یک فنجان عسل و عاشقانه ها

توضیحات پست قبل!!!

سلام

دنباله پست قبل باید یه سری توضیحات اضافه کنم دوباره.

اولا اینکه دوستان عزیزی که میاید برای من می نویسید که به زودی فلان میشی و فلان میشی!!!

انگار باید دوباره توضیح بدم که عزیزای من قرار نیست من برای شرکتم تبلیغ کنم یا اینجا کسی از من قرصی تهیه کنه. صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

ضمنا قطعا و یقینا بنده خل و چل و بی شعور نیستم که در مورد عوارض قرصم اطلاعات کسب نکنم. قبلشم گفتم من ریسکشو قبول کردم... یعنی اگر هم عوارض داشته پذیرفتم.

یکی از دوستان گفته این آب میان بافتیه که از دست دادی... یا یکی گفته اینا مسهل هستن و بهشون معتاد میشی... واسه این وزنت کم نشون داده میشه.

خب در اینجا باید بگم که من موقع استفاده از این قرصا خیلی احساس تشنگی می کردم ولی 3 برابر قبل آب می خوردم و در واقع چیزی از دست نمی دادم. ادرار زا هم نبود به اون صورت... عزیزم مسهل هم نبود... الانم 3 ماه بیشتره که من قرصی نمیخورم کدوم اعتیاد؟

به قول استادم ایرانی هستیم دیگه... بارمون اوردن که تجربه نکرده عقایدمون رو به دیگران تحمیل کنیم و یا چیزی رو که شنیدیم و خوندیم بگیم چیزی که من خوندم از چیزی که تو تجربش کردی کاملا صحیح تره.

این قرصا نه آمریکاییه نه یونانی نه هییییچ کدوم از کشورای دیگه جز چین... عزیزم اینا تولید چین هستن. چیییین. چین.

من از 72 کیلو رسیدم به 56 کیلو... و جالبه نه یک دونه لک افتاده توی صورتم نه یه دونه چروک... خداشاهده همه ی همکارام می گفتن به زودی صورتت از چروک یا افتادگی پوست نابود میشه ولی من بازم اهمیت ندادم... حالا همونا هم با همین روش وزن کم کردن و میگن بار اوله وزن کم می کنن بدون ذره ای مشکل در پوست یا عضلاتشون.

خب من توی اون مدت یکمم عصبی شده بودم. به هرحال غذای خیلللی کمتری می خوردم. خیلللللللی کمتر و این یکم بدخلقم کرده بود ولی خیلی مواظب بودم چون می ترسیدم امید نذاره ادامه بدم چون ناراضی بود.

در مورد ریزش مو هم من ریزش نداشتم. چون خودمو بسته بودم به میوه های طبیعی و آب میوه خصوصا و البته امید برام قرص زینک آلمانی خرید پس این مشکلو هم نداشتم.

در مورد قیمت هم من 100 و 120 خریدم ولی از مربیم... توی اینترنت قیمتاشون متفاوته... خواهرم از یه فروشگاه توی تهران 45 خریده بود و 8 کیلو وزن کم کرد.

به نظرم هر کس هرجور دلش میخواد اینارو قیمت میزنه.

آهان نوشته بودم بدنم گرم میشد این به خاطر چربی سوزی بود. یکی از دوستام نوشته این به خاطر تپش قلبت بوده که میرفته بالا.

عزیزم من اینجا اگر بخوام بابت هر چیز نیم ساعت توضیح بدم به کارای دیگه زندگیم نمی رسم.

خب این قرصا یه کم تپش قلبو میبره بالا مثل اینکه داری نرمش نرم انجام میدی. عزیز دلم معلومه وقتی تپش قلب میره بالا خون باید با سرعت بیشتری پمپاژ بشه و گردش خودشو توی اندام ها تکمیل کنه... بنابراین نیاز هست بدن انرژی مضاعف مصرف کنه. خب این انرژی از کجا باید تامین بشه؟ با سوخت چربی ها این اتفاق می افته...

متاسفم که مجبورم بابت یه پست اینقدر بنویسم... در حالی که اینجا هم اینقدرررر سرم شلوغه و اعصاب داغون هم هستم.

به خاطر یه عده از دوستام که کنجکاو بودن بودن ماجرارو باز کردم ولی از سمتی یه عده هم با کلی چرت و پرت بی حوصله م کردن.

همون موقع که امید بعد از گذشت 10 روز دید چقدر وزنم کم شده بهم گفت خواهشا رمز لاغریتو به کسی نگو. بذار هرکس هرجور صلاح میدونه روششو پیدا کنه.

یه کم مرموز باش و واسه خودت زندگی کن. منم بهش گفتم بخیل نباش مرد. گفت خود دانی.

