یک فنجان عسل و عاشقانه ها

از این رنگ خسته شدم!

نیاز به کمکتون دارم...

رنگ موی من الان دقیقا این شده بعد از شست و شو

 

از اونجایی که امید میگه دیگه نمیخوام رنگ کنی تا عروسیمون که موهات مشکی طبیعی باشه میخوام برای اینکه موفق نشدم مش روی موهام داشته باشم همچنان... اونم به واسطه ی خرابکاری زنک آرایشگر حالا روی موهام مش در بیارم...

به نظرتون روی این رنگ چه مشی بزنم؟ میخوام ترکیب گرم بشهلبخند

به نظرتون اصلا خوب  میشه اگر مش کنم؟ البته پایین موهام آسیب دیده هم شده و نمیخوام مش هارو دکلره کنم... اینو لطفا مد نظر بذارید.

قد موهامم همین قدره...

[ ۱۳٩٢/۱/٢٩ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

2 میلیون پول بی زبون من!

جریان اون ضمانت احمقانه من که یادتونه؟

3.500.000 تومن ضامن شدم و فردای همون روزیی که اینجا گفتم، پول رو ریختم تو حلق مردکی که برای کسی که من ضمانتش کرده بود کار انجام داده بود...

سوختنی بهم دست داده بود تماشایی...

بگذریم اینو گفتم که بدونید حماقت هایی که انجام دادم در گذشته نامحدود بوده و خدا به خیر بگذرونه... خدااااااا منو از اون مریم دور کن چشم

در پی اعتراض همکاران محترم بخش پولساز اداره که بنده الان به عنوان کارشناس فنی حقیری در اون مشغول به کارم، نسبت به پاداش های آخر سال با انجام یک بند و تبصره و وقتی پرسنل محترم تونستن در اسفندماه سال گذشته رکورد بی سابقه ای به ثبت برسونن و درآمدزایی فوق العاده ای داشته باشن، مدیر اداره قول داد تا با حقوق فروردین به هریک از کارمندای بخش ما 4 میلیون تومن پاداش بدن... تعجب

خب لیست پرسنل رو براش فرستادن و ایشون قلم رو برداشته و جلوی اسم هر کدوممون مبلغ 2 میلیون به عنوان پاداش نوشته و امضا کرده و احتمالا توی دلش به ریش ما که برای 4 میلیون تومن نزدیک به یک ماه و نیم نقشه کشیدیم خندیده... عصبانی

حالا قراره همراه با حقوق فروردین ماه این پاداش هم اول هفته آینده پرداخت بشه و یک چیزی مثل کرم سفر به کیش، در وجود ما مشغول به طناب بازی شد و منم مثل برق و باد دویدم به همسر گفتم بریم سفر...

ایشونم خوشگل گفت: که داره سقف طبقه دوم آپارتمانی که دستشه می زنه و بالای 25 میلیون تومن تا هفته دیگه باید به طلبکاراش پول بده و سفر پول میخواد و اونم الان نداره...

منم گفتم: اشکال نداره خودم بلیط و هتل رزرو می کنم و اونجا هم قدر پولی که داریم خرج  می کنیم. تو یه تومن بیار با خودت منم یه تومن...برای اونجا دو تومن بسه...

همسر: باشه نیشخند

منم دیروز داشتم با مامان حرف میزدم بهش گفتم که تصمیم داریم بریم سفر و میخوام این پاداش رو برم باهاش سفر... چون پاداش پول حساب نشده ست و این حرفا و اصلا فکر می کنم نداشتمش...

مامانم اول زل زده بود و حرفی نمیزد فکر کردم داره به شعوربالام فکر می کنه خنده که یهو دیدم جیغ بنفش کشید که دختر تو کی میخوای آدم بشی؟ صدتا وسیله هست که هنوز نخریدی... جهازت مهمتره یا سفر؟ میخوای 2 میلیون پول بی زبون رو بدی واسه سفر؟

من: 3 تومن... شایدم بیشتر حتی ابرو پول پاداش رو میدم واسه هتل و هواپیما و مابقی حقوق رو اونجا خرید می کنم....

مادرم دیشب زحمت کشیدن در غیاب نیم ساعتی شوهر درحال بشور و بساب من بودن و وقتی امید اومد به گمانم سر رخت آویز در حال خشک شدن بودم.

منم که بعد از کلی طعنه و تحقیر از سمت مامانم کمبود عاطفی شدید پیدا کرده بودم با بغض دویدم دنبال امید تو اتاق و خودمو پرت کردم توی بغلش ...

