماده شده بودم.

آقا ما از موقعی که رسیدیم و امید اونطور گاز داد به ماشین و رفت که کل محله فهمیدن عصبانیه و آبروی منو برد تا بخوایم بلند شیم برگردیم این زنگ می زد می گفت بلند شو بیا خونه...

خلااااصه کوفتم کرد. منم عصبانیتام تابلوئه و نمی تونم ناراحتیمو قایم کنم.

به زور سعی می کردم تو جمع بچه ها لبخند بزنم که نفهمن شوهرم چقدر عتیقه شده اون شب!

شب هم نتونست محل رو پیدا کنه و اونور ( سمت خونه دوستم ) آبگیریش بیشتر بود.

بهم گفت آژانس بگیر بیا و من تکلیف تورو معلوم می کنم....

یکی از دوستام با برادرش منو رسوندن و دیدم امید دم در خونمون ایستاده. رفتم نشستم توی ماشین...

بماند که چقدر سرو صدا کرد و اگر شما یه کلمه جوابشو دادید منم دادم...

فقط وقتی می خواستم از ماشینش پیاده بشم گفتم بدترین سال تحویل و بدترین روز زن توی تمام زندگیم سال 92 بوده...

خیلی زورش اومد...

فرداش تلاش کرد آشتی کنم باهاش ولی زیاد تحویلش نمی گرفتم...

وقتی کاراش راه نمی افته و یا سنگین میشه عادت کرده غرغر کنه بدم میاد.

البته تلاشش اصلا به اندازه خرابکاری ای که کرده بود نبود...

در نهایت آشتی کردیم و خودشو مثل یه بچه لوس محبت ندیده هل داد تو آغوش ما... منم دستی به سرو گوشش کشیدم چون واقعا احساس کردم دلش گرفته و تنبیه شده... جیکش در نمی اومد...

روز زن رو تلفنی به مادرشوهرم تبریک گفتم چون نتونستم برم و امید هم تا الان قبول نکرده منو ببره خونشون...

 

 

 

یعنی کلا بدم میاد بنالم ولی چه میشه کرد؟

این روزا زندگی باهام سر سازگاری نداره...

یعنی من شکر بخورم بعد از ازدواجم و جدا شدن از مامانم اینا زودتر از ده روز یا دوهفته یکبار به مادرم سر بزنم...

یه کارایی می کنه که بچه 3 ساله انجام نمیده...

مثلا مثل دختر بچه ها با من قهر می کنه چایی میارم نمیخوره غذا می پزم نمی خوره...

خدا نکنه چیزی به مذاقش خوش نیاد زیرلب فقططططط غر می زنه... اه بدم میاد. بدم میاد از این رفتاراش...

پدر منو دراورده از هرچی زنه اینجوریه متنفرم...

مادر من یه زن مستبد و غد و لجبازه که فکر می کنه از دماغ فیل افتاده و واقعا تحملش برای اطرافیان سخته...

یعنی هرکاریش کنه ذات خودشو بعد از دوروز نشون میده...

بارها بهش گفتم نکن جلوی امید اینکارارو... با آبروی من بازی نکن... کلافه

چقدر حرصم میده... از روزی که یادم میاد اگر بهش گفتیم این کارو نکن اونجوری بکن اینور نشین اونجا بشین با اینکه صلاحشو میخوایم سریع قهر می کنه... اونم قهراش دست کم 1 ماهه...

مثلا بهش گفتم ببین مامان امید برای نیلوفر چقدر احترام جمع می کنه جلوی شوهرش...

به جای اینکه حرف منو بفهمه میزنه به سرو صدا که دستم نمک نداره و برو ور دل مادرشوهرت بشین تو که اینقدر دوستش داری و به من ترجیحش میدی... خوب کاری می کنم بدتر از اینم میکنم...

اون از دوران نامزدی و عقدم که رسما پدر منو دراورد با ادا و اصولاش این از حالا...

