یک فنجان عسل و عاشقانه ها

لطف دائم، حق مسلم نشود!!!

بعد از نوشتن پست پیشین و ارسال برای شما، یه کم خودمو به خواب زدم و سعی کردم به چیزای خوب و مثبت فکر کنم.

مثلا به یه زن خوب و فهیم که میتونه زندگیشو دستش بگیره و برای هر مشکل لاینحلی یه راه حل پیدا کنه.

بعد از گذشت 10 دقیقه تجمع افکار مثبت توی مخم انقدر زیاد شد که سریع افتادم روی گوشیم و بوووووق.

هه... صدای خواب آلود امید ( بمیرم که چقدرم میذاره بهش سخت بگذره منتظر )

- امید؟ میخوام برم خرید.

- کی میخوای بری؟

- الان... تازه الانم دیر شده.

- چی میخوای مگه که باید حالا بری؟

فقط خدا میدونه چقدددر زورم اومده بود که تشکر نمی کرد بابت بزرگواریم که بازم بهش زنگ زده بودم و داشتم اطلاع میدادم بابت کارم. تازه سئوال جواب هم می کرد.

- لباسم کوتاهه باید یه ساق بخرم.  اونایی که دارم نازکن.

- خمیازه...

-من : کلافه

- باشه حالا یکم بخوابم...

یک ساعت بعد زنگ زد با لحن طلبکارانه... گفت: کجا میخوای بری؟ حاضری بیام دنبالت؟

گفتم: اگه خوابت میاد نمیخواد بیای خودم میرم.

یه دفعه از اونور تلفن فریاد زد: اگه من نیام دنبالت تو هم هیچ جا نمیری.

بغض کردم. حرصم گرفته بود. حرررررصم گرفته بود...

بعد از چند دقیقه اومد و سوار ماشین شدم. اصلا به روی خودش نیاورد که داد و فریاد کرده.

رفتیم خرید کردیم و توی مسیر کم و بیش شوخی می کرد.

منم به روی خودم نیاوردم ازش ناراحتم یا اینکه مثلا تو داد زدی و اون رفتار زشت رو کردی. ولی خیلی هم مثل همیشه نبودم... یه چیز میانه.

توی مرکز خرید که بودیم وقتی داشتم یه شلوار جین رو از پشت ویترین برانداز می کردم متوجه شدم دقیق شده توی صورتم و انگار میخواد حرفی بزنه.

به روی خودم نیاوردم تا اینکه گفت: من می دونم اخلاقام خیلی بده اصلا غیرقابل تحمله. می دونم خیلی زود عصبانی میشم داد می زنم. فکر می کنی حواسم نیست مدام داری صبوری می کنی و حوصله به خرج میدی؟ فکر می کنی نمی دونم داری برای من ارزش قایل میشی و احتراممو نگه می داری... اخلاقم انقدر بده که پدر و مادرم به ستوه اومدن چه برسه به تو که تازه به من رسیدی. بهت قول میدم روی رفتارم کار کنم. توجیه نمی کنم ولی اینطوری بزرگ شدم... باید کمکم کنی. مری؟

- بله؟

- کمکم کن که کمتر عصبانی بشم

- یعنی اینکه هرگز روی حرفت حرف نزنم و مخالفتی نکنم. هرچی بگی بگم چشم... تو اینطوری فقط عصبانی نمیشی.

- نه... یعنی درکم کن... این روزا فشار کارم خیلی سنگینه فشار زیادی رومه.

دستشو گرفتم توی دستم و گفتم:

- به نظرت کدوم از این آدمایی که اینجان مشکل ندارن؟ به نظرت خود من هیچ مشکلی ندارم و یا قبلا نداشتم؟ به نظرت ممکنه من از بحران های زیادی رد شده باشم؟ یا فکر می کنی شکست و زمین خوردن فقط توی زندگی تو بوده؟

ساکت بود و حرفی نمیزد... معذب شده بود...

- ببین امید من برای تو کوتاه نمیام... برای ما و رابطمون از ناراحتی هام می گذرم...خودت خوب می دونی ابدا باهات لجبازی نکردم... بهت احترام گذاشتم همیشه... چون شوهرمی چون ازم بزرگتری... ولی قبول کن این جاده اگر یه طرفه باشه خطرناک میشه. من می تونستم اصلا بهت زنگ نزنم... خرید هم نیام عروسی رو هم بیخیال شم. اگر الان اینجام بابت یه جفت ساپورت نیست... بابت عروسی پریسا نیست... بابت زندگیمونه. میگی مشکل داری.. باشه قبوله... فکر می کنی وقتی ازت عصبانی میشم چطور خودمو آروم می کنم که بتونم بیام سمتت؟ به همین چیزا فکر می کنم. ولی اینو بدون امروز که ساخت آپارتمان تموم بشه فردا پروژه بعدی شروع میشه... چک های بعدی... کارگرای ناسازگار بعدی... آب و هوای بد... مراسم عروسیمون... درس من... بدهی های احتمالی... رکود بازار... بچه دارشدنمون و هزاران هزار مشکل که هر روز میان و میرن... یعنی من باید بپذیرم که تو اگر همه چیز گل و بلبل باشه یه امید منطقی میشی؟ هیچوقت اون شرایط کاملا آرمانی پیش نمیاد عزیزم... یادت باشه با خوب خوب بودن هنر نیست...اگه بتونی با رفتارای نسنجیده من خودتو کنترل کنی هنر کردی.