ترسید و هی می گفت چی شده؟

منم گفتم: دلم گرفته... دلم بیرون میخواد... سفر میخوام... پیتزا ایتالیایی میخوام... بیا بریم بولینگ... بستنی نعمت میخوام... بابا حوصله م سر رفته بفهم... تو چرا منو نمی بوسی؟

امید: وقت تمام

 

راستش اینکه عید جایی نرفتیم و کلی آخر سال سرمون شلوغ بود و از سمتی اون طلبکار بدطور روی نروم رفت و تا حد امکان سعی کردم از دادن پول طفره برم چون اون مرد عوضی که باید پولو میداد خودشو کنار کشید و نشست گوشه ایی به سوت زدن و طلبکاره گردن من رو چسبیده بود... این مسئله و اینکه به این سادگی مجبور شدم بدهی یکی دیگه رو تو این وانفسا من بدم خیلی عصبیم کرده... از خودم بدم میاد... تا این حد...

حاضر بودم اون پولو گم کنم ولی تاوان حماقت ندم...

از سمتی میگم فدای یه تار موی شوهرم... دادن پول بهتر از این بود تا قضیه به امید کشیده میشد و اعصابش بهم می ریخت و شاید خطرات دیگه ای برام داشت...

انقدر این فشارا و اون چندتا درگیری بین خودمو امید اعصابمو ضعیف کرده و یه سری خودخوریای دیگه که فکر می کنم بد نباشه پولی که انتظار نداشتم بهم پرداخت شه و حالا دارن بهم میدن خرجش کنم برای یه سفر...

تازه من عیدی خاصی به شوهر ندادم و میخوام بهش بگم که این سفرو بهش هدیه میدم...

ولی  حرف مامانم هم منطقیه و الان دودلم... نگران

 

 

* دختر خاله م با شوهرش مشکل پیدا کردن بعد از 15 سال زندگی مشترک... حالا با داشتن دوتا بچه میخواد طلاق بگیره... زن مستقلیه و یه مدرسه غیرانتفاعی خیلی خوشنام و درست و حسابی داره... ولی شوهرش از زرنگی و اجتماعی بودن به خودش نمی رسه... هرچند همه فامیل ما توی این ماجراها حق رو به شوهرش میدن چون دخترخاله م از اولش هم اهل حاضرجوابی و مقابله به مثل بود و کلا یکدنده و بی گذشت...

رفتن دادگاه بچه هاش اونجا خیلی گریه کردن... شوهرشم گفته طلاق نمیدم! زنمو دوست دارم... بعد قاضیه یواشکی به دخترخاله م گفته تو کارت نباشه من طلاقتو می گیرم ولی زن نیستی اگر رفیق خودم نشی؟ هیپنوتیزم

 

* - مری جونم دوست دارم تا عروسیمون استخونای زیر گردنت دراومده باشه که شونه هات خیلی ظریف تر به نظر بیان... 

  - خب من همون 6 یا 7 کیلو اضافه وزنمو کم کنم همون طوری میشم... 62 کیلو بشم خوبه... استخونی میشم...

  - نه من میگم چقدر خوبه...

  - چقدر خوبه مثلا؟ سوال

  - 56 کیلو بشو...

  -   کلافه

  -      نیشخند

[ ۱۳٩٢/۱/٢۸ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

من مستقل می مانم؟؟!!

چند روزه امید بین حرفاش بهم می فهمونه از کار کردنم راضی نیست.

خب من همیشه این نگرانی رو داشتم که مسئله ای باعث بشه استقلالم از بین بره. امید ظاهرا از اینکه دستم توی جیب خودمه و اعتماد به نفس دارم راضی نیست.

به نظرم اوایل سعی می کرد به روی خودش نیاره ولی حالا دیگه نمی تونه انجام نده. یه بار توی ایام نوروز بهم گفت دیگه نمیخوام بری اداره. منم گفتم باشه اصراری ندارم.

ولی روز پنجم فروردین خودش منو رسوند اداره و یه جورایی حرفشو پس گرفت.

چند روز پیش امید برای انجام کاری اومد اداره مون و متاسفانه همون لحظه چندتا جوون خوش قد و بالا توی سالن بودن که یکیشون یه جورایی زل زده بود به میز من...

من بدون توجه به اونا رفتم استقبال امید و دستشو گرفتم ولی متوجه شدم حال شوهرم سرجاش نیست.

همون لحظه به خودم گفتم خدا به خیر بگذرونه. امروز مکافات داریم.

همون چیزی هم که فکر می کردم شد.

وقتی برگشتیم بین راه امید خیلی خوشگل گفت دیگه نمیخوام بری سرکار...

پرسیدم چرا؟ ما که هم اون اوایل آشنایی و هم توی ایام عید باهم قرارامونو گذاشتیم. پس این برخوردا واسه چیه؟

گفت: ما نیاز به حقوق تو نداریم. هر چقدر می گیری من یه چیزی هم میذارم روش و ماهانه بهت میدم نمیخوام دیگه بری اداره. من دوست دارم وقتی میام تو خونه باشی و به خودت رسیده باشی. نه اینکه با خودم برسی خونه... خسته و پر از استرس...