ولی همون موقع هم هر کدوم از دوستامو می گفتم انگار قسم خورده بودن انرژی منفی به من سرازیر کنن... در نهایت خودشون الان مصرف کردن و هر روز قربون صدقه میرن برام.

حالا هم هر کس خودش می دونه دوست داره چطور وزن کم کنه. من فقط کاریو که انجام دادم مثل بقیه کارام که میام می نویسم شرح دادم.

لطفا دست از موعظه کردن بردارید... چون اگر بخوام از این به بعد بنویسم اینجور پیام هارو نخونده پاک می کنم.

از بقیه دوستامم که همیشه همراه منن و می دونن چقدر دوستشون دارم ممنونم.ماچ

[ ۱۳٩۳/۳/۱٠ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

ماجرای لاغری من!!!!

سلام

باور کنید خیلی زودتر از اینا می خواستم بیام و بنویسم... یه وقت فکر نکنید نمیخوام اطلاعات در اختیارتون بذارم.

اول اینکه بنده هیییییچ ورزش نکردم. یعنی به هیچ عنوان در مدت زمانی که وزن کم کردم ورزش نداشتم و رژیم هم اصلا و ابدا...

به طور خیللللی اتفاقی و از اونجایی که من کلا آدمی هستم که وقتی فکری به سرم بزنه حتما عملیش می کنم  و قدرت ریسک بالایی هم دارم طی یک فکر 3 ثانیه ای و تحقیق نیم روزه در سایت های اینترنتی تصمیم گرفتم قرص لاغری استفاده بکنم.

در همون ایام بنده برای خیللللللی حرفه ای تر شدن کلاس رقص می رفتم که این موضوع اونجا از طرف من عنوان شد و مربی رقصمون که مدیر باشگاه ورزشی هست و کلاس رقص هم همون جا برگزار میشد گفت من یه قرص دارم که تضمینی بهت میدم که حداقل 10 کیلو در ماه کم بکنی... و بعد گفت اصلا و ابدا به سمت قرص های دیگه نرو.

اینو از این جهت بهم گفت که من توی سرچ هایی که داشتم یه قرص رو انتخاب کرده بودم و اسمش رو به مربیم گفتم. اون گفت این قرصی که من میدم حتما جواب میده و مدت هاست من دارم برای مشتریام تجربه ش می کنم.

منم دلمو زدم به دریا و این قرص رو خریدم.

اسلیمینگ سبز... کاهش اشتهاش فوق العاده س...

توی کمتر از 50روز دقیقا 16 کیلو وزن کم کردم. بعد خانم مربی به من گفت بدون برگشته...

جالبه توی عید رااااحت می خوردم... الانم مرتب با امید رستورانیم ولی حتی 100 گرم اضافه نکردم. یه جورایی هم مشکل کم کاری دستگاه گوارشم هم حل شده و عادی هستم. چشمک

همه اطرافیانم مرتب می گفتن میمیری... مشکل کبد می گیری... نوه عمه ی همسایمون خورده ترکیده لال شده... کلیه ش مشکل دار شده... ولی من گوشامو بسته بودم و فقط به هدفم فکر کردم.

الانم میگم شاید عوارضش 10 سال دیگه معلوم بشه ولی مگه داروهای توی داروخانه بدون عوارضه؟

ضمنا قطعا عوارضش کمتر از مشکلاتیه که به خاطر اضافه وزنم داشتم... اعتماد به نفسم داشت زیر سوال می رفت

چون واقعا تا سه سال قبل دختر خوش اندامی بودم و یهو چاق شدم.

الان اما... امید هربار میریم بیرون عشق داره منو ببره خرید... اعتماد به نفس داره چون محاله بریم جایی بگن سایز خانم شما نداریم...

سایز مانتوم از 44 شده 38... گاهی 36 هم به تنم اندازه میشه... یعنی M یا S

شلوار هم همینطور... سایزم 38 شده

خنده داره سایز کفشم از 39 شده 37

یعنی الان دیگه عشق می کنم فقط برم مهمونی و لباسای رنگارنگ خوشگلمو که شوهرم هر روز با چند دستشون منو سورپرایز می کنه بپوشم.

طریقه وزن کم کردنمم این بود که به هیچ وجه احساس گرسنگی نداشتم... یه کمم بدنم گرم میشد که معلوم بود درحال چربی سوزیه.

غذا میدیدم انگار حالت تهوع داشت منو می کشت. الانم صبحااانه کامل و مفصل می خورم... و بعدش یه وعده غذا فقط میل دارم که اونم ترجیحا میذارم شام باشه که با امید بریم بیرون.

جالب اینجاست همونایی که می گفتن میمیری خودشون قرصارو خوردن و کلی باربی شدن و الان همش برام دعا می کنن و میگن عاشقتیم. 