عمرا اگر یه لیوان آب دست امید بده... یا یه رفتار درست جلوی دامادش با بچه هاش داشته باشه... این زن برای من عجیبه واقعا!

فقط میشینه یه جا و دستور پشت دستور...

امید هم متاسفانه متوجه این رفتارای زشت مامانم شده و از بدبختی منه که وقتی از چیزی ناراحت میشم و بهش حرف می زنم میگه نکنه تو هم مثل مامانت بشی... مدام بخوای غر بزنی... قهر کنی...

حالا جالبه که من با اونهمه زبون و ادعا عمرا جرات کنم نیم ولوم صدامو سر امید بالا ببرم...

یا مگر جرات دارم باهاش رسما قهر کنم؟؟؟ که واویلا میشه...

یه موقع هایی احساس می کنم واقعا تو بعضی اشتباهاتی که گذشته داشتم جای یه مادر فرهیخته برای کمک و محبت به من خالی بوده...

یه موقع هایی احساس می کنم ازش متنفرم و نمی تونم به خاطر لحظاتی که با روح و روان و اعصابم با خونسردی بازی کرد و ککشم نگزید ببخشمش...

همون رفتارای بچه گانه ای که با خواهر بزرگم کرد که امروز دامادمون اینقدر حق به جانبه و همین آینده رو برای امید هم می بینم...

هر صدبار که بابامو دوست دارم یه بار هم مامانمو نه!!!

 

[ ۱۳٩٢/٢/۱٩ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

امن ترین جای دنیا...

جمعه ای که گذشت به دعوت مادرشوهرم برای نهار رفتیم خونشون و البته تا آخر شب اونجا بودیم.

لحظه ای که وارد شدم مادرشوهرم منو بغل کرد و محکم چندین بار صورتمو بوسید. انگار که بخوان چیزی رو از دل کسی در بیارن...

اون روز متوجه شدم که جز سلام و خداحافظ کلامی بین امید و خواهر و شوهر خواهرش حمید رد و بدل نشد.

برعکس همیشه که امید به حمید می رسید برای هم کلی حرف داشتن... ضمن اینکه دست از شوخی کردن با نیلوفر برنمی داشت قبلا.

با مادرش هم سر سنگین بود و تمام مدت سرگرم صحبت با من یا پدرش و یا تماشای تلویزیون بود.

شوهر من دل کوچیکی داره و اهل کینه ورزی نیست تا جایی که شناختمش، اونجا بود که احتمال دادم بحثی بینشون پیش اومده که امید توضیحی به من نداده و احتمالا انقدر ناراحتیش تو دلش مونده که نمی تونه باشون همکلام بشه...

ضمن اینکه اینروزا انقدر دل نازک شده که حد نداره و متوجه شدم از مادر و خواهرش کدورتی به دل داره که نمیخواد به من بگه... هر چند مطمئنم بحث همین تبعیض ها و توقع های بیش از حد مادرشه که امید در خدمت حمید باشه که دیگه منم راضی نیستم!!!

به چیزای ریزی اونجا دقت کردم که واقعا بهم برخورد...عصبانی

مثلا اینکه موقع نهار مادر شوهرم به عادت همیشگیش که دوست داره از سر میز خودش بشقابا رو پر کنه و جلوی بچه هاش بذاره و به اصلاح تعارف شکنی کنه اول برای حمید تمام و کمااااال غذا کشید و حسابی دورش چرخید و بعد برای نیلوفر... بعد برای پدر شوهرم و در نهایت برای من بدون اینکه برای امید اینکارو بکنه... خیلی عصبی شده بودم و خودم برای شوهرم غذا کشیدمو ناز و نوازشش کردم.دل شکسته

از یه حرکتش هم که خیلی بدم اومد اینه که متوجه شده من میخوام تا قبل از عروسی وزن کم کنم و این مسئله الان برای خودمو و شوهرم مهمه توی غذا کشیدن برای من با بقیه فرق میذاره...اینجوری ملت رو متوجه این می کنه که من اضافه وزن دارم و تابلو  می کنه... در حالی که من اگر بخوام برای یه عده سر میز س‍ِروِر بشم حتی توی کشیدن غذا برای بچه ها هم فرق نمیذارم...

