یک فنجان عسل و عاشقانه ها

نوروز مبارک

 

تقریبا بعید می دونم تا انتهای سال بتونم آپ کنم...

البته چیزی هم دیگه نمونده...

میخوام اگر فرصت کنم توی این دوروز سفره هفت سین آماده کنم چون هنوز فرصت نکردم...

الان داشتم به تقویم 91 نگاه می کردم... خاطرات زیادی از جلوی چشمم رد شد...

نیمه اول نه چندان خوب... از دست دادن پست مدیریتم و فشارای روانی محیط کار

تنها خوبیش دو تا سفر کیشم و عمل بینیم بود. و البته رد شدن از یه حلقه آتیش!!!

نیمه دوم سال اما...

آشنایی با امید و نامزدی و عقدم بود...

بعد هم سفر دونفرمون به مشهد و تولد برادرزاده م...

با همه سختی ها و شیرینی ها سال 91 گذشت و برآیند این سال برام مثبت و پر از اتفاقات مهم بود.

تقریبا می تونم بگم مهم ترین سال توی این 26 سال گذشته بود برای من...

سخت ترین تصمیمات زندگیم تا الان رو، توی این سال گرفتم و قطعا یادم نمیره چی کشیدم و چی دیدم و لطف خدای بزرگم رو که همیشه همراهم بود محاله فراموش کنم...

اولین نوروزیه که به عنوان یه تازه عروس واردش میشم و از خدا میخوام نگاه پر از لطفشو از زندگیم دریغ نکنه... 

در این بین دوستان با معرفت سابقم رو اینجا دارم و دوستای جدیدی پیدا کردم که دست تک تکتون رو به گرمی می فشارم...

باور کنید به امید دعای پر از خیر شما که شدیدا بهش محتاجم و حمایت و دلگرمیاتون اینجا نوشتم و می نویسم...

آرزو می کنم سال جدید لبتون پرخنده، دلتون پر از عشق، تنتون سالم، جیبتون پرپول و همای سعادت بالای سرتون در پرواز باشه...

عیدتون مبارک ... دوستتون دارم!!! قلب

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

میخوام خوبی هاتو ببینم...

دیروز وقتی امید اومد دنبالم ازش خواهش کردم بیاد توی اداره و نیم ساعت بشینه تا من مابقی کارامو انجام بدم و بعد باهم برگردیم خونه.

آخه طبق دستور مدیر پاچه خوار ما ( پاچه خواری استاندارو کلا زیاد می کنه ) از هفته گذشته تا روز 28 ام همه کارمندا باید تا ساعت 5 عصر توی اداره بمونن و به امور خلق الله برسن.

البته بدون انتظار ذره ای اضافه کاری. می بینید توروخدا؟

در نهایت تشویقش مال اونه جون کندنش مال ما...

منم بعد از قضیه پاداشا که خیلی داخلش حق خوری شد تصمیم گرفتم طبق معمول هر روز برگردم خونه. حالا هر کاری میخواد بکنه بکنه...

البته خیلی از کارمندا مثل من برخورد می کنن و نمی مونن.

خلاصه امید اومد توی اداره و اینم باید بگم که کارمندای اداره مون خیلی دوستش دارن و خانما هم که از حسادت دیدن امید کنار من... بهتره نگم...

یادمه یکی از خانما که تنها کسیه که باهاش توی اداره ارتباط دارم و با هم کیش هم رفتیم بعد از عقد من و وقتی از بهترین شیرینی فروشی برای تمام اداره مافین و چیز کیک خریدم بهم گفت: خانم ع گفته خوبه والله دختره هرکار خواسته کرده و تازونده و هرجا خواسته رفته ( منظورش سفرامه آخ ) حالا چه پسری هم تور زده... خدا شانس بده نیشخند

لازم به ذکر است که این خانم ع یک عدد ترشیده ی پشمالو هستن سبز که همه از دست فضولیا و زیرآب زنیاش توی اداره عاص شدن...

 ضمنا منظورم از ع فامیل همون همکارمه نه علامت اختصاری علیه السلام نیشخند

به هر صورت امید اومد و موقع برگشتمون به همکارام قول داد که خانم من فردا صبحانه میاره اونم چی؟ الویه هیپنوتیزم

حالا منم هی بهش اشاره میدم که باباالان نه... بذار برای اونور سال...

ولی کو گوش شنوا؟

وقتی اومدیم بیرون بهش میگم: امید من امروز نوبت اپیلاسیون دارم...

فکر می کنی درست کردن الویه برای 25 نفر کار آسونیه؟

میگه: خانمم من دوست ندارم بری برای اپیلاسیون آرایشگاه... خودت که اینکارو بلدی...

سالنا الان تو این شلوغی ممکنه بهداشتو رعایت نکنن... ضمنا خودم کمکت می کنم خنده

خلاصه منم که یک عدد زن مطیع پذیرفتم.

رفتیم نهار یه رستوران که تازه کشفش کردیم و بعد هم پیش به سوی خرید...

مرغ و ژامبون 90 درصد و خیارشو  و زیتون تا سیب زمینی و سس و ذرت شیرین و انواع کنسرو...

در نهایت برای یه الویه، شوهر محترم آخر سالی 150 تومن خرج سر دست خودش گذاشت ابله

بعدم رفتیم خونه ما و سریع دوش گرفتیم البته من هنوز نمی تونم به خاطر زخما سرمو بشورم.

و سپس رفتیم خونه شوهر و با کمک مادر شوهرم که تند و تند وسایلو برامون می پخت الویه رو درست کردیم...