گفتم: بی انصافی نکن امید جان. من که تمام تلاشم اینه به بهترین شکلی که می تونم بهت برسم. سعی می کنم خستگیمو نشون ندم و تا میام خونه به سرعت همون شکلی میشم که تو دوست داری.

عصبانی شد و گفت: خب واسه چی اینهمه باید به خودت فشار بیاری؟ بمون سر خونه و زندگیت فردا بچه دار میشی به بچه ت برس.

من ساکت شدم و هیچی نگفتم...

وقتی دید جر و بحثی نمی کنم باهاش آروم دستمو گرفت و گفت: میدونی چیه مریم؟ من آرامش ندارم وقتی سرکاری... عصبی شدم امروز دیدم زنم سرش به کار خودش گرمه دوتا آدم هیز برو بر زل زدن بهش... اگر محل کارت نبود دوست داشتم فکشونو می اوردم پایین.

الهی بگردم امید کلا نمیذاره چیزی اذیتش کنه... مثلا اگر کسی توی محل کارم هیز بازی دراورد راه حل اینه که من دیگه به کل استعفا بدم. خنده

خیلی نگران شدم چون خصوصا الان که درگیر خرید جهیزیه هستم واقعا به حقوقم نیاز دارم و به جز جهیزیه هم من برام مثل مرگه که درآمدی از خودم نداشته باشم و بخوام از کسی پول توجیبی بگیرم. عادت ندارم چون از سن کم خودم رفتم سرکار و مستقل شدم.

بماند که امید کلا آلرژی داره از من بشنوه که من مستقل بودم و یا مستقل هستم. خیلی هم تعصبی با این مسایل برخورد می کنه.

یه همچین شوهر قیصرمآبی گیرم اومده نیشخند

بازم چیزی نگفتم و صبر کردم... بعد از ظهر یه چای توت فرنگی که امید خیلی دوست داره براش درست کردم و باهم رفتیم یه گوشه دنج خونه نشستیم و کلی مسخره بازی و ادا اصول دراوردیم و خندیدیم تا کم کم ذهن شوهر آماده شد برای پذیرش حرفام.

منم بهش گفتم که به کارم علاقه دارم و یه جورایی برام مهمه الان سرکارم باشم. بعد گفتم تو باید به من مطمئن باشی وگرنه مرد هیز همه جا هست. ضمنا چون من در این مورد باهات به توافق رسیده بودم و شما قبول کردی الان نگرانم نکنه یه وقت مابقی چیزهایی هم که با هم سرشون به توافق رسیدیم به همین راحتی رد کنی.

ولی در کل حرف زدنم صدامو خیلی آروم و کنترل شده داشتم. خیلی شمرده باهاش حرف زدم و بهش گفتم فکر می کنم دوستمی نه شوهرم. باهات راحتتر از اونچیزی که تا الان بودم حرف می زنم...

اونم سکوت کرد و کامل گوش داد.

بعد که حرفام تموم شد بهم گفت: اگر یه زمانی احساس کردی کنار بچه هات بودن واجب تر از کارته صادقانه میای بهم بگی می مونم تو خونه تا به اونا برسم؟

گفتم: مطمئن باش مهم ترین رو انتخاب می کنم و در اون شرایط معلومه که از کارم کنار می کشم ولی الان وقتی سرکارم تو هم خونه نیستی و من تلاش می کنم تو سختی ای نکشی.

به این ترتیب فعلا قضیه استعفا منتفی شده...

یاد دوران تجردم می افتم اصلا نیاز نبود برای چیزی کسب اجازه کنم. چقدر سرعت کارام بالاتر بود اون موقع... ولی وقتی به مشکلات اون زمان فکر می کنم صدبار ترجیح میدم با سرعت کم پیش برم ولی فقط پیش برم لبخند

دوروز پیش تولد نیلوفر خواهر امید بود... ولی آخر هفته براش جشن می گیرن که شوهرش هم باشه...

گناه دارن این دوتا، آخه شوهر نیلوفر یه شهر دیگه زندگی میکنه و از وقتی عقد کردن یه پاش اینجاست یه پاش شهر خودشون... البته بیشتر اینجاست مژه

امروز قراره اگر شوهر همت کرد بریم خرید هم برای نیلوفر کادو بخریم و هم اینکه من یه دست مانتو شلوار بخرم بلکه شوهر کمتر غر بزنه که مانتوهات تنگه و مناسب محل کارت نیست...

ژنده پوشم نکنه شانس اوردم نگران

اینروزا خیلی آروم و راحتم با امید...

تمام وقتمون رو باهم می گذرونیم و امید لحظه ای حاضر نیست تنهام بذاره...