 ضمن اینکه میدونه من اصولا کم خوراکم و اضافه وزنم صرفا به دلیل بی تحرکی توی محل کارمه... هرچند که الان هم دختر چاقی نیستم و این 6 کیلو اضافه وزن جوری توی تنم پخشه که خیلیا بهم میگن احمقی اگر بخوای وزن کم کنی چون هیکلت الان پر و لونده بدون اینکه آویزون داشته باشی...

جوری شده که احساس می کنم انگاری دوست داره جلوی دامادش منو پایین بیاره... انگار دوست داره حمید رو متوجه کنه که ببین نیلوفر اضافه وزن نداره با توجه به این که دختر پرخوری هم هست... یا مثلا دیدم با توجه به اینکه کلا تمام هنر نیلوفر در درس خوندنه و ذاتا آدم تنبل و شل و ولیه مادر شوهرم از فرز بودن من و اینکه خیلی با شوهرم گرمم و همیشه اکتیوم وقتی دامادش اونجاست لذت نمی بره...

نمی دونم شاید اینا توهمات منه... چرا وقتی حمید نیست رفتارش با من خوبه پس؟؟؟ چرا اون موقع یادش می افته باید هوای منو داشته باشه؟متفکر

شب هم مادرشوهرم شروع کرد به درست کردن ماکارانی که دیدم نیلوفر و حمید آماده شدن برن بیرون... حمید رفت توی آشپزخونه و شروع کرد لمه لوسی برای مادرشوهرم و از اونجایی که آزمون تخصصشون رو گند زده بودن و مادرشوهرمم خیلی براشون ناراحت بود کلی تحویلشون می گرفت بیشتر ... مثلا می گفت بابا عیبی نداره همش 10 تا تست کمتر از مقدار لازم زدید ماشالله خیلی خوب بوده... بابا شما تو دوران عقد بودید کی درس می خونه تو این دوران؟ مردم دوسال درس می خونن که تخصص امتحان بدن شما که نخونده رفتید امتحان دادید حالا هی اینارم رو به من میگه کلافه خب به من چه؟ انگار من نمی دونستم اینا کلا از اتاقشون بیرون نمی اومدن و این چند ماه در حال ... خونی بودن... والله...

بعد دیدم مادرشوهرم آروم به حمید و نیلوفر گفت: اگر برای شام میاید که من ماراکانی رو درست کنم...

حمید هم گفت: نه مامان شمام یه کم استراحت کنین خسته شدین ما میخوایم بریم یه کم بگردیم بعد از چند وقت و شامم بیرون می خوریم...

بعد مامانش گفت: امید که یه کم پیش از کبابای ظهر خورد مریمم که شام نمیخوره شما هم که نمیاید پس من زیر غذارو خاموش کنم... تعجب

مدیونید فکر کنید گوش دادم به حرفاشون... جوری بود که قشنگ میشد شنید البته اونا فکر نمی کردن من شنیده باشم...

بعد از یکی دوساعت پدر شوهرم اومد گفت خانم حاضر شید بریم دنبال بچه ها ببرمتون همون بستنی سنتیه...

مادر شوهرم رو به من کرد و گفت: مریم جون ما تعریف بستنی ... رو به حمید جون دادیم دوست داره بره!!! حالا بابا میگه امشب می برمتون... آماده میشید که بریم؟

که دیدم امید گفت: ما نمیایم خودتون برید... من خودم مریمو هرجا دوست داشته باشه می برم...

بعد پدر شوهرم گفت: خب اگر نمیای بذار مریم با ما بیاد...