- می دونم درکم می کنی... قول میدم هر روز بهتر بشم... باور کن اعصابم ضعیف شده. حرفاتو کاملا قبول دارم. من تقصیر کارم ببخشید... وقتی میدونم حق با توئه چه حرفی دارم واسه گفتن؟ جز اینکه وقتی نگاه می کنم می بینم هر روز بیشتر از قبل مدیون مهربونیا و صبرت میشم...

خلاصه خرید اون شب به پایان رسید و برگشتیم خونه...

فردا شب هم رفتم آرایشگاه و کلی با آرایشگر حرص خوردم تا صورتمو اونجور که می خواستم آرایش کرد تازه 60% نظرمو تامین کرد. ولی از فرم موهام فوق العاده راضی بودم...

بعد امید اومد دنبالم... در کمال ناباوری دیدم با یه تیشرت و شلوار جین توی ماشین نشسته...

یعنی دلم می خواست همون جا بزنم زیر گریه.. ساعت 8 شب بود و اگر همون موقع حرکت می کردیم کلی باید توی ترافیک می موندیم تا برسیم به سالن.

سوار شدم بهش گفتم: امید پس چرا کت و شلوارتو نپوشیدی؟ گفت بابا تا یه کم پیش کارواش بودم فقط فرصت کردم برم دوش بگیرم بیام دنبال تو...

الان میریم خونه لباسمو عوض می کنم.

خب من سریع متوجه شدم میخواد منو ببره خونه که مامانشم آرایشمو ببینه. از کجا فهمیدم؟

چون مدیر سالن آرایش دوست مامانشه و همیشه دوست داشته عروسشو ببره اونجا.

و همشون می دونن که من برای عروسیم آرایشگاه دیگه ای مد نظرمه...

مامانش صدبار بهم گفت مریم جونم یه بار برو پیش خانم فلانی ببین کارش چطوره؟

خلاصه رفتیم خونشون و تا رسیدیم مامانش سریع بلند شد اسپند دود کرد و نیلوفر هم گفت بایستید چندتا عکس ازتون بگیرم...

کلا تو خونشون وارد میشی عطسه کنی عکس می گیرن... نیست عروس خیلی تحفه ای نصیبشون شده ذوق دارن از خودشون...

عروسی هم که جای شما خالی خوش گذشت... یعنی بد نبود ولی می تونست بهترم باشه... از سمتی بودن با امید توی اون جمع خیلی خوشحالم می کرد خصوصا اینکه دوستام صادقانه تحسینش می کردن و بهم تبریک می گفتن و از سمتی چون امید خیلی تعصبیه و اونجا جلوی هر قر و فری رو ازم گرفت یه کم توی دلم موند... یعنی به اندازه کافی خوشحالی نکردم... پریسا هم آخر شب مراتب دلخوریشو از طریق اس ام اس اعلام کرد.

امید هم گفت: چه دوستای خجسته ای داری تو...  طرف عروسه به جای اینکه الان تو فکر شوهرشو اینا باشه نشسته اس ام اس میده که مری چرا قر ندادی...خنده

فردای اون شب هم هدیه ولنتاینمون رو از شوهر دریافت کردیم... یه ساعت سوییس کرون خیلللی ظریف استیل... خیلللللی محشره... البته به خودشم هدیه ولنتاین داده بود طفلی...قلب

یعنی اینکه جفتشو برای خودش خریده بود...

دوتا عروسک قلب که توی یه شیشه پر از روغن و سنگ بود هم کنار کادوش گذاشته بود...

منم که تا الان فهمیدید هدیه ولنتاین ندادم... بوسش کردم و گفتم گلم هدیه ولنتاینت به انتخاب خودته...

مدیونید فکر کنید تعارف بود... چون امید آدم رکیه و تعارف براش معنی نداره. کاملا اروپایی برخورد می کنه... خیلی سریع پذیرفت و گفت اعلام می کنه چی نیاز داره همونو براش بخرم... ماشالله دست رو چیزای الکی و کم قیمت هم نمیذاره...