کارایی که مادر شوهرم کرد: مرغو گذاشت توی قابلمه که بپزه... سیب زمینیا رو پخت و ظرف بهمون میداد و یه کمی هم جمع و جور کرد.

کارایی که مری جون که بنده باشم کرد: ژامبونا رو خرد کردم و سیب زمینی هارو پوست کندم...

کارایی که امید کرد: سیب زمینیارو رنده کرد، خیارشور خرد کرد... آب ذرت رو گرفت و تخم مرغا رو رنده کرد. سس رو مزه دار کرد، مرغ هارو ریش ریش کرد و مواد رو مخلوط و در نهایت توی ظرفا کشید و خیلی هم بچه م خسته شد بود و خوابش می اومد ولی منو و نیلوفر براش فیلم بی خود و بی جهت رو گذاشتیم و انقدر تعریف  کردیم که قشنگه که مجبور شد بشینه و تماشا کنه و همزمان 3 کیلو خیار شور و گوجه رو هم برای ساندویچا خرد کرد نیشخندقلب

قربونش برم در نهایت هم ظرفا رو شست و آشپزخونه رو طی کشید قهقهه

وقتی رفتم خونشون مادر شوهرم و نیلوفر خیلی برای رنگ موهام ذوق کردن ولی وقتی موهامو کنار زدم نیلوفر جیغ بنفش می کشید از بس ترسیده بود...

در نهایت حمله ها به امید شروع شد که چرا اینکارو کردی؟ چرا زنتو بردی جایی که درست نمی شناختید؟ چرا به حرف هر کس که خودت صلاح بدونی اعتماد می کنی؟

من توی آشپزخونه بودم و متوجه شدم امید آروم به مامانش گفت: بسه نگو بهم انقدر... خودم دلم برای مریم خونه... دق می کنم وقتی می بینم زنم داره غصه میخوره شماها عذابم ندید دیگه خنثی

یعنی دلم می خواست همون جا می رفتم بغلش می کردم مثل بچه کوچولوها می چلوندمش انقدر که مظلومانه نشسته بود و اینارو می گفت. قلب اصلا دلم کباب شد...

راستی دیروز ظهر امید زنگ زد به همون خانم آرایشگر و محترمانه و با ادبیات شیک خاص خودش به معنی واقعی کلمه شستش...

بهش گفت: اگر می بینید من الان زنگ زدم بهتون چون خانم به اصرار من اومد پیش شما و من معرفتون بودم وگرنه خانمم مشتری دائم خانم ... که حتما می شناسیدش... شما خانم منو دیدی فهمیدید چقدر آروم و با حیاس و چون می دونم خودش هرگز به شما زنگ نمی زنه که گله شو بکنه مجبور شدم خودم بهتون بگم که واقعا پشیمونم از اصراری که کردم.

زنه هم گفت: من متاسفم بگید خانمتون بیاد درستش می کنم...

امید هم گفت: حتی برای یه اصلاح ساده هم نمی تونم اعتماد کنم به سالن شما با عرض معذرت... خانم به نظر من برید دنبال کاری که تخصص واقعیتونه بهتر می تونید موفق باشید و درآمد کسب کنید شیطان

- حساب بانک شهرو باز کردم و تمام مبلغ پاداش رو ریختم توش... نمی دونم شاید بعد از یه مدت غیر مستقیم به امید بگم که حسابی برای خودم دارم.

- برادر یه حرف خوبی بهم زد و گفت: احترام شوهرتو نگه دار و نذار کسی بهش بی احترامی بکنه... واقعیت اینه که احساس نکردم کسی بهش بی احترامی بکنه وگرنه طوفان میشم برادر عزیز خیالت راحت باشه... امید هدیه روزای پر مشقت منه که اومده و همه ناراحتیایی که قبلا داشتمو پاک کرده... این تجربه رو هم دارم بعد از چند وقت وبلاگ نویسی که گاهی باید از یه زندگی کنده بشی و یه سری از کامنتا و لحن ها کمکت می کنه و گاهی باید کنده نشی و باز همون کامنتا سردت می کنه. 

درسته امید خیلی حساسه ولی تصمیم دارم از سال جدید اونهمه خوبی رو ببینم نه فقط حساسیت هاشو که قطعا به خاطر علاقه زیادش به منه.

- یادم نمیره این روزا که اعصاب نداشتم چطور دور و برم می چرخید و نمیذاشت آب تو دلم تکون بخوره... پیشنهادای تفریحاتی که میداد که مثلا روحیه م خوب شه خنده م می ندازه... انگار می خواست یه دختر کوچولوی 5 ساله رو سرحال بیاره... پیشنهاد شهربازی سرپوشیده هم داد دو روز پیش تا این حد به فکرم بود یعنی خنده

- دیشب توی خواب و بیداری غلت زدی و بغلم کردی و درحالی که نیمه بیهوش بودی با صدایی زمزمه مانند که به زور شنیدم با خودت گفتی: خدایا شکرت که مریمو بهم دادی خیلی دوستش دارم این زنو از من نگیر!!! و خوابت رفت...

- خدایا ممنونم که تلخیای شدید اول سال 91 رو با شیرینی برام تموم می کنی... می دونم بنده خوبی برات نیستم ولی تو خوبی... تو خوبی که هربار دستمو می گیری و محکمتر از قبل پشتمی... من شوهرمو از تو دارم مردی که گرم و بامحبته و معنی توجه و محبت به زن رو می فهمه و بلده جوری عذرخواهی کنه که به کل یادم بره ناراحتیامو...