که دیدم مادرشوهرم بهش چشم غره رفت و گفت: میخوای مثل اون سری بشه؟؟؟ ( احتمالا منظورش سیزده به در بود که امید نیومد، من تنها رفتم و بعدش امید اخم و تخم کرد و اینا فکر کردن به خاطر این بوده که من رفتم باشون... در حالی که ناراحتی ما به خاطر دخالت نازنین بود )

دیشب رفتیم خونه پدر بزرگ مادربزرگ امید...

وقتی امید می خواست ماشین رو بیاره تو حیا ط متوجه شدیم یه گنجیشک کوچولو افتاده رو زمین... انگار از درخت افتاده بود... خیلی ریزه  البته پر و بالش کامل در اومده... امید می خواست بذارتش بالای درخت که من قبول نکردم و گفتم ممکنه دوباره بیفته و گربه بخورتش... بردیمش داخل و من شب با خودم اوردم خونمون و براش توی یه جعبه کفش پنبه گذاشتم و آب و برنج له شده به زور بهش دادم و خوابوندمش خیال باطل

صبح با صدای جیک و جیکش بیدار شدم... امید رو هم بیدار کرد... گنجیشکا که بیرون سر و صدا می کردن اینم سرمست شده بود ولی هنوز نمی تونه بپره و ترسیده...

امید همش می گفت: الهی گنجیشکم ( منو می گفتااااا ) گنجیشک داره!!!

بدین سان طعم مادر پدری رو چشیدیمنیشخند

  

+++ صبح توی بغلش بودم... سرمو چسبوندم به سینه ش و گفتم اینجا امن ترین جای دنیاست... جایی که من براش اقامت دائم گرفتم...

بوسه ها بود که ریخت روی سرو صورتم...قلب

 

[ ۱۳٩٢/٢/۱٠ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

وقتی مادر شوهر زنگ می زند!!!

همین الان مادرشوهرم زنگ زد به تلفنم...

- سلام مریم جونم خوبی مامان؟ کجایی؟

- سلام مادر جون... خوبم به دعای شما... زیر سایه تون

- نمیایی اینور؟

- بخدا خیلی سرم شلوغه... کلاسامم فشرده س ولی خیلی تو فکرتون بودم...

- مریم جونم زنگ زدم بگم هفته گذشته خونه مادرجون برای نیلوفر یه تولد کوچولو گرفتیم... تولد که چه عرض کنم؟ یه کیک کوچیک گرفتیم دور همی... گفتم عذرخواهی کنم اگر بهت نگفتم مامان... چون دقیقا توی روز قبلش امید خیلی توی خودش بود و خیلی با حمید شوهر نیلوفر هم صحبت نمی کرد گفتم شاید دوست نداره توی جمعی که اون هست باشه یا شاید خدای نکرده بینتون حرفیه بهت زنگ بزنم توی رو در واسی قرار بگیری... یه وقت شوهرت نخواد بیاد بعد تو معذب بشی بابت دعوت من...

- نه مامان... این چه حرفیه؟ من نمی دونم چرا امید تو خودش بوده و یا چرا با آقا حمید صحبت نکرده ولی بحثی با هم نداشتیم...

- خدارو شکر مامان جون... ایشالله هیچوقت بحث نداشته باشید... خلاصه گفتم بهت زنگ بزنم بگم فکرم چی بوده و خواستم یه وقت ناراحت نشی ازمون...

- نه مامان... اتفاقا خیلی خوشحالم که واسه نیلوفر تولد گرفتید... گناه دارن طفلکیا... هم خودش هم شوهرش نه تفریحی نه گشت و گذاری ( قابل توجه مریم جونم )... حداقل اینجوری یه کم خوش بودن ابله

- قربونت برم... از بس که تو ماهی... بخدا هم من هم بابا انقدری دوست داریم و این چند روز که نیومدی بابا خصوصا همش بهونه می گیره... خدا شاهده هم توی روت میگم هم پشت سرت گفتم افتخار می کنم عروسمی... اصلا از وقتی تو اومدی همه میگن امید چقدر آروم و منطقی با مسایل برخورد می کنه... انگار همه مشکلش نداشتن تو بوده قبلا...