دیشب رفتم خونه دوستم که تازه ازدواج کرده... خواستم هدیه شو بدم. دو تا دیگه از دوستامم بودن. ما 4 نفر از سال اول دبیرستان با هم دوست بودیم و همکلاسی...

روزای خوبی با هم داشتیم و حالا 4 نفرمون متاهلیم...

همیشه توی این مهمونی دوره ای که جمع می شدیم من از همه دیرتر می رفتم و دیرتر بر می گشتم جز وقتی که مهمونی خونه ما بود...

این دفعه هم دیرتر از بقیه رسیدم خونه پریسا...

ولی فقط یک ساعت و نیم اونجا بودم... تازه داشتیم کلیپ و عکسارو نگاه می کردیم و کلی حرف نزده باهم داشتیم که امید زنگ زد گفت بیا پایین اومدم دنبالت...

بچه ها هم خنده شون گرفته بود هم تعجب کردن... قرار بود تا ساعت 12 شب پیش هم باشیم چون شوهر پریسا شبکار بود ولی من 8:30 رفتم ساعت 10 هم امید اومد دنبالم...

کمی دلخور شدم از دستش که چرا نذاشت درست و حسابی تو جمع دوستام باشم بعد از چندین ماه...

ولی وقتی اومدم پایین دیدم با چه ذوق و شوقی میگه دلم تنگ شده بود همین یکی دوساعت هم خودخوری کردم دلم نیومد بهش غر بزنم... وقتی هم خودش میره سمت دوستاش نرفته بر می گرده میگه حوصله نداشتم ، دلم زنمو می خواستقلب

 

+  کم کم باید دنبال رزرو تالار باشیم اگر خدا بخواد...لبخند خیلی ذوقشو دارم...

+ به بعضی از رفتارای امید که توجه می کنم می پرستمش!قلب دلتنگیای زود به زودش... محبتای بی ریاش و توجه های عمیقش... اینکه سعی می کنه آسیبی بهم نرسه و از نگاهم دور نمیشه و همیشه در دسترسه...

+ دوست دارم یه پست رمزدار در مورد یه سری خصوصیای زندگی زناشوییم بنویسم ولی نمی دونم کی اینکارو انجام میدم... شاید هم ننویسم نمی دونم...

[ ۱۳٩٢/۱/٢٧ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

شروع هیجانی 92 - ادامه

امید هر کاری کرد نتونست منو به همون حالتی که مد نظر خودش بود برگردونه...

بعد از نهار براش چایی اوردم و احساس کردم بععععععله آقا سرسنگین شده. زیاد اهمیتی ندادم.

بعد از ظهر شد و مامانش بهش گفت: امید بلند شو کاراتو بکن مگه قرار نبود بریم دنبال مامان جون و باباجون ( مادر و پدر مادرشوهرم )؟ منتظرن...

امیدم گفت: سپاهان بازی داره نمیام.

حالا از مامانش اصرار که بابا بیا حداقل شب سیزده رو بریم یه پارکی یه جایی دور هم باشیم از اینم انکار که عمرا نمیام.

پدرشوهرمم گفت: خانم شامو آماده کن شام بخوریم بعد میریم بیرون. حالا امیدم نیومد و خواست فوتبال ببینه اشکال نداره خودمون میریم.

منم سریع گفتم: والله نیشخند

بازم موقع رفتن همه بهش اصرار کردن گفت نمیام.

بهش گفتم: میخوای من نرم؟ آخه نمیشه که تنها بمونی می مونم پیشت اگه دوست داشتی باهم بریم بیرون بعد از فوتبال.

گفت: نه تو برو من حوصله ندارم.

پدرشوهرمم بهم اشاره داد که نمیخواد اصرارش کنی و بیا بریم.

توی ترافیک بودیم تا یه جای مناسب پیدا کنیم که دیدم تلفن نیلوفر زنگ خورد و از صحبت کردنش فهمیدم امید بهش زنگ زده.

بعد هم به مامانش زنگ زد منم از عصبانیت درحال انفجار بودم که چرا این به جای زنگ زدن به من به اینو اون داره زنگ میزنه و منو سبک می کنه.

وقتی هم که جایی برای نشستن پیدا کردیم دیدم دوباره به نیلوفر زنگ زد و ظاهرا بهش گفته بود از من فاصله بگیره و اینم همون کارو کرد ، با فاصله از من قدم میزد و با امید چند ثانیه ای حرف زد.

به امید زنگ زدم و دیدم برخوردش خیلی سرده ... بهش گفتم: نمیای پیشمون که اونم گفت نه خوابم میاد.

تو راه برگشتن به خونه بودیم که دیدم نازنین خواهر امید زنگ زد به مامانش...

بعد از سلام و احوالپرسی گفت: مریم باهاتونه؟

حالا تلفن رو آیفون بود و من داشتم می شنیدم که دیدم نیلوفر دست پاچه شد برگشت به مامانش گفت گوشی رو از رو آیفون بردار.