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

رنگ موی نسکافه ای من!!!

پنج شنبه گذشته ساعت 3 بعد از ظهر نوبت داشتم آرایشگاهی که یکی از دوستان ( دوست امید که شرکت بزرگ پخش لوازم آرایشی و بهداشتی مارک و اصل داره ) معرفی کرده بود.

امید موقعی که من در انتخاب آرایشگاه برای رنگ و مش مردد شده بودم و بین دو آرایشگاه فکر می کردم پیشنهاد داد از این دوستش که خیلی از آرایشگاه های صاحب نام مشتری ش هستن مشورت بگیریم خنثی

ایشونم یه آرایشگاهی به ما معرفی کرد و گفت که خواهر - مادر نیشخند خودش اونجا میرن!

خلاصه من راس ساعت مقرر اونجا بودم و دیدم که حسابی هم سرش شلوغه.

اینم بگم که وقتی امید در آرایشگاه منو پیاده کرده کلی براش لمه لوسی کردم که با قیافه م با موهای مشکی خداحافظی کن... آخه امید از آشناییمون تا الان منو با موهای تیره دیده و بهش گفتم کارم احتمالا تا 8 شب تمامه.

 بهش گفتم رنگ و لایت نسکافه ای و شکلاتی میخوام... ترکیب گرم...

ایشونم گفت باشه و برو آماده شو.

از ساعت 4 عصر تا ساعت 10 شب 4 بار موهای منو دکلره کرد که رنگ باز کنه و روشن بشه... این موهای لجباز منم اصلا و ابدا و کاملا مقاومت نشون دادن تا در نهایت از رو رفتن و سفید شدن... انقدر قیافم بیروح و ترسناک شده بود که الله و اعلم.

شد ساعت 8 شب که امید زنگ زد مری دارم میام سمتت...

گفتم هنوز نصف کارم تموم نشده تا 10احتمالا تموم میشه... اونم گفت باشه و از نیمه راه برگشت... الهی بمیرم چه ذوقی داشت پسرکم.

توی آرایشگاه اواخرش احساس کردم سرم بی حس شده و ضعف کرده بودم ولی چیز خاصی نگفتم.

در نهایت خانم آرایشگر موهامو شست و یه رنگ روش زد و بعد از 20 دقیقه دوباره شست و سشوار کشید...

خدای من چی می دیدم؟

تمام پوست پیشونیم بلند شده بود و خون می اومد. زنه کلی ترسید موهامم سفیییییید ... این زنک نفهم بهم گفت همون رنگیه که میخوای...

بهش گفتم: این شیریه نه نسکافه ای... این مشش کجاست؟عصبانی

گفت چون خیلی روشنه مش هاش معلوم نیست...تعجب

حالا از سمتی پوستم می سوخت وداشتم پس می افتادم از سمتی امید زنگ می زد و  در آرایشگاه منتظر بود و از سمتی این زنک چیزی حالیش نمیشد.

قاط زده بودم و از عصبانیت دستام می لرزید.

بعد بهم میگه حالا یه رژ بزن داری میری شوهرت می بینتت خیلی بیروح نباشی...

حالا منه ساده هم پولو بهش دادم و گفتم این مشی که شما زدی مش نیست... من مش تیره با فویل خواستم...

گفت حالا بذار دو سه تا فویل برای نمونه برات بذارم...

منم اعصابم بیشتر خورد شد. گفتم خانم من برای نمونه نمیخوام... مگه من به شما نگفته بودم چی میخوام؟ مگه واسه مردم میخوام مش کنم که 2 فویل جلوی موهام میذاری؟ کلافه

خلاصه 4 تا فویل گذاشت که بیشتر کثافت زد به کار قبلیش...

با بغض اومدم بیرون و دیدم امید توی ماشین خوابش رفته.

درو باز کردم نشستم دیدم یه دسته گل بزرگ خوشگل گرفت جلوم...

الهی بمیرم فکر کرده بود میاد دنبال ملکه الیزابت...

منم زدم زیر گریه و تمام درد و زجری که کشیده بودم رو با اشک ریختم بیرون.

امید هاج و واج مونده بود.

موهامو از پیشونیم زدم کنار و امید جای سوختگیارو دید...

با بغض گفتم ببین همه صورتمو زخم کرده دل شکسته

امید بغض کرد بغلم کرد و گفت غصه نخور... هر کجای این شهر هر آرایشگاهی که فکر می کنی اینو می تونه درست کنه بگی می برمت هر چقدر هزینه ش بشه هزینه می کنم تا دوباره خوشحال بشی...

کلا اون شب من از قیافه م می ترسیدم و گریه می کردم از سوزش و درد سرم.

و امید دلداریم می داد.

فکر نکنید لوس بازی در اوردم واقعا اوضاعم وحشتناکه...

صبح جمعه امید رفت بازار آهن برای خرید تیرچه و بلوک و منم با خواهرم رفتم یه سالن شیک.

اولا اینکه از تعجب خشکشون زد که اون زنک که انقدرم مشتری داره چطور مدرکشو گرفته...

بعدم موهامو یه نسکافه ای شکلاتی خوشگل کرد...

جوری که منی که از آیینه ترسیده بودم الان از جلوی آیینه تکون نمی خورم. قلب

خیلللی خوشگل شده.

ظهر شوهر اومد دنبالم و انگار دنیارو بهش داده بودن... هم اینکه خوشحال بودم هم اینکه خیلی خوشگل شده بودم.