حالا اگر شماها تصمیم گرفتید اینجوری لاغر کنید خوب تحقیقاتتون رو انجام بدید.

ولی کسی که استفاده می کنه نباید ناراحتی قلبی و کلیوی و دیابت داشته باشه... باردار و شیرده هم نباید باشه.

من از آبی این قرصم استفاده کردم.

دو کیلو هم تازگیا با اون کم کردم. نمی دونم تاثیر آبیش چطوره... چون اکثر وزنمو با سبز از دست دادم نمی تونم در مورد آبیش چیزی بگم. ولی شنیدم همه از سبز راضی ان در حالی که بازم شنیدم آبیش قوی تره. مربی رقص من اصرار داشت سبز بهتره.

الان 1 کیلو و نیم از وزن استاندارد خودم کمتر دارم.... جاااااااااان نیشخند

 این پست فقط در مورد لاغری شد. به قول معروف بکش و خوشگلم کن ولی الان من زنده م... اندامم خیللللللی خوشگل شده... به قول امید دیگه حالا کی جرات داره به تو بگه بالای چشمت ابرو؟

تازگیا وقتی میریم برای امید لباس بخریم و سایزش گیر نمیاد من همون کارای سابقشو می کنم البته خیلی ملایم تر... غر میزنم که این چه وضعشه؟ باید لاغر کنی... خخخخخنیشخند تا بفهمه که اون وقتا چه بر سر من اورد و همراه ننه ش چقدر روی اعصاب من اسکی می کردن سبز

ماجراهای دیگه واسه تعریف دارم کاملا خاله زنکی... میام و می نویسم.قلب

[ ۱۳٩۳/۳/٧ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

تنبل خانم!!!

سلام

می دونم خیلی بد شدم تنبل خانم شدم ولی از عمد نیست بخدا... توی جا بجایی که در محل کارم داشتم وظایفم صدبرابر شد و بماند که چقدرم در یکسال گذشته سختی کشیدم تو این خراب شده...

هنوز عروس نشدم ... عروسی من پروژه ای شده برای خودش.

عروسی انتهای سال عقب افتاد و شد اردیبهشت... اون موقع به دلیل اینکه دایی امید قرار شد بعد از 15 سال از آلمان بیاد ایران ( اردیبهشت ماه ) و غیر مستقیم عنوان کردن که اگر عروسی عقب بیفته دایی امید میتونه توی مراسم شرکت کنه و اینطوری در مدتی که هست اکثر فامیل رو ببینه و چون همسر آلمانی داره ایشونم خیلی دوست داره کنار خانواده باشه و باشون آشنا بشه.

منم استقبال کردم چون هنوز برای لوکس تر کردن جهیزیه م نیاز به زمان داشتم و از سمتی چون خونمون دیر حاضر شده بود نمیشد به میل خودم و اونجوری که دوست دارم سر فرصت چیدمان وسایل و دکور رو انجام بدم. اینجوری دیدم وقت میخرم برای خودم و چون برادرمم هم برای تجهیز کارگاهش مقدار زیادی از سرمایه خودش و پس انداز خانوادمو مصرف کرده بود احساس کردم اونا هم خوشحال شدن از اینکه عروسی یه کم می افته عقب. چون از لحاظ مالی باید دستشون بازتر بود هم برای آماده کردن خودشون و هم برای تهیه هدایای مناسب.

خب ما تصمیم گرفتیم شب میلاد حضرت علی عروسیمونو بگیریم که متاسفانه 20 روز قبلش عمه امید فوت کرد . یه جورایی عمه ش حکم مادربزرگشو داشت و همه خانواده ش توی بحران قرار گرفتن خصوصا پدرش خیلی بهم ریخت و هنوز که هنوزه شرایط روحیش درست نشده.

به هر صورت دیگه تا مهر عروسیمو نمی گیرم چون دایی امید هم قرار شد مهرماه بیاد ایران و توی اون ماه دوتا میلاد و شب عید هست و از سمتی من به هبچ وجه تحمل گرمارو ندارم. ماه آینده نمی تونیم عروسی بگیریم چون خانواده شوهرم هنوز عزادارن و فصل امتحاناته...

بعدش ماه رمضونه و بعدش هم هوا خیللللی گرمه و من بد گرما هستم... دیگه اینجوریا شد که مجلس من افتاد برای مهرماه. سالن عروسیمم عوض می کنم چون یه سالن بهتر پیدا کردم. تمام ورودی و شیرین سالن قبلی رو بهش پرداخت کردیم.

آرایشگاهمم قطعا عوض می کنم چون توی این مدت چندتا از آشنایان اونجا رفته بودن خیلی بد شده بودن.

قبل از عید با امید رفتیم نمایشگاه مبلمان ... از یه مبلی خوشمون اومد جوگیر شدیم خریدیمش.. حالا ما هستیم با سه دست مبل و یه آپارتمان 170 متری...

