یک فنجان عسل و عاشقانه ها

این تاریخ جاودانه شد

فردا...

ساعت 6: 30 بعداز ظهر

دفتر ثبت ازدواج

من و امید...

با نگاه پر از خیر و لطف خدا

عقد می کنیم...

26/10/91 تاریخ من... تاریخ من و امید...

دوستای عزیزم برای تداوم زندگی ما دو تا دعا کنید... قلب

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

مریم عصبانی است

- من برای مراسم عقدت نمیام.

- آخه چرا مادر من؟ باز به چی میخوای گیر بدی؟

- این دیگه چه مهریه ایه؟ برای خواهرشم اینطوری مهر زدن؟ با زرنگ بازی؟

- کدوم زرنگ بازی؟ شرایط ما با اونا کاملا فرق داره مامان... اون بنده خدا که نیلوفرو گرفته هنوز باید درس بخونه، الان بخوان ازدواج کنن خونه ای ندارن باید اجاره کنن با کدوم پول اجاره بده اون پسر بیچاره؟ پدرش و پدر امید باید کمک کنن به این دوتا جوون... می بینی شرایطشون با ما فرق داره. آخه چرا تو شروع کردی مدام سر هر چیزی منو اذیت کنی؟

- من نممممیااااااام...

× خیلی دلم گرفته. عصبانی ام و کمی هم فریاد زدم.

دلم از تمام ناهماهنگی های زندگیم گرفته. مامانم لج کرده هر روز سر یه موضوعی با من جر و بحث می کنه. یه بار خرید جهیزیه یه بار مهریه یه بار حلقه یه بار لباس...

بخدا مشکلات من بزرگتر از جرو بحث سر این چیزاس...

مامان عادت کرده اینو اونو با من مقایسه کنه.

مسئله اینجاس که نیلوفر خواهر امید ده روز قبل از نامزدی ما عقد کرد.

هم خودش و هم شوهرش پزشک عمومی ان و هر دو تازه فارق التحصیل شدن و دارن برای تخصص خودشون رو آماده می کنن...

انقدر شرایط زندگی این دوتا جوون سخته که خدا می دونه... از سمتی فکر درس و امتحانات از سمتی فکر زندگی...

اونم پسری که تا الان دانشجو بوده و هیچی از خودش نداره. مسلمه که نگرانی ای که خانواده امید دارن بیشتر از نگرانی منه... چون اون پسر دقیقا همسن نیلوفره شایدم کوچیکتر... نه کار نه پس انداز ولی پسر خیلی خوبیه و نیلوفرو هم خیلی دوست داره و من به آینده زندگی این دوتا جوون خیلی امیدوارم...

من نمی دونم این چه قانونیه که مامانم واسه خودش در اورده و داره اعصاب منو بهم می ریزه؟

چرا برای اون اینطور خرید کردن برای تو اونطور؟

چرا مهریه اون اینقدره مال تو اونقدر؟

دیگه داره منم حساس می کنه با بکار بردن مداوم جملاتی مثل اینکه

- تو رو ساده گیر اوردن

- زرنگ بازی دارن می کنن

- فردا به ریش خودتو و خاندانت می خندن

خب مسلمه ناراحت میشم از شنیدن این حرفا ولی مهم اینه که منو امید با هم به توافق رسیدیم و خودم قبول کردم نه با اصرار اون.

فعلا که با این برخوردای مامانم برنامه عقدمون مرتب عقب و جلو میشه و نگرانم نکنه اتفاقات بدی در راه باشه...

خسته م... خسته مممممممم...

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

وقتی این مرد، غیرتی تصمیم می گیرد

دیروز رفتیم خونه رو دیدیم...

خونه که چه عرض کنم، 14 تا ستون و یه نیمه دیوار آجری.

ایستاد یه گوشه و گفت اینجا اتاق خوابه یه پخ 60 سانتی داره کنار پنجره که میز آرایشتو میذاریم. اونورم اتاق بچه هاس. ولی اتاق بچه ها یه کم تاریک میشه یه پنجره نیاز نداره؟

از دستش عصبی شده بودم. از سمتی صبح زود بیدار شده بودم رفته بودم اداره و تا همون لحظه ای که امید ایستاده بود و طرح خونه رو برام شرح می داد و با کارگرا سر و کله میزد، من سر پا بودم. خستگی و گرسنگی و احساس خواب آلودگی...

از سمتی چون دیروز یه امتحان سخت داشتم شب قبلش هم فقط یک ساعت خوابیده بودم که بتونم به درسام برسم.