حالا هم میخوام برم و برای اولین بار توی عمرم حقمو از کسی که حقمو توی روز روشن خورده بگیرم...

بله همون خانم آرایشگر...عینک

گذشتی هم در کار نیست... حتی به خاطر سوختگی های شدید پوست سرم دلم میخواد ازش شکایت کنم...

انقدر پیشونیم سوخته که همش باید موهام توی صورتم باشه...

حالا کارمندای اداره فکر می کنن جینگیلی مستون کردم نمی دونن زیر این موهایی که نیمه ش توی صورتمه چی هست ناراحت

فدای شوهر گلم بشم که توی زشتی صورتم درکم کرد و انقدر بهم دلداری داد که فکر می کردم دختر شایسته امسالم ابله

دوستش دارم... دوستش دارم قلب

البته یه اتفاق دیگه هم افتاد که توی پست بعد می نویسمش... 

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٦ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

ب مثل بستنی نعمت ... بانک شهر

- امید من بستنی موز و شکلات میخوام... می دونی خیلی وقته نرفتیم بستنی نعمت؟؟؟

- بله ولی شما چاق میشی سلطانم...

- عصبانی

 

امروز فیش حقوق اسفند ماه رو توی اداره توزیع کردن. پاداش یکساله هم بهش اضافه شده بود. از ماه گذشته تصمیم گرفتم برم بانک شهر و مبلغ این پاداشو یه حساب باز کنم که فقط خودمو خدا ازش خبر داشته باشیم مژه و هر ماه هم اندکی از حقوق رو واریز کنم و به قول معروف یه پس انداز روز مبادابرای خودم داشته باشم.

ولی وقتی فیشارو دادن من متوجه شدم که مدیر ذلیل مرده ی اداره از 7 ماه ابتدای سال که بنده مدیر یکی از حوزه های مهم بودم چشم پوشی کرده و پاداشی بسیار ناچیز برام در نظر گرفته. تقریبا یک سوم چیزی که فکر می کردم بهم پرداخت میشه.

انقدر عصبانی هستم که حد و حساب نداره.

میگم به نظرتون درسته که حساب مخفی از شوهرم داشته باشم؟ این سئوال ابتداییه و بسیار سطحیه که می پرسم خودم می دونم. ولی معتقدم اگر چیزی پنهان کنم حتما اونم یه همچنین کاری می کنه. از سمتی هم تمام مسائل مالیم رو می دونه و فکر می کنم یه زن باید استقلال مخفی خودش رو برای روز مبادا !!! داشته باشه...

خانمای دوست جونم که میاید اینجا این مطلبو می خونید شما با اینکار موافقید؟ پس انداز مخفی دارید برای خودتون؟سوال

 

دیشب مسئله ای پیش اومد که خیلی گریه کردم. موبایلمو سایلنت کردم و خیلی به سالای گذشته فکر کردم. حتی به نفس عزیزم ( سگ کوچولوم ) که از نامزدیم به بعد دیدنش برام قدغن شد و دل من براش یه ذره شده. و سپردمش به پانسیون و الان نمی دونم کجاس؟ دل شکسته خیلی عکساشو نگاه کردم و گریه کردم.

با خودم فکر کردم که این ازدواج و سختیایی که دارم می بینم و چیزایی که مجبور شدم بذارم کنار ( سگ دوست داشتنیم که دلم براش خونه، خیلی از آزادیام، سفر رفتنام، دوستام و ... ) سختتره یا روزای گذشته با تمام چیزایی که داشتم و دوستشون داشتم؟

کدوم شرایط بهتر بود؟ کدوم سخت تره؟

انقدر فکر کردم و گریه کردم  که خوابم برد.

توی خوابو بیداری متوجه شدم یه نفر داره گونه مو می بوسه. بیدار شدم دیدم امیده...

گفتم یه روز پشیمون میشی از اینهمه اعصابی که ازم خرد می کنی. ولی دیگه خیلی دیر شده اونوقت...

حرف نمی زد... فقط گفت: چقدر زودرنج شدی مریم...

واقعا با خودش چه فکری می کنه؟ انقدر فشارایی که توی این دو ماه بهم وارد کرده و دم نزدم زیاد بود که الان تا چیزی میشه فرتی اشکم می ریزه.

البته جلوی اون گریه نمی کنم ولی پف وحشتناک چشمام حالیش می کنه چه خبر بوده...

- پاشو بریم بستنی نعمت...

- حوصله ندارم... سرم درد می کنه.

دستمو می گیره و سعی می کنه به زور از روی تخت بلندم کنه. مقاومت می کنم و متاسفانه با صدای بلند می زنم زیر گریه.

احساس می کنم خجالت کشیده از بعداز ظهری که برام درست کرده بود.

می شینه روی لبه تخت و خم میشه بغلم می کنه. مثل همیشه گرم و با محبت...

در آخر مجبور میشم صورتمو بشورم و یه مانتو تنم کنم و همراهش بشم...

در بستی فروشی که می رسیم خیلی اصرار می کنه باهاش برم و با هم بستنی انتخاب کنیم ولی اصلا حال و حوصله ندارم. احساس می کنم حوصله خودمم ندارم.

یکی دو قاشق بستنی و حرفای امید و بوسه هاش و دلجوییاش و سردرد شدیدم آخرین چیزاییه که از دیشب یادم میاد.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٤ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

بوی بهبود ز اوضاع جهان می آید!!!

هفته ای که گذشت هفته خیلی خوبی برای من و امید نبود!!!