-نیشخند نیشخند نیشخند

- حالا زنگ زدم بگم بابا ما دلمون یه ذره شده فردا نهار منتظرتم عزیزم...

- باشه چشم مامان...

 

 

امروز نیلوفر و حمید رفته بودن برای آزمون تخصص... امید یه دوساعتی خونشون بود... احتمال میدم در نبودشون به مادرش گله کرده... حالا باید تا ظهر صبر کنم تا امید بیاد و ببینم چی میگه...

 

--- امید همون روز ظهر که اومد دنبالم گفت روحشم از تلفن مادرش خبر نداره و اصلا با مادرش حرف نمیزنه. گفت: احتمال میدم مادر جون زنگ زده به مامانم و گفته سوتی داده که مامان یه وقت از ما نشنوه عصبانی بشه و یا شاید واقعا مامانم خواسته از دلت در بیاره به هرحال نمی دونم...

عذرخواهی می کنم که کامنتای اخیر رو جواب ندادم ولی همه رو خوندم... ممنونم از محبت تک تکتون... انشالله از شرمندگیتون در بیام... واقعا واقعا سرم شلوغه...

[ ۱۳٩٢/٢/٥ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

ما تولد دعوت نشدیم...

این موضوع بدطور توی دلم مونده...

نمی خواستم مطرحش کنم ولی وقتی دوستایی مثل شما دارم بذار بگم که هم درد و دل کرده باشم هم اینکه شاید چیزی به نظرتون بیاد که من بهش فکر نکرده م...

اون شب که برای پدر شوهرم توی سفره خونه سنتی تولد گرفتیم آخر شب که داشتیم از در سفره خونه بیرون می اومدیم مادرشوهرم آروم به من گفت: خوبه که تولد نیلوفر رو هم همین جا بگیریم...

من گفتم: خیلی هم عالی... کی هست تولدش؟

مادرشوهرم گفت: 23 فروردین تولدشه ولی چون شوهرش 28 ام میاد میذاریم همون وقت می گیریم...

منم ابراز خوشحالی کردم و گفتم فکر خوبیه و حتی جاهای دیگه ای هم پیشنهاد دادم...

خانواده شوهرم و خصوصا امید می دونن من اهل سفر و رستوران های خاص و شیک بودم ، وقتی جایی رو پیشنهاد میدم و امتحان می کنن خیلی خوششون میاد و میگن نظرت عالی بود.

دوباره چندروز بعد خونه امید اینا بودیم ... نیلوفر توی اتاقش مشغول درس خوندن بود. منو و امید و مامانش داشتیم توی هال پذیرایی چای می خوردیم که صحبت از یه فست فود فوق العاده کردیم که پیتزا ایتالیایی های محشری داره...

مادر شوهرم گفت: میخواید تولد نیلوفر رو اونجا بگیریم؟

من گفتم: مامان جون تنها بدی اونجا اینه که پله داره و فکر کنم برای آقاجون ( پدر مادرشوهرم ) سخت باشه که بیان اونجا...

ایشونم گفت: خب اینطور که گفتید خیلی نزدیک خونه آقا جون و مادرجونه... می تونیم پیتزا بگیریم و بریم اونجا و یه جشن کوچولو بگیریم...

منم کلی ذوق کردم و امید هم موافقت کرد...

روز 23 ام من زنگ زدم به نیلوفر و تولدش رو تبریک گفتم...

تا اینکه یک هفته بعد دقیقا یادمه پنج شنبه بود و من هرچی به موبایل امید زنگ می زدم جواب نمیداد... خیلی نگران شدم زنگ زدم خونشون کسی جواب نداد...

زنگ زدم به نیلوفر و خواستم سراغ امید رو بگیرم که دیدم صدای سوت و دست و موزیک میاد... چیزی نگفتم فقط سراغ امید رو گرفتم و اونم گفت: ما از خونه اومدیم بیرون و نیم ساعت پیش که داشتیم می اومدیم امید تو پارکینگ داشت توی ماشین رو تمیز می کرد ( خیلی سر تمیزی ماشیناش حساسه و ساعت ها وقت میذاره ) و احتمالا الان هم حمام باشه که جواب نداده...