حالا ببینید با چه وضعی من توی اون نصفه خونه قدم می زدم و دم به دقیقه می گفتم امید بریم من خسته م...

واقعا از چیزایی که در مورد خونه شرح می داد هیچی حالیم نمی شد. مثلا به نظرم آشپزخونه خیلی بزرگ و اتاق بچه خیلی کوچیک اومد...

به نظرم محاله توی حیاطی که نشونم داد بشه دوتا ماشین پارک کرد ولی امید می گفت mp3 از فضا استفاده کنیم 3 تا هم جا میشه.

البته اینم می دونم که تا سقف نیاد روی بنا، اندازه ها غیر حقیقیه.

خونه پدری من و همینطور خونه پدری امید در بهترین محله شهر واقع شده... فاصله آپارتمان ما با اونا فقط 15 تا خیابونه.

حالا شما یه چیزی بین این فاصله در نظر بگیرید، آهان ... توی این جایی که الان در نظر گرفتید امید داره یه آپارتمان خیلی شیک 7 واحدی میسازه در 7 طبقه... هر طبقه 180 متره.

چندتا خیابون بالاتر هم یه آپارتمان داره البته یه واحد از کل اون آپارتمان مال امیده که اونم بزرگه و اتفاقا توی خیابونیه که من همیشه آرزو داشتم اونجا زندگی می کردم.

هرچی بهش میگم بریم توی همون آپارتمان بشینیم میگه محااااله برم آپارتمان نشینی با چندتا همسایه فضول که مدام سر بکشن توی کارم.

من دوست دارم گاهی باهم بشینیم توی حیاط چای بخوریم و تو با یه لباس خیلی راحت باشی عمرا بشه توی آپارتمان از اینکارا کرد.

خب مسلمه اینا همش به خاطر تعصب عمیقشه که اینروزا داره منو خیلی می ترسونه و گاهی میگم خدایا خودت کمکم کن...

الان داره یه خونه دو طبقه میسازه که ما بریم طبقه بالاش و طبقه پایین هم پدر و مادرش بشینن...

امید تک پسر خانواده س و دوتا خواهر داره...

یکیشون 5 ساله ازدواج کرده و اون یکی هم ده روز قبل از نامزدی رسمی ما عقد کرد.

مامان میگه مریم برای رفتن به آپارتمان امید خیلی اصرار نکن ممکنه بهشون بربخوره... ممکنه فکر کنه نمیخوای نزدیک پدر و مادرش باشی.

من امیدو توی این مدت خوب غربال کردم... مشکل اینه که نمیتونه توی یه آپارتمان باشه و کنارمون آدمای دیگه و غریبه ها زندگی کنن...

به نظرم این رفتارش یکم عجیبه... خیلی بیشتر از یکم عجیب به نظرم میاد...

ولی می دونم اینارو نمیشه در اون تغییر داد... تلاشم کردم جواب نمیده... کلا اینطوریه خیلی غیرتیه و توی تموم تصمیماش همین طور عمل می کنه...

 از طرفی هم پدر و مادرش با محبت و بی آزار به نظرم میان خصوصا باباش که هر دو روز یه بار زنگ می زنه و سراغمو می گیره. فکر نمی کنم نزدیکشون بودن ضرری داشته باشه...

اممممما دوتا از دوستام مدام توی گوشم می خونن که از همین الان گربه رو دم در حجله بکش و بگو باید فاصله داشته باشیم و از این حرفا...

مهریه آنچنانی بخواه و بگو ملک به نامت بزنه و هربار باهاش میری بیرون ببرش بازار طلافروش ها و بگو یه تیکه طلا برات بخره و ...

ولی اصلا نمی تونم از اینجور حرفا بزنم... انگار زبونمو قفل می کنن...

راستش به زندگی این دوتا دوستمم که نگاه می کنم می بینم خیلللی هم موفق نیستن.

از سمتی من عقده و حرص چیزی رو به دلم ندارم. توی خونه پدرم هرچی خواستم برام مهیا بود و حقوق خودمم بد نیست.

همیشه هرچی خواستم خریدم و چشم به دست امید ندارم.

ولی خیلی ها بهم میگن داری اشتباه می کنی... حساباتو ازش مخفی کن، زیر بار خرید جهیزیه نرو، خرج دانشگاهتو بنداز گردنش و...

 .....................................................................

داشتم قسمت بالا رو می نوشتم که امید زنگ زد و گفت مبلمانیو که توی نمایشگاه دیدیم و خریدیم شرکت فرستاده و چون خونه خودشون جا ندارن داره میاره بذارن اتاق عقب آپارتمان ما... جایی که بقیه خریدامو چیدم.