ماجرا اینجوری شروع شد که چهارشنبه هفته گذشته من خونه خوابیده بودم که امید زنگ زد و گفت مامان شام درست کرده و میگه برو مریم جونو بیار دور هم باشیم.

منم سریع دوش گرفتم و حاضر شدم.

اومد دنبالم و تا برسیم به خونشون ( از خونه ما تا اونا کمتر از 5 دقیقه با ماشین راهه و چون ترافیک بود ما بیشتر از ده دقیقه توی ماشین بودیم ) در مورد چیزای مختلف با هم صحبت کردیم تا حرف به لیزر رسید.

نمی دونم چرا ولی من با اینکه هیچ وقت تجربه لیزر کردن نداشتم ولی دید خوبی در این مورد ندارم و همش فکر می کنم ممکنه پوست دچار لک بشه و از چند نفر که این کارو کردن شنیدم تاثیر دائم نداره و یه کمم درد و سوزش داره روی پوست.

امید می گفت بیا برو تمام صورتتو لیزر کن که دیگه نری آرایشگاه.

حالا جالب اینجاست که من مثل بعضی از زنا موهای ضخیم ندارم ولی به خاطر اینکه وسواس دارم مرتب میرم آرایشگاه که مویی روی صورتم نباشه.

خلاصه از امید اصرار و از من در حد فقط یه جمله انکار

یهو دراومد گفت: باشه بابا اصلا هرکاری دوست داری بکن. دکتری دیگه تخصصت اینه می دونی پوست لک میزنه و ... بارها گفتم این اطلاعاتتو به رخ من نکش...

منم که مستعد منفی بافی گفتم مریم ببین این خواهرش دکتره دم به ساعت حرف که می زنی انگار به اجداد پزشکشون توهین شده میخواد بکوبتت...

گفتم: این چه طرز حرف زدنه؟ مگر من حتما باید دکتر باشم که نظرمو بگم؟ مگر همه مردم باید تو خونشون یه دونه دکتر داشته باشن که بتونن حرف بزنن. تو که دکتر می خواستی می رفتی می گرفتی؟ بهتم می دادن...

چشمتون روز بد نبینه یهو داد زد: بسسسسسه من از زن زبون دراز متنفرم...

 منم ساکت شدم و دیگه لام تا کام حرف نزدم   حتی نگاهشم نکردم.

حالا کجا بودیم؟ نزدیک خونشون و امید می دونست برام خیلی مهمه خانواده ش نفهمن دعوا داریم و یا باهم سرسنگین شدیم. خیالش راحت بود که دم در خونه هم شده باهاش آشتی می کنم.

چون یکی دوبار که بحثمون شد تا قبل از رسیدن به خونشون من صحبت کردم که گل و بلبل بریم توی خونه.

به خودم گفتم: آخه مگر تو چی گفتی دختر؟ نظرتو گفتی... مگر تو حق حرف زدن نداری توی این زندگی؟ چرا این انقدر خودخواه و مغروره؟ یادش رفته اون روزای اول که بهش گفتی نمی دونم چه تصمیمی باید بگیرم و شاید جوابم منفی باشه چطور صداش و دستاش لرزید و هی قسمت داد که با من اینطور نکن من میخوامت؟؟!!

گفتم: بذار خانواده ش بدونن... خودشون اخلاق پسرشونو می شناسن می دونن نمیشه بهش گفت بالای چشمت ابرو. تا ابد که نمیشه کوتاه اومد واسه دل این و اون. به خانومی هم باشه تا الان خانومی کردم و صبر کردم. با اینکارم این حق به جانب تر از قبل شده.

امید دم در خونه الکی خودشو مشغول کرده بود که مثلا ریموت در رو پیدا کنه. من با خونسردی با گوشیم ور می رفتم و می دونستم دقیقا می دونه ریموت کجاست و فقط منتظره تا باهاش حرف بزنم.

وقتی دید نه بابا این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست به ناچار درو باز کرد و با عصبانیت رفت داخل...

منم مثل همیشه وقتی رفتیم خونشون با مادرش و نیلوفرو باباش روبوسی کردم و با خنده وارد شدم. لباسامو زدم به چوب لباسی ... موهامو مرتب کردم و رفتم کنار میز شام که آماده کرده بودن.

حالا وقتی که وارد شدیم امید رفت پهن شد جلوی تلویزیون روی زمین. از توی اتاق صدای مامانشو می شنیدم که هی بهش می گفت: امید بیا سر میز شام و اونم می گفت نمیخوام.

اعصابم خورد شد از آبروریزی که راه انداخته بود.

از اتاق که اومدم بیرون حتی یه نیم نگاهم بهش نکردم. رفتم سر میز و شام کشیدم.

حالا هی مامانه صداش می کرد اینم می گفت نمیخوام.

قربون پدرشوهرم که انگاری فهمیده بود و هیچی نگفت و مرتب منو لوس می کرد و می گفت خانم امید گرسنه ش بشه میاد غذا می خوره عروسمونو دریاب.

می دونستم امید منتظره من صداش کنم. منم ابدا به روی خودم نیاوردم و برای خودم غذا می کشیدم و برخلاف هرشب که شام نمی خوردم اون شب شام خوردم.

در حالی که مامانش دیگه ساکت شده بود نیلوفر گفت: امید که وقتی داشت می رفت بیرون گرسنه بود چی شد پس؟

منم دیگه صبر نکردم و با لحن آروم ولی تحکمی گفتم: حتما گرسنه نیست تعارف که نداره با خودش... و دوباره مشغول غذام شدم.