خب معلوم بود میخواد در مورد من حرف بزنه.

وقتی هم که رسیدیم خونه مامان امید نزدیک یک ساعت توی پارکینگ با نازنین به تلفنش ادامه داد در حالی که بابای امید از پنجره صداش می کرد و ازش می خواست بیاد توی خونه.

خب من یقین حاصل کردم امید جریان دیشبو کف دست خواهر بزرگش گذاشته و ...

اون شب هرچی سعی کردم با امید بگم و بخندم مقاومت کرد و حرفش این بود که یک روز و نیم هست که ندارمت... اعصابمو بهم ریختی و اینا...

ولی دلیل اینکه من می خواستم به امید نزدیک بشم این بود که با زبون خودش اعتراف کنه که به نازنین همه چیزو گفته تا خونه رو روی سرش خراب کنم.

در نهایت فردا ظهرش آشتی کردیم  و با هم نهار خوردیم و قرار شد بعد از ظهرش منو بیاره خونمون که بتونم بعد از حمامم ماسک موم رو بزنم و بعدش با خانواده ش بریم خونه پدربزگ و مادربزرگش...

توی اتاق امید وقتی داشتیم حاضر می شدیم اومد بغلم کرد و گفت جز تو کسی رو ندارم باهام لجبازی نکن. مثل همیشه بزرگ باش خانوم باش...

منم با خونسردی گفتم چرا داری...

گفت منظورت چیه؟

گفتم: تو دیشب حتی یه تلفن به من نزدی ببینی کجام ولی فرت و فرت به نیلوفر زنگ میزدی... که چی مثلا؟ که مثلا به من ثابت کنی باهام قهری؟ انقدر فکرت کوچیکه؟

گفت: نخیر باهاش کاری داشتم...

گفتم: آها دقیقا موقعی که منو تو مشکل داریم و من باهاشون میرم بیرون تو یاد کارات می افتی...

گفت: می تونی بری ازش بپرسی... من بهش زنگ زدم و گفتم حواسش باشه اگه بابا خواست جای شلوغ ببرتتون مخالفت کنه و مواظب تو هم باشه... به تو که نمی تونستم زنگ بزنم و بگم نذار بابام جای شلوغ پیاده تون کنه...

گفتم: ببین امید من احساس می کنم خیلی از مسائل و مشکلات بین مارو نازنین میدونه... درست فکر می کنم؟

گفت: اگر منظورت دیشبه من خواب بودم زنگ زد با مامان کار داشت گفتم رفتن بیرون... گفت تو چرا نرفتی؟ گفتم حال نداشتم...

گفتم: خب چه ربطی داره؟ باید سیر تا پیاز مشکلاتمون رو براش تعریف کنی؟

گفت: من سیر تا پیاز نگفتم... پرسید چی شده؟ منم گفتم اون شب که از سفره خونه برگشتیم همه چیز خوب بود تا اینکه بینمون بحث شد و نمی دونم چی شد که مریم چپ کرد باهام که ای کاش نمی رفتیم...

حالا من از عصبانیت دلم می خواست بگیرم مثل گونی برنج پرتش کنم تو کمد درو روش قفل کنم عصبانی

گفتم: چرااااااااااااااااااااااا بهش گفتی؟

گفت: خب اون اصرار کرد منم مجبور شدم بگم... من دروغ نمی گم...

آخ یعنی فقط خدا می دونه چقدر عصبانی شدم از دستش...

گفتم: اون مسایل و مشکلاتش رو به تو میگه؟

گفت: نه...

گفتم: این مسایل زندگی منه اون اصلا نباید به خودش اجازه بده از تو بپرسه که چرا با زنت دعوات شده و یا چرا با هم قهرید؟ مگه خودش زندگی زناشویی نداره؟ پس حتما می دونه بین زن و شوهرا بحث پیش میاد.. اینکارش میشه دخالت می فهمی؟ من واقعا دلیلی نمی بینم اون انقدر روی زندگی تو حساس باشه منم برادر دارم خیلی هم برام مهمه ولی تا الان به خودم اجازه ندادم حتی یه بار بپرسم اختلافت با زنت سر چیه؟ اصلا می دونی چیه امید تو داری با اینکارات منو رو به روی خانواده ت قرار میدی...

عصبانی شد گفت: یعنی چی؟ خواهرمه دلم خواست باهاش درد و دل کنم...

گفتم: درد و دل تو نصفش زندگی شخصی و خصوصی منه... تو اینطوری داری روحیات و خواسته های منو برای خواهرت شرح میدی... آخه یعنی چی؟ من خوشم نمیاد نازنین به خودش اجازه بده هربار دعوامون بشه بیاد وسط دعوا تا سر از راز ما دربیاره...