ضمن اینکه هرجا بخوام برم باهام میاد پس طبیعیه که نتونستم هدیه ای براش بخرم...

هدیه تولدش هم همین جور... صدتا تبریک ازم گرفت و هدیه ش مونده که امشب بریم بخریم...

خودم قصد داشتم براش یه لپ تاپ بخرم ولی راستشو بخواید مطرح نکردم... چون می دونستم می پذیره و دیدم برای تکمیل جهیزیه م به پولش بیشتر نیاز دارم.. حالا میخوام ببینم تا بعد از ظهر میگه چی میخواد...استرس

ببخشید که کامنتای سرشار از دلسوزی پست قبلتون رو جواب ندادم... باور کنید به حد نفله شدن توی محل کارم درگیرم... ولی از راهنمایی هاتون استفاده کردم...

فرصت کنم جوابشون رو میذارم...

* امید امروز صبح یه حرکت بچه گانه انجام داد که من توی محل کارم از سر دل شکستگی برای اولین بار اشکام سرازیر شد... تا الانم زنگ نزده که بفهمه من ناراحت شدم... به نظر خودش خیلی بانکمه... عصبانی

شاید توی پست بعد نوشتمش... شایدم نه... ولی دلم میگه ادامه این رفتارش شروع جنجالای خانوادگی خواهد بود در آینده وقت تمام( زبونم لال )

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

ولنتاین برای ما!

امسال اولین ساله که تصمیم دارم هدیه ولنتاین بدم.

پیش از این نه اعتقاد داشتم به اینکار و نه هدیه دادم. به نظرم این رسم ربطی به ما و رسوم ما نداشت...

دوشب پیش امید توی خواب و بیداری توی گوشم گفت: مری برات یه سوپرایز دارم چند روز دیگه!

خب من با خودم فکر کردم و هنوزم فکر می کنم احتمالا هدیه ولنتاینه...

حالا فکر کنید اگر اینطور نشه چقدر باعث اعصاب خردی من میشه.

تمام امروز توی اداره فکرم مشغول این قضیه بود که چی بهش هدیه بدم؟ ضمن اینکه دوروز بعد هم تولدشه... ای خدااااااااا چکار باید بکنم؟ گیج شدم.

خب حس هدیه خریدن و هدیه دادن خیلی خوبه. ولی نه الان...

نه الان که حسابی حالم گرفته شده و ...

متاسفانه تا الان چندبار بین من و امید سر مسائل مختلف بحث پیش اومده و این آقا انقدر سرسخت و لجوجه که من برای تموم کردن تنش های بینمون مجبور شدم پیشقدم بشم و سر صحبت رو باز کنم.

این برای آدم مغروری مثل من حکم عذاب الیم رو داره.

ولی وقتی دقیق میشم می بینم هربار که میرم سمتش و کدورت رو خاتمه میدم ، دفعه بعد که بحثمون می شه بیشتر از قبل سر حرفش پافشاری می کنه و بیشتر ناز می کنه.

اینکارش داره اعصابمو داغون می کنه و بارها براش توضیح دادم که باباجون من از تو صدبار مغرورترم. ولی اگر می بینی میام سمتت واسه اینه که دعوا و سوتفاهم بینمون طولانی و عادت نشه. اونم قبول می کنه و معتقده عذرخواهی درهرحال از سمت اون صورت گرفته نهایتا.

امروز ظهر وقتی اومد دنبالم در اداره توی 30 ثانیه اول فهمیدم امید امروز خسته س و توی مود غر زدنه.

از سمتی فردا هم عروسی یکی از دوستای صمیمی منه و از چندروز قبل من و امید برنامه ریزی کرده بودیم که چی بپوشیم و چه ساعتی بریم و چی کادو بدیم و غیره...

توی مسیر بهش گفتم امیدجان این چندروز انقدر سرت شلوغ بود فرصت نکردی منو ببری تا آرایشگاه ... که نوبت بگیرم.

گفت همین الان می برمت.

خلاصه ما رفتیم و نوبت گرفتم.

آرایشگاه رو امید پیشنهاد داده بود و منم نخواستم روی حرفش حرفی بیارم.

چون امید از آرایش های ملایم خوشش میاد و این سالن کارای تمیز و شیک و ملایمی داره. نازنین خواهر امید برای عروسیش همین جا رفته بود و امید خیلی خوشش اومده بود.

بماند که برای 2 ساعت عروسی کلی باید هزینه کنم. فقط آرایش صورت بدون موهام رو 220 تومن برام فاکتور کرد.

و صمیمانه بگم با اینکه ولخرجی می کنم ولی بابت پرداخت چیزی حدود 300 تومن برای یکی دوساعت عروسی، خیلی زورم اومد.