کلی از وسایل جهیزیه م روی جوگیری خریداری شده و به نظرم دیگه خیلی اضافیه بنابراین بعضیاشو گذاشتم برای خواهر دم بختم و اونم الان حسابی ذوق زده ست...

خدارو هزار مرتبه شکر می کنم بابت اینروزام... احساس می کنم برخلاف پارسال این موقع راضیم از زندگیم... راضیم از امید... خیلی احساس خوبی بهش دارم خوشحالم که هست دوستش دارم... اونم هزار برابر عاشقتر از قبله و مدام دورم می چرخه و مواظبه نگران و ناراحت نباشم... از کارش که بر میگرده تمام وقتشو اختصاص میده به من و کارام... و هر روز به یه بهانه ایی و سوژه ای خوشحالم می کنه... خدارو هزار مرتبه شکر...

حالا دنبال گیفتای خوشگلم... خیلی برام مهمه... لطفا هر ایده ای دارید برام بگید...

لینک بدید سایت معرفی کنید خواهشا... کجا می تونم گیفت یابود عروسی تهیه کنم؟ تهران هم نیستم جهت اطلاعتون... اگر سفارش بگیرن بفرستن که عالیه...

خاص و شیک بودنشون برام خیلی مهمه... همراهیم می کنید؟؟؟

رااااااااااااااااااستی یه خبر مهم... بنده در حال حاضر یه دختر 58 کیلویی هستم... یادتونه چقدر دوست داشتم لاغر بشم؟ از 72 کیلو رسیدم به 58.

راه حلشو بعد از یه کم اذیت کردنتون بهتون میگم. بعد از خودم دوتا از همکارام با 35 و 41 سال سن باربی شدن. هر کدوم بین 8 تا 11 کیلو کم کردن.

من گاهی اوقات از 58 به 57 و 56 هم میرسم و خیلی بشم دوباره میشم همون 58 کیلو.

بازم خدارو شکر خیلی خوشحالم...

در مورد مدل ایده آل لباس عروسمم باید بگم که من مدل رومی و پف دوست دارم... کسی آدرس از سایتای خارجی داره؟ یه کم ایده بگیرم که موقع انتخاب لباس ذهنم آماده باشه...

مثلا بالاتنه اینجوری دوست دارم...  ممنونم از راهنماییاتون...قلب

[ ۱۳٩۳/٢/٢٧ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

سال نو ... پست نو

سلااااااام و سال نوی همگی مبارک امیدوارم سال جدید سال تمام خیر و خوبی ها براتون باشه.

دیگه عذرخواهی کردن از شما که اینقدر خوب و با معرفتید برای خودم زشته از بس بی توجه بودمخجالت...

می دونم درکم می کنید البته خیلی مقصرم. دوستتون دارم که اینقدر خوبید.

الان دارم با عجله می نویسم چون باید دوش بگیرم و بریم عید دیدنی خونه مامان بزرگ امید

اول اینکه قرار بود آخر سال 92 عروسی ما باشه و همه چیز رزرو بود ولی بنا به دلایلی که توی پست بعدی میگم عروسی موکول شد به اردیبهشت.

اصلا نگران نشید. اصلا چیز بدی اتفاق نیفتاده.

من و امید به لطف خدا و با دعای شما و البته بعد از گذروندن پستی و بلندی های بسیار الان دیگه با هم تفاهم زیادی داریم و خداروشکر روزای عسلی و قشنگی رو می گذرونیم.

حالا هم میخوام همینجا قول بدم که زود به زود بیام و بنویسم و توی این روزای باقی مونده تا مراسمم ازتون کلی مشورت میخوام.

ضمنا نظرات رو با عرض پوزش در اولین فرصت تایید می کنم ولی همه رو خوندم.

به امید دیدار خیلللی سریع...ماچ

 

[ ۱۳٩۳/۱/٤ ] [ ٦:٢٥ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

دوستتون دارم....

دنیای قشنگیه خیلی وقته ننوشتم و غر نزدم ولی هنوز دلتون برام تنگ میشه!

باور کنید انقدر سرم شلوغ شده که وقت نمیکنم حتی ایمیلامو چک کنم!

سلاااااااااام و دوستتون دارم زیاد چون که خیلی با معرفتید!

الان خیلی اتفاقی اومدم دیدم اووووووه چقدر کامنت دارم واقعا خجالت زده شدم! یکی دو تا دوست جدید هم پیدا کردم خلاصه کلی ذوق زدم بیام همین الان بنویسم!