وقتی از سر میز بلند شدم امید برگشت نگام کرد بهم خیره موند اما بازم بی محلی کردم بهش...

خلاصه سرگرم آکادمی گوگوش بودیم که آقا رفت و شامشو خورد.

بعد که اومد توی جمع هی به من خیره میشد تا نگاهش کنم بعد می خندید بهم یا چشمک می زد... یا حرفامو تایید می کرد اونم فقط به خاطر یه ذره توجه

ولی مریم دیگه اون مریم سابق نبود و خیلی تحویلش نگرفت.

و بدین سان امید هم زد به بیخیالی و تصمیم گرفت سرسنگین باشه.

معتقد بودم این موضوع باید یه جایی تموم بشه معنی نداره همش من کوتاه بیام.

دو سه روز طول کشید. می اومد دنبالم صبح زود می رسوندم اداره. بین روز زنگ نمی زد... ظهر می اومد دنبالم و می رسوندم در خونه... بین راه کلامی بینمون رد و بدل نمیشد.

دم در خونه که می رسیدیم انتظار داشت بگم بیا بالا ( امید نهار و شام ها رو با من می خوره ) ولی من فقط می گفتم خداحافظ و پیاده می شدم.

اینم بگم یه موقع هایی انقدر دلم تنگ می شد که تا زنگ زدن بهش پیش می رفتم ولی دوباره جلوی خودمو می گرفتم...

روز سوم وقتی ظهر رسوندم در خونه تا می خواستم پیاده شم گفت: کی خونتونه؟ گفتم مامان...

گفت نهار چی دارید؟ گفتم ماکارونی... گفت: من ماکارونی میخوام بیشتر از ماکارونی تورو میخوام... دلم برات یه ذره شده give_heart.gif

من از خوشحالی ... بذارید نگم چقدر خوشحال شدم که اون غرور لعنتی رو گذاشت کنار و به دلتنگیش اعتراف کرد... شاید خنده دار باشه ولی واقعا احساس زنانگی بهم دست داد... اینکه ناراحتیم خریدار داشته

خب این مسئله تموم شد تا پریروز!!!

سر مسئله ای حرفمون شد و من ناراحت شدم...

ناراحت شدن من همانا و داد کشیدن های بی وقفه امید همان...

در نهایت منو رسوند خونه و من موقع پیاده شدن فقط یادمه برای اولین بار نیم ولوم صدامو بردم بالا...

در ماشین تو دستم بود و می لرزیدمو تند و تند حرفامو می زدم...

یهو داد زد: زبون داری 40 متر... صداتو بیار پایین... از این به بعد برام ذره ای اهمیت نداره با کدوم دوستت میری بیرون... کی برمی گردی؟ با آژانس هم برو اداره و برگرد. من نمیام دنبالت...

منم گفتم: باشه خداحافظ...

فردا صبح که دیروز باشه آژانس گرفتم رفتم اداره... ظهر هم با سرویس اداره برگشتم...

با خودم گفتم بهش زنگ نخواهم زد!

عصر انقدر دلم براش تنگ شده بود که یه مسیج تایپ کردم براش بفرستم:

عزیزم درسته ناراحتم کردی ولی منم باهات بد حرف زدم... منو ببخش... ضمنا ممنون که مانتوی به اون خوشگلی برام خریدی... دوستت دارم...

ولی منصرف شدم و نفرستادم... احساس کردم اینو بفرستم دوباره پروژه ناز کردناش برام شروع میشه...

گرفتم خوابیدم که دیدم صدای زنگ موبایلم میاد...

- سلام خوبی

- من: ممنونم... تو چطوری؟

- خوبم... خواب بودی؟ میخوای بخواب مزاحمت نمیشم...

- مزاحم نیستی... می خواستم بیدار شم دیگه...

- صبح با کی رفتی اداره؟

- آژانس

- اوهوم... با کی برگشتی؟

- سرویس اداره

- ببین پشت خطی دارم.. بعد بهت زنگ می زنم...

سه دقیقه بعد زنگ در آپارتمانو می زنن...

از رختخواب میام بیرون میرم پشت در..

- کیه؟

جوابی نمیده و چشمی در هم بسته شده ... معلومه یکی از اونور انگشتش رو گرفته روش...

با اینکه یه شلوارک پامه ولی درو باز می کنم... حتما آشناس شوخی ش گرفته...

در باز شدن همانا و یه دسته گل بزرگ رز سفید و زنبق جلوی در همان...

- خیلی دلم تنگ شده بود... می دونستم زنگ نمی زنی بهم چون خیلی عصبانیت کرده بودم... دیگه نمی تونم قدر 24 ساعت ازت دور باشم... مریم منو ببخش... هرچی رعایت کردی و صبوری کردی اذیتت کردم. خانومم گلم ببخش منو ... نمی تونم فکر کنم یک دقیقه ازت بیخبر باشم... بذار خودم همه کاراتو انجام بدم از تو مهم تر تو زندگی م ندارم... اجازه بده همه جا باهات باشم... بذار من راننده ت باشم... بدون تو من تنهایی دق می کنم... عاشقتم ببخش منو

من:

من:

من:

من:

من:

من: kiss.gif

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

اوامر برادر!!!

برادر عزیزم

اینم اطاعت امر...

البته ببخشید عکاس خوبی نیستم... بضاعتمان همین بود خجالت

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

های لایت؟؟؟!!!

شیشه ماشینو می کشه پایین و سی دی رو پرت می کنه توی فان زباله و بعدم با خونسردی در حالی که عینک آفتابیشو روی صورتش تنظیم می کنه ترمز دستی رو بر می گردونه و گاز میده به ماشین...