وقتی برگشتم توی ماشین سر همین نوبت و مدل آرایش فردا شب و لباس عروس آینده منخمیازه بینمون بحث پیش اومد و من هر چی می گفتم: امید چرا امروز انقدر غر می زنی به من؟ حالا کو تا اونموقع و ؟

ایشون بحث می کرد و من تا می خواستم باهاش حرف بزنم می گفت: باشه بیخیال... خسته م... باشه تو درست میگی...

و این لحن حرف زدنش منو بیشتر عصبی می کرد.

انقدر عصبانی بودم که بدون اینکه خداحافظی کنم باهاش، ماشینشو ترک کردم.

وقتی اومدم بالا تصمیم گرفتم اینبار شیوه م رو تغییر بدم.

یعنی اینکه اول نوبت آرایشگاه رو کنسل کنم و عصر هم برای خریدایی که داشتیم نرم.

می دونم امید منتظره مثل همیشه بهش زنگ بزنم. به خصوص اینکه عروسی هم در پیشه و آقا میدونه رفتن به عروسی هم برام مهمه...

خب با این حساب گفتم عروسی هم نمیرم با اینکه می دونم بعدا قشقرق پریسا ( عروس ) رو باید تحمل کنم.

اینجوری امید اوج عصبانیتم رو درک می کنه...

و زنگ هم نمی زنم بهش تا وقتی که خسته بشه و بفهمه دنیا همیشه قرار نیست اونجوری که اون فکر می کنه باشه... تا خودش مجبور بشه پیشقدم بشه...

ولی از سمتی دو روز دیگه تولدشه و وقتی فکر می کنم می بینم خیلی زشته اگر روز تولدش کنارش نباشم و بهش تبریک نگم... اصلا جلوی خانواده ش هم که با اون همه ذوق و شوق برای من جشن تولد گرفتن صورت خوشی نداره.

و وقتی مجبورم دوروز دیگه زنگ بزنم پس بهتر نیست برنامه عروسی رو کنسل نکنم و ادب کردن این شوهر بچه رو بذارم برای سری بعد؟

از سمتی با شناختی که از امید دارم می دونم عمرا مال پیش قدم شدن و شروع صحبت نیست... به طور قطع بزرگترین و شاید تنهاترین عیبی که در شوهرم هست همینه... چیزی که واقعا تحملش برای من سخته.

فردا هم ولنتاینه و اعصابی ندارم که بخوام بابت خرید هدیه و سوپرایز و این چیزا هزینه ش کنم...

 اینم از ولنتاین ما...

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

من بر گشتم

جمعه هفته گذشته از مشهد برگشتیم...

نائب الزیاره تمامی دوستان که خواسته بودن براشون دعا کنم و یا اینکه نخواسته بودن و خودم یادم بهشون بود، بودم...

امیدوارم اجابت بشه...

تنها مشکلی که وجود داشت این بود که از 5 روزی که اونجا بودیم بنده 2 روز رو به حال مرگ بودم...

نمی دونم چی شد یه دفعه تب و لرز و حالت تهوع شدید گرفتم و افتادم توی تخت...

بیچاره امید خیلی نگران شده بود و مدام می گفت آب به آب شدی...

توی 3 روز فقط یه وعده غذا خوردم اونم در حد صبحانه یه کودک 4 ساله...

یه روسری بسته بودم به سرم و روی چشمامو پوشونده بودم توی تخت ناله می کردم...

اصلا همچین وضعی رو تا بحال تجربه نکرده بودم...

برام ناراحت کننده بود که چرا شانس امید باید اینطور باشه. منی که کلا اهل سفر و گردشم سابقه نداشت همسفر بدی بشم و برنامه هارو خراب کنم...

شوهر بیچاره مجبور شد کلی از برنامه های تفریحی رو کنسل کنه و یکی دوتا خرید هم تنها بره که دست خالی برنگردیم... خمیازه

بعدش هم که کلی از وقتمون توی بیمارستان و آزمایشگاه گذشت...

یه چیزی هم میگم بین خودمون باشه نمی دونم چرا با اینکه خیلی توی این سفر کنار امید آرامش داشتم و بهم مهربونی می کرد ولی سفرهای قبلی که با دوستام می رفتم به مراتب بیشتر خوش می گذشت خجالت نمی دونم شاید هم حال خراب اون دوروز خاطره این سفر رو برام تلخ کرد...

وقتی برگشتم اداره همکارام بهم می گفتن چه کار کردی با خودت که اینطور سریع لاغر و نحیف شدی؟؟؟

راست می گفتن به طرز عجیبی زیر چشام گود رفته بود و گونه هام یه وری شده بودن...