پروسه خرید جهاز همچنان ادامه داره! به تازگی آرام پز و آب مرکبات گیر هم خریدم کلافه میشم وقتی می بینم تموم نمیشه

دو روز پیش رفته بودیم بازار دیدم آب میوه گیری فیلیپس که قبلا ۸۰۰۰۰۰ تومن بود با یه اشانتیون به فروش می رسه. اشانتیون هم پلوپز ۴ نفره خود شرکت فیلیپس بود!

پلوپز بخارپزه! خلاصه اونو برداشتیم به همراه یه فن برقی دلونگی برای فصل سرما که شوهر پولشونو حساب کرد و وقتی اومدیم بیرون گفت اینو به عنوان هدیه تولد برات گرفتم... اولش خیلی خوشم نیومد دوست دارم هدیه تولدم خیلی شخصی باشه نه لوازم خونه ولی بعدش دیدم بیش از یک میلیون باید بابت همینا پول میدادم و خب خوشحال شدم...

...............................................................................

 

از تاریخ نگارش متن بالا دقیقا یادم نیست چقدر داره می گذره... فکر کنم بیش از 22 روزه...

الانم حول حولی دارم می نویسم...

همچنان با امید مشغول جمع و جور کردن وسایلمون هستیم... دنبال روتختی خوشگلم ولی هنوز پیدا نکردم...

توی کاتالوگ TAC چیزی نتونستم پیدا کنم ولی دوست دارم تاچ باشه...

امروز عصر دوباره میرم برای خرید...

راستی خانواده امید برام تولد گرفتن و امید هم برام از چرم مارال چکمه و کیف و دستکش خرید و بدین سان دوباره ازش کادو گرفتم...

فعلا میرم چون کلی کار دارم ولی میام و مفصل می نویسم...

بوسسسسسسسقلب

[ ۱۳٩٢/٩/٢٦ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

در هم و برهم!!!

پنج شنبه خوشحال و شنگول از خواب بیدار شدم و از اونجایی که اداره تعطیل بود تصمیم گرفتم غذای مورد علاقه امید رو درست کنم...

مواد مورد نیاز رو از فریزر در اوردم  و وقتی امید از خونمون رفت بیرون دنبال کاراش منم سرگرم شدم.

اول اتاقمونو تمیز کردم و کمدارو نظم دادم... لباسای کثیفو شستم . برنج خیس کردم و شروع کردم مرتب کردن میز آرایشم... چندتا پیراهن هم واسه امید اتو زدم که توی هفته راحت باشم.

ولی اونروز از روزایی بود که مامانم حال داشت غر بزنه و روی اعصابم جت اسکی کنه... به هر چیزی بی دلیل گیر می داد و جیغ منو در می اورد. دیگه رسما داشتم دیوونه می شدم و همش می گفتم خدایا کاری کن زودتر از خونه این مامان بد خلق برم سر زندگی خودم که روانم راحت باشه. والله به خدا...

تو همین فکرا بودم که مادرشوهر عزیز زنگ زد و گفت نهار سبزی پلو با قزل آماده کردم اگه کاری ندارید بیاید اینجا که دور هم باشیم.

منم زنگ زدم امید اونم گفت حاضر شو میام دنبالت... خیلی ریلکس رفتم تو آشپزخونه زیر اجاقو خاموش کردم و گفتم هر زمان حال داشتید غذارو بپزید من که دارم میرم.

یه جورایی دلم خنک شد چون از سمتی تند و تند داشتم غذا می پختم و آشپزخونه رو تمیز می کردم از سمتی هم مامانم نق میزد. تو دلم گفتم وقتی مجبور شدید خودتون غذا بپزید و باقی مونده کارارو بکنید قدرمو می دونید منو بگو که یعنی داشتم بهتون حال می دادم.

خلاصه دوش گرفتم و آماده شدم و با جناب شوهر رفتیم خونه مامانش...

اول اینکه تا جمعه شب اونجا بودیم. امید هم تا میدید من با مامانش سرگرمم هی مثل بچه کوچیکا یه بهانه پیدا می کرد که نق بزنه و بره روی نروم.

یعنی این آدم به ارتباط من با جاکلیدیمم حسودی می کنه...کلافه

این ارتباط دوروزه با مادرشوهر خوب بود. الحمدلله کدورتی پیش نیومد و چندتا سوتفاهم به طور خیلی اتفاقی حل شد و منم که آدم رقیق القلب... سریع عذاب وجدان گرفتم که چرا با این زن توی ذهن خودم مهربون تر نبودم؟ زودی همه چیز یادم رفت و دوست داشتم یکی بزنم زیر گوش خودم واسه تنبیهم...