دسته کیفمو توی دستم فشار میدم و درحالی که بغض کردم میگم:

- این چه کاری بود آخه؟

- عزیزم چون دیگه شورشو در اوردی.

- من این ترانه رو دوست دارم... میذاشتی یه کم دیگه خودم خسته میشدم ازش...

- صداش دیگه گوشخراش شده بود برام. چیه بابا افسرده کننده بود...

- خب حداقل می دادیش به خودم... پرتش نمی کردی بیرون.

- دوست ندارم این آهنگ رو گوش بدی... این مال کسایی که شکست عشقی داشتن توی زندگیشون.

بعد انگاری یه چیزی جرقه میزنه تو ذهنش...

سرعت ماشینش ناخود آگاه کمتر میشه توی اتوبان.

نگاه می کنم به کیلومتر شمار ماشین... 85 .... 80 ... 75.... 70 ... 65.... و...

میره کنار خیابون  و آروم در حالی که داره یه سئوال نگران کننده رو توی ذهنش آروم آروم مرور می کنه و فکر می کنه خودشو آماده می کنه برای پرسیدن. و خب من خوب می دونم چی میخواد بپرسه...

- چیزی هست که ناراحتت کنه؟ غصه داری برای موضوعی؟

ابروهامو می کشم درهم ( یا خدا... )

- این چه حرفیه بابا؟

- از من ناراحتی؟ عاشقم نیستی...

- امید چرا باید ازت ناراحت باشم؟ مگه کاری کردی؟

می پرم بوسش می کنم دوست ندارم غصه بخوره... و دوباره گاز میده به ماشین اینبار با خوشحالی...

..........................................................................

 

بوی سال نو میاد...

میخوام دست به کار شم یه سفره هفت سین خوشگل درست کنم واسه خونه مادر شوهرم...

اسمش چیه؟ لمه لوسی؟ پاچه خواری؟ دلبری؟

امید خیلی بیش از حد جلوی خانواده ش پز منو میده... از اینرو استرس گرفتتم اگه گند بزنم به کارام آبروی این بیچاره هم میره...

دیروز میگه بیا بریم وسایلشو ( هفت سین ) بخر شروع کن تا حال و هوات بهتر بشه...

گفتم اول بریم مانتو و شلوار بخرم تا بتونم تمرکز کنم نیشخند

میخوام با سفال و کوزه درستش کنم... پیشنهادجدیدتری ندارید؟

ترکیب رنگ نقره ای و سفید و آبی فیروزه ای... با بلور و آینه های شکسته توی سفره...

میخوام خوشحال باشم... چندتا تز هم دارم... مثلا کار روی موهام

زمانی که یه عدد دختر شوهر نکرده بودم موهامو یه بار مش یخی کردم... چندین بار رنگ های روشن و یک بار هم رنگ فانتزی به علاوه انواع شرابی و بنفش... فر دائم کاشت مژه و ناخن هم انجام دادم... دوسال پیش هم کاشت مهره و پاپیون توی موهام انجام دادم و بافت آفریقایی...

ولی هیچوقت رنگ و مش با هم نکردم... از این مدلای زنونه خوشگل...

امروز میخوام برم وقت بگیرم برای های لایت و رنگ و مش...

امید خیلی دوست داره... خودم می خواستم تا زمان عروسی اینکارو نکنم...

ولی فکر می کنم چه فرقی داره وقتی من توی 20 سالگی موهامو مش کردم؟

حالا هم که شوهرم خودش دوست داره...

چی مده امسال؟ دوست دارم عسلی و زیتونی بزنم روی موهام...

یه مانتوی مشکی و زیتونی هم دیدم... با شال زیتونی یا مشکی...

دیروز توی گذر از یکی از خیابونا یه مانتوی آبی فیروزه ای پشت ویترین یه بوتیک دیدم...

به امید گفتم گفت: جیغه! زبان

ولی یه مانتوی مشکی و زیتونی نشونم داد که یه یقه فوق العاده داشت...

گفت با این موافق ترم...

عید مامانم اینا عروسی دعوتن شهرستان... از این عروسیای خودمونی که خیلی خوش می گذره...

امید نمیذاره من برم... میگه یه لحظه نمی تونم ازت دور باشم...

ضمن اینکه خیلی مهمان دارن خودشون... از اصفهان و کاشان و سنندج و تبریز...

اووووههههه چه شود...

چه عید شلوغی رو خونه مادرشوهر بگذرونیم ابله

کاش تا اون موقع می تونستم 8 کیلو لاغر بشم خمیازه باربی می شدم اونوقت... شکستنی...

خدااااااا من نزدیک 6 کیلو اضافه وزن دارم...

خب نمیشه از من بگیریش بدیش به داداش مردنیم که آرزوشه 20 کیلو چاقتر باشه؟

اینجوری سه تا بنده خشنود داری... ولله نیشخند

من ... امید ... محمد داداشم.

خیلی فکرم مشغوله... اگر جلوی دوستای خانوادگی امید اینا که خیلیاشون دوست داشتن امید دامادشون باشه و دخترای شیکی دارن خوب به نظر نیام؟؟؟استرس

من چیزی به روی خودم نمیارم و از این حرفا جلوی امید نزدم هیچوقت... همیشه اعتماد به نفس دارم، امید میگه با چشم باز پسندیدمت و بین اینهمه دختر عاشق تو شدم چون بهتر از تو ندیدم و نمی بینم... میگه عاشق فرم صورتتم...