چندتا عکس هم از اونجا گرفتم برای "برادر عزیز" که حتما توی پست بعدی میذارمشون... چون این پست رو توی اداره دارم میذارم و به کابل گوشیم دسترسی ندارم...

مشهد که بودیم برای اولین بار با امید بولینگ رفتیم و خیلی خاطره ی خوبی بود... البته خوبتر از اونجا که شوهر مدام به بنده باخت میداد با تفاضل زیااااااااد شیطان و یه جورایی توی سالن بولینگ بنده سالار شده بودم برعکس تمام جاهای دیگه که ایشون مردسالار مطلقه... خلاصه ادعای قهرمان بازی خیلی حال داد و اینکه شوهر رو توی موقعیت کمبود اعتماد به نفس قرار دادیم... بزن کف قشنگه رو تشویق

...........................................................................

 

دو سه روزه قراره یه خریدی انجام بدیم که براش دو دل هستیم... هربار آماده میشیم بریم برای انجام خریدمون پدرش حالش بد میشه و کلا این چند روز اخیر مدام توی بیمارستان در رفت و آمدیم... آدم خرافی نیستم ولی این قضیه احتمالا به دو دل بودنمون ربطی نداره؟

یه خبر دیگه اینکه بر خلاف دستور دکترم که گفته بود تا 6 ماه باید چسب بینیمو کامل بزنم بنده بعد از گذشت 5 ماه که مدام چسب روی صورتم بود، حالا دیگه بدون چسب توی خیابونای این شهر رفت و آمد می کنم مژه حس خیلی خوبیه و همه میگن آخییییش راحت شدیم اینطوری قیافه ت بهتره... البته شبا قبل از خواب بینی مبارک رو توی کلی چسب می پیچیم که یه وقت خط و خش نیفتد...نیشخند

توی این سفر خیلی چیزا دستگیرم شد... مثلا اینکه امید خیلللللی زودرنجه و باید مدام بهش توجه کرد و باهاش مهربون بود...

اینکه خیلی مرتبه و اهل کار و کمک به خانواده و همسره... مثلا اون دوروز که مریض بودم همچین گل پسری شده بود تماشایی...قهقهه

فوتبالشو با صدای کم می دید و از انجام اداهای خز و خیلی خودداری می کرد... چون می دونست حالم بده و سر درد رهام نمی کنه...

زیاد توی اتاقی که خواب بودم رفت و آمد نمی کرد ولی من توی همون حالت نیمه هوشیاری متوجه بودم که شازده درحال سابیدن ماهیتابه ای بود که توش پنیر پیتزا داغ کرده بود برای روی چیپساش...

بعد کلی از لباسایی که روی مبل ولو بودن رو تا کرد و چید توی چمدون و کفشای منو که گلی شده بود تمیز کرد... میوه هارم شست و کمی هم میوه پوست کند چید توی بشقاب و به خیال خام خودش دیزاین کرده بود خنده و اورد آروم کنار تخت گذاشت که اگر من دیدم بخورم...

حالا من از یه سمت سرم دررررررد می کرد و می خواستم خودمو بکوبم تو دیوار از سمتی از خنده منفجر میشدم وقتی تش تقلای این پسر رو درحال کدبانوگری می دیدم... یه همچین شوهر کارکنی نصیبم شده از خود راضی

یه چیز دیگه هم دستگیرم شد که البته بابتش کمی ناراحت شدم... به نظرم امید به اندازه من دست و دلباز نیست... توی همین سفر فهمیدم...

نه اینکه خسیس باشه نه... ولی اهل بریزبپاش هم نیست... من زیاد با این خصوصیتش حال نکردم... یعنی اصلا خوشم نیومد... یعنی یه جورایی تو ذوقمم خورد...

میگه تو این وضع زندگی و اقتصادی که ما الان تو این م.. م..لکت داریم دلسوزیایی که تو برای بقیه می کنی و یا ریخت و پاش هات حماقت محضه... خیلی به نوع خرج کردنام ایراد می گرفت و می گفت باید این رفتارتو اصلاح کنی... تو دیگه یه نفر نیستی و قرار نیست کارت عابربانکت صندوق وام قرض الحسنه دوستات باشه...

آخه توی سفر برای یکی از دوستام 500 تومن واریز کردم چون نیاز فوری داشت... امید مخالفتی نکرد ولی معلوم بود خوشش نیومده و اگر دفعه بعد این اتفاق تکرار بشه مخالفت می کنه...

اینو از کجا فهمید که من پول قرض میدم به دوستام؟

بعد از عملم یکی از دوستام که خیلی برام عزیزه ازم خواست بهش 3 تومن قرض بدم که اونم عمل کنه... منم براش واریز کردم...