امید هم گفت: میخواد مشکلاتمو حل کنه...

لعنت خدا بر دل سیاه شیطون... آآآآآآآآآآآآآآآآااخ هنوز به یاد که میارم دلم میخواد بکشمش..

گفتم: تو خودت روز اول به من گفتی اگر خودمون از پس مشکلاتمون بر نیومدیم نهایتا میریم پیش مشاور ولی به خانواده هامون ارتباطی نداره چون با دلسوزیاشون کارو خراب تر می کنن... مگه خودت نگفتی؟

گفت: تو داری تازگیا بچه بازی در میاری منم اعصاب ندارم خودم صدتا بدبختی دارم... دیدم مشکلمون حل نمیشه اون پرسید منم گفتم... شاید بتونه حلش کنه...

منم با فریاد گفتم: حالا حلش کرد؟

گفت: نگران نباش حل می کنه...

یعنی از اینهمه خونسردیش موقع حرص خوردنام دلم بهم میخوره...

لباسامو جمع کردم و گفتم: منو ببر خونمون تو چطور انتظار داری این رفتاراتو من 30 سال تحمل کنم؟

توی راه برگشتن هم اصلا محلش نذاشتم...

نزدیک خونمون پرسید: مری یعنی من قراره 30 سال فقط زنده باشم؟

گفتم: نه تو 120 ساله ای انشالله... منم که امیدوارم بیش از 92 دووم نیارم...

دم در خونه پیاده م کرد و بدون اینکه بیاد بالا ول کرد رفت...

شب هم طبق قراری که با پدر بزرگ و مادر بزرگش گذاشته بود رفتیم خونشون و اونجا هم سرگرم تماشای فوتبال کوفتی استقلال شد و من مجبور بودم بین اون دوتا پیرزن و پیرمرد بشینم و مجلس گرمی کنم... خیلی مهربونن ولی آخه من چه  حرفی می تونستم باهاشون داشته باشم؟

وقتی برگشتیم دعوایی شد بینمون در حد جنگ هیروشیما و امید شروع کرد تهدید کردن من به شرایط سختی که نام می برد و خط و نشون کشیدن و بعدش گفت وسیله هاش که خونمونه جمع کنم بدم بهش و نمیخواد دیگه بیاد اونجا... ولی تا صد سال سیاه هم منو از خودش جدا نمی کنه با این تفاوت که من از این به بعد با شرایطی که اون می گه زندگی خواهم کرد...

منم اومدم بالا تمام وسایلشو جمع کردم بردم بهش دادم ...اونم زورش اومد و دوباره چندتا شرط مسخره اضافه کرد و گازشو گرفت و رفت...

منم اومدم بالا دیدم مامانم اینا از رستوران مورد علاقه م شام گرفتم سهم مارو هم کنار گذاشته بودن... ساعت 2 و نیم نصفه شب شده بود... شروع کردم به شام خوردن که دیدم امید زنگ زد و گفت بیا پایین کارت دارم...

رفتم دیدم ساعتم تو دستشه توی خونشون جا مونده بود...

ساعتو گرفتم ولی معلوم بود نه میخواد غدبازیشو کنار بذاره نه میخواد بره... آروم و قرار نداشت..

گفت: من به نازنین زنگ زدم گفتم تو از حرفی که بهت زدم به کسی چیزی گفتی؟ گفته نه... پس تو از کجا مطمئنی اون حرفی زده؟

گفتم: حس کردم... از اونجایی که مامانت نیومد داخل حرف بزنه موند توی پارکینگ... شما ها که براش غریبه نبودید من غریبه بودم...

اصلا دلم نمیخواد ذهنم در مورد خانواده ش بد بشه... و یا در مورد نازنین...

اولین کسی هم که از خانواده ش منو دید نازنین بود و امید می گفت خیلی ذوق کرده بود که بالاخره قراره زن بگیرم و خیلی ازت خوشش اومده بود...

خود نازنین هم مرتب همینارو بهم می گفت و خیلی جاها هم نصیحتم کرده بود و در مورد اخلاقای خاص امید باهام صحبت کرد... دلم نمیخواد خوبی هاشو یادم بره ولی دلیلی هم برای اون کارش نمی بینم... شما باورتون میشه زن و شوهری باشن که مشکل نداشته باشن؟

بعضیا مشکلاتشون حاده بعضی ها معمولی... هر کدوم هم راه حلی داره...

ما هم که تازه اول راهیم به نظرم نگرانی نازنین تا این حدش کاملا بی معنیه...

ضمن اینکه وقتی آدم از غصه ش برای نزدیکی حرف میزنه و اون هم احساس دلسوزی بهش میده احساس می کنه دردش خیلی بزرگه و خیلی هم حق به جانبشه بنابراین دیرتر اون مشکل حل میشه...