شب امید اومد دنبالم و من اصلا نگفتم که زنگ زدم به نیلوفر...

تا اینکه چندروز پیش به امید گفتم: عزیزم بیا بریم یه کیف و کفش خوشگل بگیریم برای نیلوفر ( توی مرکز بوفالو یه جفت کیف و کفش چرم خیلی شیک پسند کرده بود ) که اگر مامان اینا تولد گرفتن کادومون آماده باشه...

امید هم قبول کرد...

دو شب پیش امید اومد خونمون و گفت پاشو بریم بیرون...

رفتیم یه جای دنج شام خوردیم که امید گفت: مریم دلم گرفته...

وقتی ازش پرسیدم اینو گفت: من دارم یه جورایی بار خانواده م رو هم به دوش می کشم... می تونستم عروسی بگیرم و بریم سر خونه و زندگیمون... ولی به خاطر اینکه مامان و بابا هم توی آسایش باشن و خونه شیک و بزرگی داشته باشن کار خودمو بیشتر کردم و بدون ذره ای چشمداشت خونه ای که می خواستم ویلایی باشه رو دو طبقه ساختم... هر چی که برای دکور و زیباسازی خونمون می خرم برای اونا هم میخرم... ولی بارها دیدم وقتی شوهر نیلوفر میاد مامان کوچکترین اهمیتی برای من قایل نیست... همیشه توی زندگیم با اینکه از همه بچه های فامیل سرتر بودم ولی مادرم کوچکترین کار اونارو می دید ولی اصلا من و کارام به چشمش نمی اومدیم... فقط بابام خیلی بهم میدون میداد و هوامو داشت...

دلم نمی خواست امید شروع کنه به زدن حرفای نا امید کننده که هم ذهنش بیشتر بهم بریزه و هم ته دل منو خالی کنه و یا ذهنیتم منفی بشه نسبت به مادرشوهرم...

بهش گفتم: امید جونم من از حساسیت هات خبر دارم... شاید مامان خیالش راحت بوده که تو روی پای خودت می ایستی... من بارها شاهد بودم که چطور با آب و تاب از تو و موفقیت هات برام تعریف می کرد دروغگو

پوزخندی زد و گفت: اصلا ما براش مهم نیستیم... همه جا میشینه و میگه بهترین عروس دنیا نصیبم شده... از هر بابت که می خواستم کامله هیچی کم نداره ( از خودستایی متنفرم ولی عین جملات امید رو می نویسم ) تو هم که مظهر احترام و محبتی براشون... منم که فقط جونمو نذاشتم توی طبق اخلاص بدم بهش...

با تعجب پرسیدم چی شده؟

گفت: صبح از خونه شما رفتم خونمون دسته چکمو بردارم دیدم یه تیکه کیک توی یخچاله و چند تا شمع استفاده شده و فشفشه توی کمد لباسا... منم هیچی به روی خودم نیوردم...

با اینکه فهمیدم ولی با بی خیالی گفتم: خب؟

گفت: یعنی اینکه برای نیلوفر تولد گرفتن بدون اینکه به ما بگن...

گفتم: عزیزم دیدن کیک توی یخچال که دلیل نمیشه...

گفت: روی اون تیکه اسم نیلوفر بود که معلوم بود تولدت مبارکش خورده شده... دلم گرفته مریم... من چه جور فکر می کنم و احترام میذارم بعد مامانم چه جور...

گفتم: امید جونم حتما دلیلی وجود داشته که به ما نگفتن وگرنه کاملا مشخصه که مامانت خیلی دوستمون داره... ما هم که روزی از گل نازک تر نگفتیم و نشنیدیم پس خیالت راحت باشه و بوسیدمش... ولی اون شب خیلی بهم ریخته بود.