خب نتونست باقی پولو جور کنه و عمل نکرد... من و امید نامزد کرده بودیم و یه روز که بیرون بودیم این زنگ زد و گفت مریم من الان 2 تومن از پولیو که بهم دادی برات واریز می کنم یک میلیون هم تا آخر هفته میریزم به حسابت...

اونایی که گوشی hTC  دارن مستحضرن که کیفیت انتقال صدای این گوشی محشره و ماشالله دست به آبروریزی خوبی داره...

منم اون موقع گوشی عزیزتر از جانم hTC وان ایکسو داشتم که یه چیزی هم از بقیه شون بالاتره توی اینکار...ناراحت

خلاصه ما هرچی ادا و اطوار دراوردیمو خودمونو به کوچه راست و چپ علی کوبیدیم و صدای گوشی رو کم کردیم دوست تماما آی کیومون نفهمید که گاهی خفه شدن بهتر از هرکاریه و بدین شکل منو توی دردسر انداخت...

به این ترتیب امید شنید و خب اونموقع روش نمیشد خیلللی توی کارام دخالت کنه...

ولی به هر طریقی شد فهمید که اون پول به تومن نیست به میلیونه و اینکه من قرض دادم نه هیچ چیز دیگه...

توی سفر هم کمی غرغر کرد که تو دیگه نباید از اینکارا بکنی ، دیگه زندگیت تنها متعلق به خودت نیست و از این حرفا... منم در حالی که بهم بر خورده بود ولی پذیرفتم...

یه جایی خونده بودم که فقط یه مرد ایرانی میتونه بعد از ازدواج عاشق مامانش بشه... حالا قضیه امید شده بود که وقتی تازه با هم آشنا شدیم به نظرم روابط عاطفی معمولی با خانواده ش داشت ولی تازگیا دارم می بینم انگار روز به روز علاقه ش به مادرش داره بیشتر میشه خدارو شکر... چه پاقددددمی دارم من ای خدااااااابله

روزی دوبار با مامانش صحبت می کرد مشهد که بودیم و منم مشکلی نداشتم تا اینکه متوجه شدم مثلا بعضی جاها نکته های بی اهمیتی رو برای مادرجانشون تعریف می کنن که لزومی نداره... نه اینکه گفتن اون حرفا بد باشه یا خدشه ای به من و رابطه م بزنه نه... ولی احساس کردم اگر براش عادت بشه مشکل ساز میشه در آینده...

بنده هم کمی به خودم فشار اوردم و سیاست زنانه م رو به کار برده و کمی در آغوش گرفتم همسرو... اولش با شوخی و تشویق گفتم: به به! چه خوبه که با مامان اینقدر نزدیکی... تو که مامانتو اینقدر دوست داری پس خوش به حال من... و کمی هم ایشون لوس فرمودن خودشونو و همه چیزایی که گفته بودن و جواب شنیده بودن ریختن رو میز و تعریف کردن...سبز

منم به همراه چندتا عشوه و ادا اطوار گفتم امید جان لزومی نداره اینارو تعریف کنی... قشنگی یه زندگی به خصوصیاییه که منو تو فقط واسه خودمون داریم مگه نه؟ البته من مطمئنم تو خودت حواست بیشتر از منه منم با این موضوع مشکلی ندارم ولی مثلا مامان من عمرا از زندگی منو تو هیچی نمی دونه دروغگو چون حاااال می کنم یه چیزایی فقط خاطره منو تو باشه... به نظرم اینجوری بیشتر کیف میده آدم یه کمم سکرت داشته باشه تو زندگیش... به قول معروف یواشکی... یواشکی های خودم و خودت... فقط و فقط... حالا نمی دونم تو هم اینطور فکر می کنی یا نه؟

چندتا هم ماچ و بوس لا به لای حرفام تقدیمش کردم که توی حالت نرم باقی بمونه و از کوره در نره چون واقعا از عصبانیتاش می ترررررسم...

دیدم با حالت شرمندگی رفته تو فکر... منم فرصت تیر نهایی رو دیدم و به تخت اشاره کردم و گفتم: فرق تو با خیلللی از مردای دیگه اینه که فقط اینو ( تختخواب ) خصوصی زندگیشون نمی دونن...چون اینو که همه دارن... فرق زندگی های موفق تو همین چیزاس دیگه... البته اشکالی هم نداره چون ما هنوز دوتامون بی تجربه ایم و باید کنار هم یاد بگیریم که چکاری درسته چکاری نه؟ خدارو هزار بار شکر می کنم فهم و منطق و متانتی که تو داری رو در هیچ کس ندیدم... نمیگم نیست من ندیدم... الانم اگر فکر می کنی من دارم زیاده روی می کنم بگو شایدم دارم اشتباه می کنم گلم...بغل