خلاصه امید بهم گفت سوار ماشین بشم و تا 5 صبح توی خیابونا چرخیدیم دعوا کردیم... داد زدیم... بغض کردیم و در نهایت امید شروع کرد دلجویی و منم دوباره تموم اون چیزی که در اون مورد برام مهم بود براش شرح دادم...

اونم پذیرفت وگفت من اجازه نداشتم به نازنین چیزی بگم... باور کن مسئله رو نشکافتم براش... فقط فهمید دعوا شب تولد بابا بوده و اینکه من ازت ناراحتم و فهمید دوست ندارم بیش از اون چیزی بگم... ولی درسته نباید چیزی می گفتم...

گفتم: امید اگر چندبار دیگه اینکارو بکنی یه وقتی که مشکلی پیش اومد که خدای نکرده بزرگ بود و ما نیاز به کمک داشتیم اونا دیگه مارو جدی نمی گیرن...

پذیرفت و دستمو بوسید و گذاشت رو چشماشو عذرخواهی کرد که داد و فریاد کرده و قسم خورد که منظوری نداشته فقط دلش پر بوده و تکرار نمیکنه... گفت به جون پدرم که برام عزیزه تا به الان به مامان و بابا و نیلوفر حرفی نزدم نازنین هم چون پرسید گفتم و چیز خاصی هم نگفتم...

بعدش عشقولانه هامون شروع شد و برگشتیم خونه و همه چیز به حالت عادی خودش برگشت...

الان همه چیز خوبه...

نحسی سیزده به در توی همون سیزده به در جا موند و اگر خدا بخواد بقیه ش خوب هست...

تنها مسئله ای که ناراحتم می کنه اینروزا، ضمانتیه که برای کسی انجام دادم و اون آدم با بی شرفی تمام پول رو به صاحب مال برنمی گردونه و من شنبه باید 3 میلیون و 500 تومن ناقابل بریزم به حساب طلبکار ( یه غریبه س که یه کاری برای کسی که من سفارشش رو کردم انجام داد به مبلغ 3500 تومن ... یه سری کار براش چاپ کرد ) تا دست به حماقت هایی احتمالی نزنه که می دونم حماقتاش ممکنه زندگی خانوادگی منو بهم بریزه...

اون آدمی هم که تصمیم نداره پول رو برگردونه یه زمانی از نظرم حرفش حرف بود و قولش قول...

مریم خانوم هنوز مونده تا مردم این دنیا رو بشناسی...

توی این افسردگی هایی که گاهی رهام نمی کنه فقط امیده که بودنش بهم دلگرمی میده و روز به روز بیشتر بهش علاقه مند میشم... هرچند که یه وقتایی خودش با دمپایی ابری روی نرومه...

مرسی که اینهمه حرفو تحمل کردید قلب

[ ۱۳٩٢/۱/٢٢ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

شروع هیجانی 92

سلام مجدد به همه شما دوستای نازنینم

بالاخره بعد از کلی تعطیلی امروز به ضرب و زور اومدم اداره...

البته بنده مثل یه کارمند مطیع روز 5 فروردین اومدم اداره ولی چون تعداد بیشماری نیومده بودن مارو هم ساعت 10 تعطیل کردن و از بعدش تا به امروز من نیومدم چون می دونستم وضع همینه...

خب اگر بخوام از اتفاقاتی که افتاد بنویسم باید طوماری از حوادث تلخ و شیرین تعطیلاتم براتون آماده کنم که ترجیح میدم فقط به چندتا دونه ش اشاره کنم..

اول اینکه امسال لحظه تحویل سال نو برای من خوب شروع نشد... به نوعی باید بگم یکی از وحشتناک ترین لحظاتم با امید دقیقا شب 4 شنبه سوری اتفاق افتاد و امید با حالت قهر خونه مارو ترک کرد و آخر شب به من زنگ زد که جواب ندادم...

ای کاش جواب میدادم تا کدورت بدی که پیش اومده بود برطرف میشد اینطوری به فردا نمی رسید و ما می تونستیم لحظه تحویل سال پیش هم باشیم.

فرداش که سال تحویل بود امید اومد خونه ما و یه کم با مامانم صحبت کرد و اینم بگم که از دو هفته قبل مادرشوهرم منو برای نهار سال نو دعوت کرده بود.

موقعی که امید می خواست بره مامان گفت مریم بلند شو آماده شو که بری و منم با اخم و غیض متوجه ش کردم اصرارش بی فایده س و گفتم : من هنوز دوش نگرفتم و تازه اپیلاسیون کردم و خیلی کار دارم.

از سمتی چون جناب امیدخان ازم نخواست حاضر شم و وقتی دید من تمایلی نشون ندادم به مامانم گفت: بذارید راحت باشه!!!

نمیخوام به بقیه ش بپردازم که لحظه سال تحویل خیلی گریه کردم و خیلی دعا کردم...