آدم اینقدر بی جنبه مثل من دیدید؟

خلاصه توی این دو روز تا چشم امید رو دور می دیدیم کلی با هم غیبت پسر لوسشو می کردیمو می خندیدیم ،کلا آدم خطرناکی شده بودم...ابله

ولی خدایی امید خیلی لوس و بهانه گیر شده بود گاهی شک می کردم پسر بزرگی باشه. تا می رفتیم توی اتاقش که مثلا مویی شونه کنم یا آرایشی تجدید کنم میومد سریع می بوسیدمو مثل حریصا بغلم می کردم ولی تا پا میذاشتیم توی هال و پذیرایی لج در می اورد... بدخلق میشد... انگار معذب میشد که باهام راحت باشه می خواست یقه خودشو جر بده ولی اعصاب منو جر میداد به جاش... 

یه سری صحبتای خوبی بینمون شد که اگر ازشون استفاده کنم از حساست های امید نزدیک ایام عروسی کم میشه!

نوبت از آرایشگاهی که منتخبم بود گرفتمو خیالم راحت شد!

این سه چهار خط آخر رو بعد از یک هفته دارم به این پست اضافه می کنم از بس پرکارم ماشالله!

الان مادرشوهرم خونه نازنینه چون شوهرنازنین رفته فرانسه برای یه سمینار و اونم رفته تا دخترش تنها نباشه! منم رفتم خونشون پیش پدر شوهرم و امید!

خواهش میکنم از بعضی از دوستان که سوالای خیلی شخصی ازم نپرسن که تالار کجاس? یا آرایشگاهت کیه? بهم حق بدید که نخوام توی دنیای مجازی اطلاعات زندگی شخصیمو اینقدر تابلو منتشر کنم!

بنابراین بعضی از کامنتای پست قبل رو با کمال احترام به نویسنده کامنت و دوستام تایید ' نمی کنم!!

ممنونم که همراهید و قول میدم هر چیزی رو که صلاح باشه خودم بنویسم!

[ ۱۳٩٢/٧/٢٠ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

آخرین چهارشنبه سال!!!

هفته گذشته برای من و همسر جانم خیلی مفید بود خدارو شکر...

اول اینکه بعد از کلی جست و جو توی تالارای مختلف، همون چیزی رو پیدا کردیم که واقعا می خواستیم.

یه تالار بسیاااار شیک که مدیرش یه خانمه خیلللللی با سلیقه و جدیه...

پروسه انتخاب تالار برامون سخت بود چون هرجا می رفتیم نظرمون تامین نمیشد و خوشمون نمی اومد. یا کثیف بودن یا دی جی خوب نبود یا دور برش خیابونای شلوغ بود و یا اینکه کیفیت غذاشون جالب نبود.

تا اینکه بالاخره یه تالار خوشگل توی شمال شهر پیدا کردیم که با خونه ما 5 تا خیابون با خونه امید اینا 12 تا خیابون با آرایشگاهم 7 تا خیابون و تا خونه خودم و عشقم فقط 2 تا خیابون فاصله داره.

خب حالا یه کف به افتخار این تازه عروس باهوش بزنید چون که " آخرین چهارشنبه سال " تاریخ عروسی ماست و با انتخاب تالار توی این منطقه و با این تفاسیر اصلا توی ترافیک آخر سال معطل نمیشم. آتلیه هم نزدیک آرایشگاهمه با یه باغ بزرگ برای تصویر برداری فضای سبز...

تالار گنجایش 250 نفر رو داره و برای ما که جشنی با جمعیت نهایتا 180 نفر داریم مطلوبه...

تالار که مشخص شد رفتیم سراغ آتلیه ها و فعلا بین دو تا موندیم که در نهایت می دونم اونی انتخاب میشه که من باهاش موافق ترم. آخه کار دوتاشون عااااالی بود. اینم احتمالا تا فردا قرارداد می بندیم.

آرایشگاهمم انتخاب شده اونم 5 شنبه قرارداد می بندم. واااااای خدا چشم نخورم اینقدر پرکارم ؟؟؟ابله

چندتا تز هم دارم برای میز شام و توی سالن که جشنم یه کم خاص تر باشه...

خلاصه به لطف خدای مهربون این روزا کل صحبتای من و امید حول محور تور و تاج و سفره عقد و لباس عروس و این چیزاست...

امروز همکارم گفت جهازت تکمیله؟ گفتم آره ...

گفت یه لیست توی اینترنت هست برو دانلود کن هر چی رو خریدی توش تیک بزن ببین چی رو جا انداختی...

عاغا ما اینکارو کردیم دیدیم ای داد بیداد یه چیزی حدود 10 میلیون دیگه باید خرید کنم...

مثلا گوشت کوب یادم رفته بود یا سطل یخ پذیرایی...

یا مثلا دمپایی حمام... سطل آشغال و سرویس حبوبات... یا جای رخت چرک یا چوب لباسی... همکارم میگه پشه کش و بادزن کباب هم بذار تو جهازت علاوه بر این سیم سیار یادت نره...