دیدیم همسر کاملا تغییر یافته منو بغل کرد و گفت: مریم تو خیللللی خانمی من چقدر چیز هست که باید از تو یاد بگیرم... شک نکن دیگه تکرار نمیشه حالا ببین عشق من... عمرا نمیذارم کسی سر از راز زندگی منو تو دربیاره... کاملا درست میگی... ببخشید گلم من حواسم نبود و از این حرفا... حالا می بخشی منو؟

و با کلی اصرار منو برد بیرون و کلی برام خرید کرد که مثلا تلافی کرده باشه... درحالی که من فقط خواستم جلوگیری از بعضی مشکلای احتمالی بکنم وگرنه چیزی نبود که بخوام ناراحت بشم قلب

خلاصه اینم از حرفایی که دوست داشتم بنویسم... ولی بازم طبق معمول پراکنده بود...

خیلی بی حوصله م پدر شوهر نازنینم حالش خوب نیست بیمارستانه لطفا براش دعا کنید...فرشته

دوستتون دارم......ماچ

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

بزنم به تخته... آرامش دارم

سلام دوستای جون جونی نازنینمقلب

26 دیماه ساعت 7 عصر من رسما زن امید شدم و همه چیز به خوبی پیش رفت...

بعد از اتمام مراسم همه میهمانا که 37 نفر بودن به دعوت خانواده من رفتیم به یه مجتمع پذیرایی خوشگل و شامو با هم خوردیم.

امید سر از پا نمی شناخت و کلا یه جا بند نمیشد...

هرجا می رفتم دنبالم می اومد و این رفتارش توجه همه رو خصوصا غریبه های توی رستوران رو به خودش جلب کرده بود...

حتی وقتی برای شستن دستم رفته بودن سمت دستشویی اومدم بیرون دیدم پشت در ایستاده... شوهریه واسه خودش...نیشخند

از خوشحالی پدر و مادرش هم چیزی نگم که قابل وصف نیست...

ولی مامان من از موقعی که من بله رو گفتم تا زمان شام گریه می کرد... البته اشک شوق و دلتنگی...

خب بریم سر مراسم عقد و مختصر یه چیزایی بگم...

- اول اینکه مچ درد گرفتم از بس امضا زدم...

- زمان جاری شدن خطبه بار اول حواسم نبود که عاقد یه بار خونده از بس مشغول دعا و یاد دوستام و مشکلاتشون بودم... خدارو شکر که قبل از هر فول و گیج بازی نیلوفر ( خواهر شوهر کوچیکه ... همون که تازه عقد کرده ) بلند گفت عروس رفته گل بچینه و من یه نفس راحت کشیدم... و فهمیدم حالا وقت بله گفتن نیست... نیشخند

بار دوم دیگه حواسم بود که نباید بله بگم و بیصبرانه منتظر شیرین کاری نفر بعدی بودم... که نازنین ( خواهر شوهر بزرگه ... که از همسر من 4 سال کوچیکتره و من عاااااشقشم ) گفت عروس خانم زیر لفظی میخواد...

و بعدش لحظه ی خوشمزه زیر لفظی بود که مادر شوهر جان یک عدد تک پوش دستم کرد و من حسابی سوپرایز شدم... چون وقتی برای خرید حلقه رفتیم توی ویترین دیدمش و به امید گفتم خیللللی خوشگله و این شیطون هم رفته بود خریده بودش...

- جام عسل رو مادر شوهرم گرفت جلومون که عسل بذاریم دهن همدیگه... اول امید باید اینکارو انجام می داد... وقتی انگشتشو نزدیک دهنم اورد مادرشوهرم گفت انگشتشو گاز بگیر!!! که من این کارو نکردم و گفتم دلم نمیاد... خب به نظرم کار درستی هم نیست،،، این کار مصداق روشن نمک خوردن و نمک دون شکستنه... البته شایدم من دارم اشتباه برداشت می کنم ولی به هر حال اینکارو نکردم... و شوهر بعد از شنیدن این جمله جمع رو بیخیال شد و منو محکم بغل کرد... خجالت

بعد شوهر یه سرویس خوشگل بهم هدیه داد و مامان جون خودمم برام یه نیم ست رویایی خریده بود که بهم داد و جلوی فک فامیل داماد آبرو داری کرد برام... البته مادر شوهرم هم یه نیم ست طلا سفید بهم هدیه داد...

بعد هم خواهرا ( خواهر شوهرا و خواهر زنا ) خودشونو نشون دادن و سکه بارونمون کردن که من دوست داشتم به جای سکه بهم انگشتر و دستنبند و این چیزا میدادن ولی شوهر با سکه موافق تر بود.