ولی از استرس من چیزی کم نمیشه با این حرفا. گریه

[ ۱۳٩۱/۱٢/٩ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

ستایش

چند شب پیش با امید سری به مغازه دوستش زدیم که فیلم ها و آهنگ های روز رو ازش می خره...

در حالی که امید مشغول نگاه کردن به آلبومای جدید و همینطور فیلما بود ناخودآگاه توجه م به آهنگی جلب شد که توی فروشگاه پخش میشد...

به امید گفتم این آهنگ رو برام بگیر ازش...

و از 4 شب پیش تا الان مدام دارم گوشش میدم...

حتی برخلاف میل امید توی ماشینش!!!

حتی توی اداره درحالی که یه گوشی توی گوشمه و صدای همکارام و ارباب رجوع هارو نمی شنوم...

بار اوله اینطور میشم...

باهاش یه حس مبهم دارم... نمی دونم چرا اینطور شدم...

هوای خاصی دارم... حس و حالم این روزا نه خوبه نه بد... نمیشناسمش...

ستایش ، مرتضی پاشایی

[ ۱۳٩۱/۱٢/٧ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

خداجونم؟؟؟ با شمام صدای منو داری؟!

خداجونم نمیخوام به چیزی جز محبت تو فکر کنم...

اگر یادت نرفته که می دونم نمیره خودت مارو تکوندی و جا به جا کردی...

می دونی که کی رو دارم میگم؟؟؟

احتمالا یادتونه که نشونه بهم دادی و خودت همه چیزو یهویی عوض کردی...

و فکر نمی کنم یادتون رفته باشه که من یک عدد بنده مات و مبهوت بودم درسته؟

شک ندارم انکار نمی کنی...

خب پس این وسط میخوام بگم شما بریدی و تن بنده کردی...

خواهشا اندازه کردن و اندازه نگه داشتن و برازنده بودنشو هم خودت درست کن...

بعید می دونم اهل انجام کارای نیمه کاره باشی...

یعنی اگه باشی خیللللللی بده...

ضمنا یادم نمیاد زمانی ضایع ام کرده باشی...

اگر ضایع بکنی خیلی زشته کلا در شانت نیست... بذار بهتون یادآوری کنم بعدا نگید حواسم نبود خودت می گفتی...

شنیدم کلاس میدی به بنده هایی که صدات میزنن...

اگر اشتباه شنیدم ازون نشونه هات قبلا نشون می دادی تکلیفمو بدونم...

ببخشیدا ولی اومدم بگم من کاری ندارم... کسی رو ندارم برم این چیزی که عصبیم کرده ازش بخوام... از شما میخوام... صدام بهتون می رسه؟؟؟ از شما میخوام از خود خودت که گفتی حاااال می کنی ازت بخوان و بدی...

منم خواستم... منتظرما!!!

شاید خیلللی برات مهم نباشه ازت چیزی بخوام و الانم داری می خندی؟

ولی باور کن خیلی زشته به ضعیف تر از خودت به خیللللی ضعیف تر از خودت پوزخند بزنی.

اصلا می دونی چیه؟ حتی فکرشم که بهم پوزخند بزنی دلمو می شکنه...

اگر نمیخوای دستمو بگیری باید بگم خیلللی بده یکی رو که هیچی نداره الکی امیدوار کنی بیاری اون وسط مسطا ولش کنی بعدم ضایعش کنی و بهش پوزخند بزنی...

بده... دوست داری یکی با خودت همین کارو بکنه؟دل شکسته

اصلا من تا حالا با شما اینجور برخورد کردم؟ شده حتی یه بار؟افسوس

پس این رابطه کم و بیش خوبمونو خوبتر کنید لطفا...

من تلاش دارم می کنم بهتر شه میشه شما هم تلاش کنی؟ یعنی میشه؟

اگرم قرار نیست کمکم کنی بگو برم بمیرم... چون شما هم نمی تونی کسی رو بهم معرفی کنی که بتونه اینو درست کنه... چون هیچ کس بلد نیست کارای شما رو انجام بده...

یادته چندبار خواستم کاراتونو انجام بدم خودم؟ یادتونه قبل از با مخ اومدن پایین آخراشو خودت دستت گرفتی درستش کردی...

بیا این اولشه... از اولش سپردم به خودت... ببینم چکار می کنی...

شما داری یادم میدی اهل قهر نباشم... اگه جوابمو ندی و سر و سامون ندی به این روزام ناراحت نباش...

دلم می شکنه ولی باور کن جز خودتون کسی رو ندارم... قهر نمی کنم باهات...

 

پچ پچ نوشت

* دیروز که شوهر ناراحت شد و حالش بد شد و نمی دونست از کی باید ناراحت باشه راستشو بخوای یه کم به حسن نیتت شک کردم... فکر کردم دنبال زنگ تفریح هستی... من از شما ناراحت شدم خداجونم چون خیلی ترسیده بودم... الانم می ترسم ولی کمتر ازت ناراحتم چون یادم به قبلنا می افته که چقدر الکی می ترسیدمو شما ملاحظه می کردی و خرابکاریامونو جمع و جور می کردی... الهی بمیرم انصافا چقدر حرصت دادم... شرمنده م بخدا...

& راستی یادمه منتظر بودی نتیجه انتخابی که برام کردی رو بهتون بگم، خدا جونم خیالت راحت، دیروز با تمام وجودم احساس کردم دوستش دارم... دستت درد نکنه لطفا برام نگه ش دار خدا جونم... قول میدی؟؟؟

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]