چون وقتی میخوان وسایل برقی رو روشن کنن کسی حواسش به سیم سیار نیست بعد اون موقع یکی باید بپره سر کوچه بخره ولی وقتی تو وسایلت باشه یعنی جهازت خیلللی تکمیله تعجب خب البته اینم نظریه واسه خودش...

من چای ساز و اسپرسو ، هوا پز و بخار پز و بخاری سونا خریدم حتی تخم مرغ پز خریدم و یا دو نمونه گوشت کوب برقی و خرد کن بعد دستمال آشپزخونه یادم رفته نیشخند

لیست باحالی بود خیلی به دردم خورد مثلا یادداشت کردم قیف هم بخرم... ابله

یه چیزای چرتی هم داشت لیسته... مثلا پیچ و رول پلاک... پرینتر و فکس و چاپگر، آچار و اره برقی سبز اینا به من چه آخههههههه عصبانی

راستی ماموریت رو کنسل کردیم چون خیلی سرمون شلوغه...

چهارشنبه گذشته هم عروسی دخترعموی امید بود که بار اول بود من جشن اقوامش می رفتم... امید دوست داشت یه کم پوشیده تر از همیشه ی خودم ظاهر شم... منم همین کارو کردم و لباس مناسبی انتخاب کردم.

چون اکثر اقوامش اصفهان و شهرهای دیگه بودن من فقط یکی از عموهاشو توی عقدم دیدم و توی این مراسم با تعداد بیشتری از فامیلش آشنا شدم.  

نگاه تحسین آمیزی بهم داشتن و همش به امید می گفتن زدی به هدف... فکر کنم از نظرشون خیلی خوب اومدم... اینجوری فکر کردم چون کاملا خیره بودن به من و امید...

تایم اداری هم مستحضرید که اضافه شده و رسما دارم روانی میشم و نمی کشم... هم خسته میشم هم دلم برای شوهرم تنگ میشه...

اونم خیلی دلتنگی می کنه...

امروز ساعت یک زنگ زد گفت مری بیا دم در اداره... رفتم دیدم برام جوجه کباب با استخون از رستوران مورد علاقه م خریده اومده تا در اداره که من بدون نهار نمونم... انقدر پروانه ای شدم... انقدددددرررررر!!! قلب

[ ۱۳٩٢/٧/۱٤ ] [ ۳:۳٠ ‎ب.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]

تلویزیون، هود!!!

سلام

می دونم خیلی وقته نیومدم چیزی بنویسم و الانم انقدر دیر شده که نمی دونم واقعا از کجا و چی بگم...

اول اینکه مهسا خواهرم هدیه تولدشو از من گرفت اونم به مبلغ 5 میلیون و 300 هزار تومن و بینیشو پیش دکتری که من پارسال عمل کردم عمل کرد.

البته بعد از عمل من مرگ خودمو به چشم دیدم چون وقتی انتقالش دادن به بخش چند کلمه ای صحبت کرد و بعدش بیهوش شد دوباره...

من با ترس پرستارارو خبر کردم و بعدش یه لحظه به خودم اومدم دیدم کلی دکتر و پرستار بالای سرشن و دارن صداش می کنن و یه آن شنیدم یکیشیون گفت بیمار ایست تنفس و ضربان قلب داره سریعا برش گردونید اتاق عمل...

یادمه فقط و فقط خدا و پیغمبرشو صدا می کردم و قسمشون می دادم مهسا رو برگردونن و خودمو لعنت می کردم که چرا تشویقش کردم به اینکار؟

بعد از سپری شدن نیم ساعت دردناک که برام نیم قرن گذشت و در حالی که همه پچ پچ می کردن که بیمار cpr  شده و از دست رفته مهسا دوباره به هوش اومد و ضربانش برگشت... خدارو شکر

و الان صاحب یه بینی فسقلی خوشگل شده و خودش نمی دونه من چه جهنمی رو طی کردم.

پروسه خرید جهیزیه به قوت خودش باقیه و با امید کلا در حال جمع و جور کردن کارامونیم و خدارو صدهزار مرتبه شکر ارتباطم با همسر به مراتب بهتر  شده و بیشتر همو می فهمیم و امیدم انصافا خلی تغییر کرده و از غرورش می گذره و عادت کرده بعد از ناراحتی و دلخوریام ازم دلجویی می کنه و فضامون بسیار عشقولانه تر شده...

دیروز خونه مادر بزرگ امید نهار دعوت بودیم که امید توی جمع گفت: مریم خیلی داره خرج می کنه و همه چیزو لوکس و گرون بر میداره و منم هرچی بهش میگم نکن اینکارو و لازم نیست انقدر هزینه کنی به خرجش نمیره... مثلا برای یه سرویس اوپال 6 نفره که حتی دیس و کاسه هم نداره بیش از 500 تومن داده...

که مادرشوهرم برگشت گفت عزیزم قیمتش همینه!