منم بلند شدم حاضر شدم که وقتی میاد نامرتب و ژولیده نباشم.

صفحه وبلاگمم بستم.

اومد و کارگرا رو راهنمایی کرد و مبلمان رو جا به جا کردن و چیدن گوشه اتاق خواب.

کارگرا رفتن و امید نشست روی یکی از صندلیایی که کنار میز نهار خوریمونه...

همینطور که داشت در مورد مسئله ای با آب و تاب صحبت می کرد میخ شد روی صفحه لپ تاپ و یه دفعه با اخم گفت: مری این چیه دیگه؟

قلبم هررری اومد تو دهنم گفتم نکنه نوشته هامو خونده؟ چون دوست دارم خصوصی بمونن واسه دل خودم...

رفتم کنارش و دیدم یکی از پیجایی که باز کرده بودم و مدت هاس می خونمشو دیده...

وبلاگ مال یه خانمه که از مادرشوهرش می نویسه... زن زجر کشیده ایه و خانواده شوهرش خیلی اذیتش کردن ...

چون شیوه نگارشش طنزه و از بدبختیایی که براش پیش میاد به طنز می نویسه من خیلی وقته می خونمشو باش حال می کنم...

البته با الفاظ بدی از مادرشوهرش نام میبره که امیدم یکی از اون الفاظو دیده بود و جمله رو که خونده فهمیده قضیه از چه قراره.

خیلی بد شد... دوست نداشتم بدونه این طور وبلاگا برام جالبه...

با تحکم گفت: مری اینا چیه؟ نشین اینارو بخون توروخدا...

انقدددددرررر لجم گرفت که فکر می کنه من به آنی قراره تغییر رویه بدم یا موشه کوره باشم.

دیروز امتحان داشتم...

اومد در اداره دنبالم منو برد دانشگاه... بهش گفتم عزیزم برو من بعد از امتحان خودم بر می گردم... گفت نمیخواد خودم میام دنبالت بهم زنگ بزن

رفتم سر جلسه و امتحانمو خوب دادم...

وقتی از جلسه اومدم بیرون بهش زنگ زدم که امید جان امتحانم تموم شده...

گفت بیا بیرون من دم درم...

وقتی رفتم دیدم چشماش خواب آلوئه گفتم کی اومدی؟ گفتم نرفتم که بخوام بیام...

همین جا توی ماشین نشستم تا امتحانت تموم بشه یکمم چرت زدم.

بارها اینکارو کرده...

مثلا وقتی منو می رسوند برای کلاسام دانشگاه اگر تک کلاس بود منتظر میموند که برم گردونه و اگر چندتا کلاس داشتم می رفت و نیم ساعت زودتر از تموم شدن آخرین کلاس در دانشگاه منتظرم بود...

امیدوارم این رفتاراش تا به همین حد بمونه و بیشتر نشه...

یه سئوال اساسی....

روزی که میخوام برم محضر برای عقد، چی بپوشم؟

با توجه به اینکه اون روز جشن نداریم... فقط عقد محضریه...

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

مریم می نویسد

من مریم 26 سالمه ، منتظرم تا آخرین روزای ماه صفر تموم بشه تا با امید نامزدم عقد کنیم...

 امید فوق لیسانس مهندسی نفت داره و 34 سالشه... توی یه مرکز تجاری بزرگ شمال شهر یه مغازه داره که داده اجاره و خودش به کار آپارتمان سازی مشغوله...

برای انجام کاری اومد اداره ما و توی همون روزا که امید درگیر تکمیل پرونده ش بود من به همون واحد منتقل شدم و ایشون بار دوم که منو دید ازم خواستگاری کرد...

نفهمیدم چطور ولی همه چیز خیلی سریع انجام شد ،من جواب مثبت دادم و خانواده ش اومدن و حلقه نشون اوردن برام و رسما نامزد شدیم...

این روزا استرس انجام عقد، خریدای مربوط به عقد و جهیزیه و از سمتی امتحانای دانشگاهم به شدت وقتمو گرفته و دلمشغولی شده برام...

از سمتی کارمند بودنم هم بخش مهمی از زندگیمو به خودش اختصاص داده که متوجه شدم امید خیلی باهاش حال نمی کنه...

تصمیم دارم با یه مهریه سبک و یه عدد مقدس وارد زندگی مردی بشم که فکر می کنم قسمت من از این دنیا و تمام سختی هاییه که پیش از این کشیدم...

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]