شب هم بعد از رستوران شوهر منو برد خونشون و اونجا کمی شنگول بازی بود و بعدم اومدیم خونه ما....

جشن عقد هم قرار شد همون روز عروسی یه سفره رویایی بندازیم و یه کیک خوشگل سفارش بدیم برای ابتدای مراسم عروسی توی سالن...

خلاصه مبارک باشه،،، این از مراسم عقد...قلبقلب

..........................................................................

 

دیروز خونه مادر شوهر دعوت بودم برای نهار...

کلی تدارک دیده بود و هی غر می زد چرا دیر به دیر میای سر می زنی و جالبه 3 روز پیش خونشون بودم...

شوهر نیلوفر هم بود و خلاصه همشون استقلالی بودن و من تنها طرفدار پرسپولیس...

دیروز هم که دربی بود...

شوهر خودخواه من دوست نداره که من از پرسپولیس طرفداری کنم...

موقع آماده شدن یه شلوار جین پوشیدم و یه بلوز قرمز خیلی خوشگل! که مهسا گفت حالا اینو نپوش... هیچ روزی قرمز نپوشیدی امروز میخوای بپوشی ، ممکنه شوهرت فکر کنه خواستی طرفداری کنی و از این حرفای خاله زنکی...

منم دیدم سری که درد نمی کنه دستمال نمی بندن یه بلوز طوسی پوشیدمو و آرایش کردمو شوهر اومد رفتیم...

بعد از نهار هم با امید ظرفارو شستیم که البته مادرشوهرم خیلی غر زد که مری جون من دوست ندارم وقتی میای اینجا خودتو خسته کنی و برید بشینین فوتبال ببینید از خود راضی

منم عین یه عروس ملوس ظرفارو شستمو خشک کردم و کلی کوزت بازی و رفتم با امید پای تی وی که یه بحث کوچیک بینمون پیش اومد...

کسی متوجه نشد ولی بعدش مامانش از اخمای امید و بی توجهی من بهش، فهمید احتمالا چیزی شده...

نمی دونم چرا خانواده ش از اینکه بینمون بحث پیش بیاد خیلی می ترسن... اینو با تمام وجودم احساس می کنم...

خلاصه من می دونستم مامانش استرسی شده دلم سوخت ولی از سمتی دلمم نمی خواست خودم برم سمت امید...

امید هم که انقدر مغروره که خدا می دونه... از روز اول بهم گفت هر وقت بینمون بحث شد تو بیا سمت من عذرخواهیش با من...

هه! خیلی زرنگه کار سخت همون پیش قدم شدنه هستا...

از سمتی هم می دونستم اگر با هم قهر کنیم تا صد سال امید ناز نمی کشه و پیش قدم نمیشه ولی همین که بهش یه لبخند بزنی بفهمه چراغ سبزه دیگه عذرخواهیش شروع میشه...

نیمه اول تموم شده بود... خم شدم چاییمو از روی عسلی بردارم که اونم خم شد و دستامون بهم خورد و امید فکر کرد من خواستم دستشو بگیرم یا بهش فنجون چاییشو بدم... به هرحال توی صورتم نگاه کرد و خندید و منم دلم نیومد بزنم تو ذوقش...

گفتم بذار فکر کنه من خواستم نازشو بکشم...

منم بهش لبخند زدم و دوباره ایشون بیخیال جمع منو گرفت تو بغلش و ماچ و بووووسقلب

و همه خیالشون راحت شد...

عصر هم رفتیم بیرون و برام یه جفت کفش خیللللللی خوشگل و یه گوشی hTC خرید... که کلی برام انرژی مثبت بود چون دیجیتال و تاچ بدنم واقعا فروکش کرده بود.

و کلی صابون و شامپو و شکلات و یه دامن کوتاه سبز آبی که به قول خودش به اسم من خریداری شد به کام اون...خجالت

و اممممممما

خبر بعدی...

فکر کنم امام رضا طلبیدتمون...

پس فردا مسافریم و میریم مشهد زیارت آقا...

خیللللی خوشحالیم...

امید پارسال که رفته مشهد نذر کرده که یا نطلب یا زنمو بذار سر راهم بذار متاهل بشم و با هم بطلبمون...

به قول خودش امام رضا هم سنگ تموم گذاشت توی نیمه دوم سال زنمو بهم نشون داد و کمتر از دو ماه زنم شدی...

راست میگه مثل برق و باد بود... هیچ وقت فکر نمی کردم ازدواجم اینطور باشه اینقدر یه دفعه اییی...

بلیطارو دیروز گرفت...

همتون رو دعا می کنم دوستای عزیزم...ماچ

[ ۱۳٩۱/۱۱/٧ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]