من عصبی شدم که خودشو به نفهمی می زنه گفتم: این سرویس هیچی جز 6 تا بشقاب و 6 تا خورشت خوری و 6 تا فنجون نداره ولی سرویسای دیگه تکمیل ترن و کم هزینه تر. اینم من به اصرار امید چون می گفت شیکه خریدم وگرنه کلی تو بازار گشتم قیمتا دستمه و می دونم واقعا گرون خریدیم.

بعد تلفن امید زنگ خورد رفت جواب بده که مادرشوهرم رو به من گفت: مریم جون ببخشید البته نمیخوام فضولی کنم ها ولی به جای اینکه اینجوری پولاتو به آتیش بزنی 4 تا وسیله مهم تر بخر... که جلوی چشم ترن... مثلا تو فکر هود آشپزخونه تعجب یا مثلا تلویزیون باش...عصبانی

یعنی دلم  می خواست بترکونمش و بگم مگه تو برای نیلوفر هود آشپزخونه خریدی؟ شوهر من بساز بفروشه خونه رو به مردم کامل تحویل میده بعد به من که می رسه هود جهیزیه میشه؟ کجای دنیا دختر تلویزیون می خره برای جهاز؟

تو فکر بودم که اینارو بگم یا نه؟ ( که البته طبق معمول نگفتم و الان فقط مثل احمقا دارم حرص می خورم ) که ادامه داد: یا مثلا نمیخواد عروسی رو خیلی پر هزینه برگزار کنید... یا چند نوع غذا بدید؟ همون یه نوع کافیه... همین که خودتون ماشالله جوونید و پر انرژی کافیه به همه خوش می گذره خنثی

سکوت کردم و کلا حرفاشو دایورت کردم ولی خیلی حرص خوردم. الانم ناراحتم که چرا همون موقع شیک جوابشو ندادم...

یعنی خاک برسرم رسما... ولله!!! همه چک و چونه منو شناختن ازم سواری می گیرن...

من چرا بهش نگفتم که: هود و تلویزون وظیفه پسرتونه حالا اگر شما توی وسایل دخترتون میذارید دستتون درد نکنه زحمت می کشید واقعا...

دیگه میخوام در مورد این رفتاراش صاف پوست کنده با امید صحبت کنم حتی اگر به گوششونم برسونه برام مهم نیست اتفاقا بهتر...

خب هر چیزی یه حدی داره... از وقتی متوجه این رفتاراش شدم ارتباطمو باهاشون خیلی کم کردم و فقط هر ده  روز یک بار یا یک هفته یک بار می رم یه سر کوتاه می زنم و بر می گردم ولی در عوض هروقت امید میگه بریم خونه پدر بزرگم با سر و کله میرم چون واقعا ماهن...

ضمنا دو هفته پیش تولد مادرشوهرم بود منم به تلافی تولد نیلوفر که دعوت نکرد و تولد خودم که به خاطر حمید شوهر نیلوفر یک هفته دیرتر برگزار کرد تا ایشونم تشریف بیارن و چون تولد اونم آخر آذره دوتا رو همزمان برگزار کنن، با 8 روز تاخیر بدون هییییچ علت خاصی رفتم خونشون و کادوشو دادم و تبریک گفتم.

در حالی که برای پدر امید شب قبلش توی یه رستوران مراسم گرفتم و کلی هم هزینه کردم.

به هرحال حتما متوجه میشه بالاخره... ضمنا میخوام عروسیمو باشکوه تر از باشکوه برگزار کنم تا عملا بفهمه نمی تونه برای من تصمیمی بگیره...

امید هم خداروشکر همراه منه و خوب میفهمه مادرش روی اعصابم در حال اسکیه... چون من واقعا خالصانه و متواضعانه باشون برخورد کردم ولی ارزش قائل نشد.

یه ماموریت اداری برام پیش اومده که احتمالا با امید میرم که هم تنها نباشم هم اینکه یه کم خرید بکنیم.

این مدت یه فولی کرده بودیم زن و شوهری که به لطف خدا حل شد و از اون استرس هم نجات پیدا کردیم.

دوباره هم کلاسا دارن شروع میشن و من اصلا حوصله درس و دانشگاه رو ندارم.

مریم مامی امیرحسین خواهشا اگر این وبلاگو میخونی یه خبر از خودت بهم بده خیلی نگرانتم...

ضمنا به همه دوستان سر می زنم این مدت واقعا در حد خوندن وبلاگاتون می اومدم و فرصت نمیشد نظر بذارم... هرچی میخوام غیبت این ننه شوهرمو نکنم خودش نمیذاره... همه پستام شده همین منتظر

 دوستتون دارمماچ

[ ۱۳٩٢/٦/۳٠ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ maryam ]

[ نظرات () ]