و تا شب یه دعوای دیگه بینمون اتفاق افتاد...

ولی آخر شب آشتیییییی کردیم و همه چیزای خوب شروع شد.

اول اینکه برای یک هفته طعم زندگی مستقل رو چشیدیم چون خانواده من برای مراسم عروسی یکی از دوستان قدیمی که بیش از 35 ساله با هم ارتباط خانوادگی داریم رفتن بروجرد و خلاصه خوش گذروندن و خونه رو به من و امید سپردن ابرو

منم توی این مدت یکم کدبانو گری کردم و چندتا غذای خوشگل و خوشمزه برای شوهر درست کردم تا حساب کار دستش بیاد. کلا فهمیدم زندگی دونفرمون خداروشکر خوب خواهد بود و اون مدت خیللللللی بهمون چسبید قلب

معمولا تا ظهر می خوابیدیم بعد نهار می خوردیم و آماده می شدیم می رفتیم خونه پدر شوهر و اونجا تصمیم می گرفتیم که بعدش به چه صورت تا آخر شب برنامه داشته باشیم.

روز دوازده فروردین هم با برنامه ریزی قبلی من برای پدرشوهرم توی یکی از سفره خونه های سنتی خیلی شیک که موسیقی زنده داشت تولد گرفتیم و امید خیلی خوشحال بود که من انقدر به پدرش علاقه دارم و یه همچین سوپرایزی براش دارم.

خلاصه هماهنگ کردیم که بعد از شام کیک تولد رو برامون بیارن سر میز با کلی فشفشه و خواننده هم آهنگ تولدت مبارک برامون بخونه.

شب رفتیم خونشون و همگی با هم به سمت سفره خونه رفتیم. قبلش منو امید رفتیم خرید و برای پدرش یه ادکلن خیلی خوشبو و یه پیراهن مارک دار خریدیم و کیک تولد رو تحویل گرفتیم و بردیم سفره خونه و هماهنگی های نهایی...

خانواده امید خیلی خوشحال بودن و منو باعث این اتفاق می دونستن و شوهرم هم کلی تعریف میداد که زنم فلانه و زنم بهمانه...بغل

ولی از بخت بد آخر شب بین منو و امید سوتفاهمی پیش اومد که منو خیلی بهم ریخت.

حالا قرار بود اونشب من خونه شون بخوابم که فرداش بریم سیزده بدر...

وقتی از سفره خونه بیرون اومدیم که بریم خونه ما تا من وسایلمو بردارم بحثمون بالا گرفت و من خیلی عصبی برخورد کردم.

امید خیلی سعی می کرد که منو متوجه شرایط بکنه و توضیح بده که تفکراتم اشتباهه ولی من بیشتر تندخو می شدم.

در نهایت یه آشتی سرسری کردم و رفتیم خونشون...

موقع خواب خیلی سعی می کرد بهم نزدیک بشه و از دلم در بیاره ولی من با بی حوصلگی تمام بالشمو ازش دور کردم و در حالی که بی توجه به غصه ش بودم و فقط به ناراحتی خودم فکر می کردم سعی کردم بخوابم...

ولی تا صبح خوابم نرفت و احساسات زیادی توی دل و ذهنم اومد... گاهی دلم براش می سوخت گاهی از دستش لجم می گرفت گاهی از خودم بدم می اومد و عذاب وجدان می گفتم که چرا اون شب قشنگ رو بین خودمون دوتا خراب کردم گاهی هم حق به جانب میشدم و دوست داشتم برگردم سمتش بیدارش کنم و دوباره شروع کنم به غر زدن. کلا زن بدجنسی شده بودم اون شب... ناراحت

ظاهرا امید هم نتونسته بود تا صبح بخوابه چون روز سیزده بدر که مثلا قرار بود بریم بیرون هردو ساعت 12 بیدار شدیم و من سلام سردی بهش کردم و ازش فاصله گرفتم و امید هم به خانواده ش گفت کباب هارو توی حیاط درست کنن برای نهار و برای شام میریم بیرون...

بازم بین روز تلاش می کرد که بهم نزدیک باشه و گاهی باهام شوخی می کرد و یا رد که میشد از کنارم بغلم می کرد ولی من در حدی که خانواده ش متوجه اختلافمون نشن باهاش هم کلام می شدم...

تا اینکه بعد از نهار...

 

 

بقیشو سعی می کنم خیلی زود بنویسم چون امروز سرم خیلی شلوغه و دیگه بیش از این نمی تونم ادامه بدم...

+ امید فقط خدا میدونه چقدر خوشحالم از اینکه هستی... امیدوارم لحظه ای غم توی دلت نباشه و خدا کمکم کنه تا همسر همراهی باشم برات قلب

[ ۱۳٩٢/۱/۱٧ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]