دیشب رفتیم خونه پدربزرگ و مادربزرگ امید... خیلی زن و مرد با محبتی ان...

مادربزرگ امید بین حرفاش گفت: واسه تولد نیلوفر کاش بودید اومدن اینجا تولد گرفتن... پدر شوهرت خیلی ناراحت بود که نیستی! مریم جون چقدر تو دلش جا کردی خودتو... اصلا حرف نمیزد و می گفت جای مریم خالیه...

منم انگار نه انگار گفتم: منم دوستشون دارم انشالله همیشه به شادی باشن...

بعد پیرزن گفت: عروسی خوش گذشت؟ تعجب

گفتم: عروسی؟

گفت: آره دیگه... ندا ( مادر شوهرم ) گفت: با امید رفتی عروسی دوستت  که نتونستی بیای تولد... دل شکسته

نمی دونستم چی باید بگم که امید دیگه تحمل نکرد و گفت: مادر جون نه من و نه زنم دعوت نشده بودیم... عروسی هم در کار نبود... مادرم کاری کرد که من جلوی زنم سرم پایین باشه...

فقط خدا می دونه اون پیرزن چقدر ناراحت شد... امید هم عصبانییییی...

برگشتم رو به امید گفتم: عزیزم این چه حرفیه؟ ایشالا همیشه به شادی و تولد باشن و رو به مامان بزرگش گفتم: به خدا خوشحالم که شاد بودن...

ولی دلم گرفت... من واقعا به مادر امید احترام میذارم و دوستش دارم... می دونم پدرش از این بابت ناراحته که دعوت نشدیم... ولی هر چی فکر می کنم دلیلی برای اینکارشون پیدا نمی کنم...

چرا باید یه دفعه ایی مامانش این تصمیم روبگیره با اینکه هیچ چیزی بینمون نبوده...

شاید توی ذهنتون بیاد که شاید مادرشوهرم به ازدواج ما راضی نبوده... نه اصلا اینطور نیست اتفاقا خیلی ذوق و شوق ازدواجمونو داره... و کلا اینا جد اندر جد پسراشون مستقل عمل می کنن و خودشون زنشون رو انتخاب می کنن... کما اینکه توی فامیلشون به گوشم رسیده  چندتا ازدواجی که پسراشون توی چند ماه اخیر کردن: انتخاب امید خیلی خوب و ... بوده و مادرشوهرم هم بابت این قضیه جلوی خودم و پشت سرم خیلی پز داده...

نازنین هم همیشه میگه: امید که حرف تو و تعریف از تو از دهنش نمی افته ما هم بدتر از اون...

پس اصلا این نیست... بی احترامی هم در کار نبوده...

راستشو بخواید ناراحت شدم... یه کم هم برام سخته برم خونشون... احساس می کنم به تموم اون ذوق و شوقی که براشون داشتم بی حرمتی کرده مامانش...

بین حرفای امید هم فهمیدم: شوهر نیلوفر به امید حسادت می کنه و اینو خودم هم از رفتاراش فهمیدم...

انگار مادرشوهرم امید رو از کانون خونه دور می کنه که وقتی شوهر نیلوفر هست در آرامش باشه خنثی

واسه همین برای ناراحتی شوهرم دلم پر می کشه...

دلم نمیاد بی انصاف باشم مادرشوهرم واقعا بهم محبت داره ولی با چشمای خودم می بینم وقتی داماداش ( خصوصا شوهر نیلوفر ) هستن خیلی دور ما نیست... در حالی که پدرشوهرم دقیقا برعکسه...

خب این اولین دلخوری من از مادرشوهرمه نیشخند

 

+ پست قبل با توصیه ای که مریم جونم  " مامان امیرحسین " بهم کرده بود حذف شد... نظراتتون رو خوندم و واقعا خوشحالم که اینطور درکم می کنید و محبت دارید...

[ ۱۳٩٢/٢/۳ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]